خاطره ای از شيخ جعفر مجتهدی (ره)

بسمه تعالی




سلام به همه دوستان

قبل از شروع خاطره رحلت عالم و عارف بزرگ آیت ا... مروارید را به ساحت مقدس حضرت بقیه الله ارواحنا فداه و رهبر عزیز و شما دوستان تسلیت عرض میکنم و از خداوند منان برای آن عزیز علو درجات را خواهانم . برای شادی روحش یک صلوات بفرستید .

اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی کل السّاعه ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و تمتّعه فيها طويلا برحمتک يا ارحم الرّاحمين

چرا براي فرج امام زمان (عج) دعا نميكنيد ؟!

آقاي علي خالقي موحد از دوستان متعهد و صميمي من از قول يكي از دوستان خود تعريف مي كردند :
روزي به خدمت آقاي مجتهدي رسيدم و به هنگام خداحافظي عرض كردم كه قصد دارم خدمت ايت الله بهاءالديني شرفياب شوم .
فرمودند :
از قول من به آقا بگوئيد كه چرا براي فرج آقا امام زمان (عج) دعا نمي كنند ؟!
وقتي كه خدمت آيت الله بهاء الديني شرفياب شدم و پيام آقاي مجتهدي را با ايشان در ميان گذاشتم ، دقايقي به فكر فرو رفتند و بعد دست مبارك خود را بر روي پارچه چشم نهادند .
معمولا در مسجد محل ، نماز مغرب و عشا را به ايشان اقتدا ميكردم و آن روز نيز اين توفيق نصيبم شد .
به هنگام قنوت شنيدم كه آقا دعاي هميشگي خود را عوض كرده و به جاي آن دعاي فرج مي خوانند ! و تا پايان عمر نيز دعاي قنوتشان دعاي فرج بود :

اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی کل السّاعه ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و تمتّعه فيها طويلا برحمتک يا ارحم الرّاحمين

التماس دعا از همگی دوستان





  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳

خاطره ای از شيخ جعفر مجتهدی (ره)

بسمه تعالی



دوباره سلام عليکم



اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی کل السّاعه ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و تمتّعه فيها طويلا برحمتک يا ارحم الرّاحمين



محرم اسرار بودن ‏، قابليت ميخواهد !
روزي در خدمت حضرت اقاي مجتهدي بودم و شخصي به اصرار از ايشان ميخواست تا راز دستيابي به “ مستحصله جفر ” را براي او بيان كنند و ايشان به او مي گفتند :
گيرم كه اين راز براي تو آشكار شد و توانستي به مدد آن به پاسخ هر سوالي كه مي كني برسي ، ايا فكر نمي كني كه دستيابي به اين راز ، كف نفس مي طلبد ؟! ايا در خود اين قدرت را مي بيني كه در صورت واقف شدن به اين راز ، از آن استفاده نكني و يا با طرح برخي از سوالات موجبات ازار و تشويش خاطر بندگان خدا را فراهم نسازي و آن را سرمايه دكانداري خود قرار ندهي ؟! من كه در شما اين آمادگي را نمي بينم !
پس از رفتن آن شخص ، حضرت آقاي مجتهدي فرمودند :
اينها از تسويلات نفس غافلند و نميدانند كه جهل به بعضي از مسائل براي آنها در حكم نعمت است ! ائمه اطهار (عليهم السلام ) فقط براي اصحاب خاص خود برخي از اسرار را در حد مرتبه اي كه داشتند ، فاش ميكردند اينها مسائلي نيست كه در كوچه و بازار بر سر زبانها بيفتد و در امور مادي از انها استفاده شود ! سپس اين ماجرا را تعريف كردند :
مردي از دوستان امام صادق (عليه السلام) در طلب يافتن “ اسم اعظم ” بود و هر روز به خدمت آن حضرت شرفياب مي شد و از امام معصوم مي خواست تا حرفي از حروف اسم اعظم را به او تعليم دهد ، ولي امام صادق (عليه السلام) او را از اين امر بر حذر مي داشت و ميفرمود : هنوز قابليت و ظرفيت لازم را پيدا نكرده اي ! ولي آن مرد دست بردار نبود و هر روز خواسته خود را تكرار مي كرد !
روزي امام صاق (عليه السلام) به او گفتند :
امروز مقارن ظهر ، به خارج از شهر مي روي و در كنار پلي كه در آنجا هست مي نشيني صحنه اي را در آنجا خواهي ديد كه بايد بيائي و براي من بازگو كني .
آن مرد دستور امام را اطاعت كرد و به محل موعود رفت . چيزي از توقف او نگذشته بود كه مشاهده كرد پيرمرد قد خميده اي با پشته نسبتا بزرگي از خار و خاشاك اهسته اهسته به آن پل نزديك شد و با زحمت بسيار ، دو سوم از درازي پل را طي كرد . در همان اثنا مرد جواني تازيانه بدست و سوار بر اسب از طرف مقابل قصد عبور از پل را داشت و آن پل به خاطر عرض كوتاه خود نمي توانست در ان واحد دو رهگذر پياده و سواره را از خود عبور دهد .
جوان سوار به آن مرد كهنسال نهيب مي زند كه راه آمده را برگرد تا او از پل عبور كند ! و پير مرد به او ميگفت كه : من دو سوم از پل را پشت سر گذاشته ام و با اين بار سنگين و ضعف جسماني انصاف نيست كه از من چنين توقعي داشته باشي بلكه انصاف حكم مي كند كه تو بخاطر جواني و سوار بر اسب بودن فاصله كوتاهي را كه آمده اي باز گردي و راه را بر من سد نكني .
جوان مغرور با شنيدن سخن پير مرد ، او را به تازيانه ميگيرد و با نواختن ضربات پي در پي او را به عقب نشيني از پل وا ميدارد ! و پيرمرد پس از رفتن سوار ، دوباره با كوله بار سنگيني كه بر دوش داشته راه رفته را مجددا طي مي كند و پس از عبور از پل به طرف خيمه اي كه در آن حوالي بود رهسپار مي شود .
آن مرد كه ستم آشكار جوان سوار را بر آن مرد سالخورده مي بيند به محضر امام شرفياب مي شود و ماجرا را با ناراحتي براي حضرت تعريف ميكند . امام از او مي پرسند : اگر تو حرفي از حروف اسم اعظم را مي دانستي با آن جوان سركش و مغرور چه مي كردي ؟!
عرض مي كند : به سختي ادبش مي كردم به گونه اي كه تا پايان عمر آن را فراموش نكند !
امام فرمود :
آن مرد سالخورده خاركني را كه ديدي از اصحاب سر ما بود و از اسم اعظم نصيب داشت ولي از آن براي مقابله با آن جوان استفاده نكرد و قابليت خود را براي چندمين بار به اثبات رسانيد !
آن مرد وقتي كه از حقيقت امر آگاهي يافت ، به خواسته نابجاي خود از امام پي برد و از آن پس در صدد تزكيه نفس برآمد و ديگر در مورد اسم اعظم با امام سخني نگفت و دريافت كه اگر قابليت شنيدن اسرار را داشته باشد ، از او مضايقه نخواهند كرد .

التماس دعا   

نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳

خاطره ای از شيخ جعفر مجتهدی (ره)

بسمه تعالي



سلام عليکم

اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی کل السّاعه ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و تمتّعه فيها طويلا برحمتک يا ارحم الرّاحمين

با عرض معذرت از همگی دوستان عزیز خودم به خاطر طولانی شدن آپديت وبلاگ ، باور کنید از این دوری دلم خیلی گرفته بود اما بخاطر یکسری مسائل نمی توانستم مثل سابق انلاین شوم انشا الله بتوانم مطالب آموزنده ای را از کتابهای معتبر برای شما بیان کنم به امید ظهور هر چه زودتر حضرت حجه ابن الحسن العسکری ارواحنا فداه . خاطره ای از جناب شیخ جعفر مجتهدی را برای شما از کتاب در محضر لاهوتیان نقل میکنم . التماس دعا

بركات مادي و معنوي ذكر صلوات

آقاي محمد آزادگان متخلص به (واصل) از شعراي با اخلاص زمانه ما است و در شهر قم سكونت دارد . اشعار مناقبي و ماتمي او درباره خاندان عصمت و طهارت سال ها است كه مورد استفاده ستايشگران و ذاكران اهل بيت است .
ايشان از دير باز گرايش بسياري به امور معنوي داشته و محضر بسياري از بزرگان را نيز درك كرده و وجودش به انواع هنرها اراسته است از قبيل : منبت كاري ، كارهاي ظريف سنگي ، و معرق كاري و غيره .
روزي كه در خدمتشان بودم گفتند :
به هر كاري كه دست ميزنم و به هر شغلي كه روي مي اورم ، ادامه پيدا نميكند و زندگي ام سامان نميگيرد . شنيده ام كه بزودي عازم مشهد الرضا هستيد ، التماس دعاي مخصوص دارم . ضمنا در اين سفر آقاي مجتهدي را هم اگر ديديد از ايشان بپرسيد : گير كار من كجاست ؟! و چه كنم كه از اين وضع نابسامان رهايي پيدا كنم ؟
در آن سفر ، توفيق دو ماه اقامت در مشهد نصيبم شد و با عنايت حضرت ثامن الائمه روزي نبود كه به محضر آقاي مجتهدي شرفياب نشوم و از زيارت ايشان حظ معنوي نبرم .
روز آخر به هنگام خداحافظي ، حضرت اقاي مجتهدي فرمودند :
فراموش كرديد كه پيام دوست شاعرتان را به من بگوئيد !
عرض كردم :
در محضر شما اغلب اوقات ، خودم را هم فراموش ميكنم ! و بعد پيام آقاي آزادگان را با ايشان در ميان گذاشتم .
فرمودند :
آقا جان ! ايشان آدم با صفائي هستند و در هر كتابي كه ذكري پيدا ميكنند به آن مشغول مي شوند ، مدتي است هم به گفتن ذكر (( لااله الا الله )) سرگرم شده اند ! اين ذكر خاص كملين است و اثرش اين است كه همه تعلق ها و دلبستگي ها را از انسان ميگيرد ! چند صباحي است كه شغل او را هدف قرار داده اند و اگر به اين ذكر ادامه دهند تمام چيزهائي كه تعلق خاطر دارند از ايشان خواهند گرفت .
از قول من به ايشان بگوئيد :
فورا ذكر لااله الا الله را قطع كند و به ذكر صلوات بپردازد . در ذكر صلوات بركتهاي مادي و معنوي زيادي است . هم كار دنياي آدمي را سامان مي دهد و هم سير اخروي او را .
هنگامي كه به قم بازگشتم، اقاي آزادگان به ديدارم آمد . آن چه را كه از حضرت اقاي مجتهدي شنيده بودم براي او نقل كردم ، گفت :
درست فرموده اند ، مدتي است كه به گفتن ذكر لااله الا الله مشغولم ! و نمي دانستم كه اين ذكر چنين آثاري هم دارد . از اين پس به ذكر صلوات مي پردازم تا ببينم چه مي شود ؟!
پس از گذشت چند روزي ، آقاي محمد آزادگان به عنوان حسابدار يكي از فروشگاههاي عمده نساجي در قم مشقول به كار شد و سالها در همان سمت انجام وظيفه كرد تا بازنشسته شد .
نتيجه :
1- بعضي از اذكار جنبه عمومي داشته و گفتن آنها نياز به اذن ندارد مانند : ذكر صلوات ، ولي بعضي از اذكار جنبه اختصاصي دارند و انسان بايد در گفتن آنها ماذون باشد . اين قبيل ذكرها را نمي توان به تشخيص خود انتخاب كرده و به گفتن آنها پرداخت زيرا هر يك از آنها اثرات و تبعات خاص به خود را دارد .
مرحوم آيت الله سيد عبدالكريم كشميري –طاب ثراه – متصص در اين امر بودند و به هر يك از دوستان خود ذكر خاصي را تعليم مي كردند و عقيده داشتند كه گفتن بسياري از اذكار بدون اين كه انسان ماذون به گفتن ان باشد ، غالبا خطرات و تبعاتي به دنبال دارد كه نبايد از آن غافل بود .
2- حرف مردان خدا را شنيدن و به كار بستن ، اثر وضعي دارد و بهره هاي مادي و معنوي بسياري را نصيب انسان مي سازد و به زندگي ادمي سر و سامان مي بخشد .

التماس دعا   
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳

راهی بسوی نور ۱۴

بسمه تعالي

سلام عليکم

اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی کل السّاعه ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و تمتّعه فيها طويلا برحمتک يا ارحم الرّاحمين

3- بعضي مي گويند تشرف به محضر مقدس امام عصر ارواحنا فداه را فقط بايد پس از مرگ نقل نمود و اگر کسي قبل از مرگ انرا نقل نمايد صحيح نيست .
پاسخ اين عده هم روشن است که پس از مرگ شخص متوفي چگونه مي تواند تشرف خود را نقل نمايد .پس معلوم است انانکه به خدمت آن حضرت مشرف شده اند قبل از مرگ تشرفشان را نقل نموده و بعضي از آنان بدلائلي سفارش نموده اند تا زنده اند داستان آن جايي نقل نشود که يکي از دلايل اين سفارش از سوي آنان همين برخورد غير منطقي با نقل تشرفات است .
توضيح آنکه :
عده اي از کساني که به محضر مقدس امام عصر ارواحنا فداه مشرف شده اند ، چون مي بينند به مجرد نقل داستان تشرفاتشان ، بعضي به آنان تهمت زده و مي گويند او دروغ مي گويد ، ناچار مي شوند بگويند تا ما زنده هستيم اين جريان را براي کسي نقل نکنيد .
البته بعضي از آنان هم ممکن است براي آنکه مشهور نشده و يا دچار عجب و تکبر و ... نگردند احتياط کرده ، سفارش مي کنند اين داستان را پس از مرگمان بازگو نماييد تا شائبه اي در ميان نباشد و کسي نگويد فلاني مي خواسته از خودش تعريف کند .
4- بعضي از آنانکه نقل تشرفات را دروغ مي پندارند متاسفانه بدون تامل و تعمقي که يک متخصص امور ديني بايد داشته باشد بطور سطحي و بدون توجه به صدها تشرف معتبر ، چون يک روايت معروف در اين زمينه را بطور گذرا ديده اند حکم به نفي تشرفات نموده اند .
پاسخ اين عده را در چند صفحه پس از اين ضمن نقل آن روايت به روشني خواهيم داد و خواهيم گفت آن روايت اصلا مربوط به تشرفات اتفاقي شيعيان و دوستداران آن حضرت نيست و فقط در خصوص مدعيان ارتباط حضوري و دائمي جسمي با حضرت ولي عصر ارواحنا فداه بمانند ارتباط نواب اربعه در زمان غيبت صغري مي باشد و بطور کلي از تشرفات مکرر علما و شيعيان شيفته ديدار جمال امام عصر عج منصرف است .
5- دسته ديگر از کساني که تشرفات را نفي مي نمايند به مرض حسادت مبتلا هستند آنان در اصل مطلب يعني اينکه عده اي به خدمت امام عصر ارواحنا فداه مشرف شده يا بشوند ، مشکل چنداني ندارند ولي وقتي مي شنوند اشخاصي هم رديف يا پايين تر از آنان به اين فيض بزرگ رسيده اند و آنان چنين نيستند ، به جهت آنکه "تزکيه نفس" نکرده و مرض حسادت را از خود درمان ننموده اند ، تشرفات را مورد ترديد قرار داده ، يا از اصل آنرا منکر مي شوند و يا تشرفات کساني را که به آنان حسادت ورزيده اند را به بهانه هاي کوچک رد مي نمايند .
6- عده اي ديگر حسود نيستند ولي متکبر و خودخواه بوده و فکر مي کنند اگر بنا باشد کسي به محضر امام عصر ارواحنا فداه شرفياب شود آنان هستند و بقيه مردم اين لياقت را ندارند پس حال که افراد معمولي و شيعيان پاکي همچون حاج علي بغدادي وو... به اين فيض رسيده و آنان نرسيده اند و اين نقصي براي آنان (بنظر خودشان )محسوب مي شود ، لذا اصل قضيه را مورد ترديد و تشکيک قرار داده و مي گويند اصلا معلوم نيست در زمان غيبت کسي بتواند خدمت امام عصر ع شرفياب شود و گاهي قاطعانه مي گويند چنين چيزي صحت ندارد و گاهي مي گويند مگر مي شود هر کاسب و فرد معمولي به خدمت آن حضرت برسد و من که چه و چه هستم نرسم ؟ پس حال که من به اين فيض نرسيده ام ديگران نيز نرسيده و دروغ مي گويند .

7- ادامه دارد ... التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

راهی بسوی نور ۱۳

بسمه تعالی

سلام عليکم

اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی کل السّاعه ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و تمتّعه فيها طويلا برحمتک يا ارحم الرّاحمين

<< چرا تکذيب >>

برای ريشه يابی و علل انکار تشرفات از سوی عده ای نکات زير را می توانيم بيان نماييم :

۱- گروهی هنوز حضرت ولی عصر ارواحنا فداه را باور نکرده اند و به ضعف ايمان و اعتقاد درباره آن حضرت دچار هستند .
آنان به آيه شريفه "الذین یومنون بالغیب" که توسط خاندان عصمت و طهارت عليه السلام به وجود مقدس امام عصر ارواحنا فداه تفسير شده توجه قلبی ننموده و غيب که امام غايب است را درست باور ننموده اند .
در حاليکه اگر کمی به معارف خاندان عصمت عليه السلام توجه و ضعف اعتقادی خود را برطرف نمايند در می يابند که امام عصر ارواحنا فداه تنها بخاطر عدم رشد فکری مردم از يازده قرن پيش
تاکنون بناچار صبر کرده و زندگی ناشناس يا به اصطلاح غائبانه را برگزيده اند تا جامعه شيعه و سپس جامعه بشری به ضرورت رهبری آن امام معصوم پی برده و ظهور مقدسش را خواستار شود تا خود را ظاهر نمايند .
اين گروه اگر در اعتقاد به قرآن و نبوت پيامبر اسلام ص و معارف خاندان عصمت و طهارت ع مشکلی ندارند با توجه مختصری به اين مساله که امامی که در ميان ماست ، زنده است ، زن و فرزند دارد ، و فقط نشانی و آدرس مشخصی ندارد که بتوان با او رابطه حضوری برقرار نمود ، چگونه ممکن است ديده نشود .
چگونه می شود امامی که در همين بدن دارای گوشت و پوست و استخوان زندگی کند و در بازارها و مجالس و محافل و مراسم حج و غيره حضور يابد ولی ديده نشود .؟

ضعف اين گروه با مطالعه تشرفات به محضر مقدس حضرت ولی عصر ارواحنا فداه از کتب مربوطه ان شاء الله برطرف شده و آنان هم ميتوانند از ارزومندان ديدار جمال مقدس آن سرور شوند و اميدواريم اگر خدا خواست به فيض ديدار هم نائل گردند .

۲- دسته ديگر کسانی هستند که بدون توجه به صدها تشرف معتبر که تعدادی از آنهامربوط به استوانه های معنويت و علم و هدايت (امثال سید بحرالعلوم قدس سره) می باشد ، بخاطر آنکه مدعيان دروغين ارتباط با امام زمان ع را تکذيب نمايند به اشتباه افتاده و می گويند کسی نمی تواند مدعی شود من امام زمان ع را ديده ام ، زيا در اين صورت بسياری به دروغ خواهند گفت ما امام زمان ع را ديده ایم و تشرف خود را وسيله سو ء استفاده مادی يا شهرت بين مردم يا کسب مقام و رياست و و... قرار دهند .
اين دسته می گويند چون ممکن است عده ای اين چنين از تشرفات سوء استفاده بنمايند ، پس بايد بگوييم تشرفات به محضر مقدس امام عصر ارواحنا فداه برای شخص مشرف شده معتبر است ولی به هيچ وجه جهت نقل به ديگران اعتبار ندارد و اگر خيلی به او احترام بگذاريم می گوييم خوشا به حال خودت که امام زمان ع را ديده ای ولی حق نداری برای کسی آنرا نقل کنی و اگر داستان خود را بازگو نمايی می توان تو را دروغگو دانست چرا که اين درب بايد بسته باشد تا دروغگويان از اين مساله سوء استفاده ننموده و دکان و دستگاه برای خود باز ننمايند .
در پاسخ به اين افراد که تنها سليقه شخصی خود را بيان می نمايند ، بايد گفت :
اگر بنا باشد بخاطر سوء استفاده عده ای فرصت طلب و خائن در آن امر مهم دينی ، آن مهم را مخفی نمود پس بايد بسياری از حقايق دينی را بخاطر سوء استفاده افراد سود جو و پليد پنهان نمود ،مثلا چون عده ای از مسلمانان از نام اسلام سوء استفاده مينمايند پسبايد کسی نگويد من مسلمان هستم تا افراد خائن و دروغگو از نام اسلام سوء استفاده ننمايند .
هم چنين چون ممکن است عده ای زشت سيرت از گذاشتن محاسن سوء استفاده نمايند ، پس انسان نبايد محاسن بگذارد تا افراد فرصت طلب سوء استفاده ننمايند . و نيز بدليل آنکه عده ای از روحانی نماها از لباس روحانيت سوء استفاده می نمايند پس طلاب علوم دينی و سربازان حقيقی امام ع نبايد اين لباس را بپوشند و يا چون عده ای از درغگويان احاديثی را عليه ائمه هدی ع جعل کردند پس نمی توان به روايات نقل شده اعتماد کرد .
اگر بخواهيم موارد مشابه را بر شماريم بسيار خواهد شد .
پس اين سخن ريشه درستی ندارد و نمی توان بخاطر سوئ استفاده عده ای ، تشرفات معتبر را زير سوال برد بلکه بايد معيارهای صحيح را در پذيرش سخن افرادی که می گويند ما امام زمان ع را ديده ايم بکار برد و بر آن اساس سخنان آنانرا رد يا قبول کرد مانند آنچه فقها عظيم الشان اسلام از پذيرش سخن راويان حديث به عنوان ملاک پذيرش يک روايت بکار ميبرند و مثلا می گويند بايد ناقل روايت مورد اعتماد و معتقد به امامت ائمه هدی ع وو ... باشد.

۳- ادامه دارد ..... التماس دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

راهی بسوی نور ۱۲

                                                  بسمه تعالی
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين  
 
 
سلام، از همگی دوستان بدليل دير آپديت شدن وبلاگ معذرت می خواهم تلاش بر اينست که انشاالله دوباره مثل گذشته زود به زود آپديت کنم .
 
يکی از مسائل مهم در عصر غيبت تشرفاتی است که به محضر مقدس حضرت ولی عصر (عج) انجام شده و چون در طول ده ها قرن گذشته صدها و هزاران نفر از ميان شيعيان و علماء به حضور حضرتش شرفياب شده اند ، اين مطلب مانند روشنايی روز غير قابل ترديد شده است مگر کسی که چشم و گوش دلش را برای نپذيرفتن اين حقيقت ببندد .
شک در اين مطلب فاصله چندانی با شک در ضروريات دين ندارد چون مستلزم مردود دانستن سخنان علما ء بزرگ شيعه در طول بيش از هزار سال است که مکرر به محضر آن حضرت شرفياب شده اند و شک در فرمايش آنان شک در فرمايشات ائمه هدی (ع) است ، چنانکه مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از رجال کشی نقل ميفرمايند که حضرت امام حسن عسکری ع در توقيعی فرمودند : (( جای عذر برای هيچ يک از پيروان ما نيست اگر در آنچه اشخاص مورد اعتمادمان از ما نقل می کنند ، شک و ترديد به خود راه دهند .))
تشرف سيد بحرالعلوم
به هر حال بايد گفت : چرا بايد عده ای آن قدر چشمهای خود را بسته نگه دارند و حقيقتی به اين روشنی را نبينند و تشرفات معتبر به محضر مقدس حضرت بقيه الله ارواحنا فداه را با بی اعتنايی مورد تشکيک قرار دهند و با اين عمل روح خود را تاريک و دور از حقيقت نمايند و چنانچه چنين افرادی خود را از اين مرض (انکار) نجات ندهند ناچارند سخن مرحوم سيد بحر العلوم (ره) را به عنوان پاسخ خود دريافت دارند ، پاسخی عاقلانه و متين ، توجه فرماييد :
استاد بزرگوارم در کتاب ملاقات با امام زمان ع نقل می فرمايند :
مرحوم حاجی نوری که به خاتم المحدثين مشهور است در نجم الثاقب نقل می کند که :
علامه با ورع و با تقوی مرحوم آخوند (( ملا زين العابدين سلماسی )) که يکی از شاگردان مرحوم سيد بحرالعلوم است فرمود :
من در محضر درس سد بحرالعلوم بودم که شخصی سوال کرد : آيا امکان دارد کسی در زمان غيبت کبری حضرت صاحب الزمان ع را ببيند ؟ سيد بحرالعلوم به او جواب نداد ، ولی من نزديک او نشسته بودم ، ديدم سرش را پايين انداخته و آهسته می گويد : چه بگويم در جواب او و حال آنکه آن حضرت مرا در بغل گرفته و به سينه خود چسبانده است .
معلوم ميشود در برابر چنين اشخاصی که اين همه قضايای معتبر و مسلم از تشرفات را ديده و در شک و ترديدند لزومی ندارد سخن را به استدلالات طولانی کنيم و بهتر است از کنارشان بگذريم .
ادامه دارد ....... التماس دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

راهی بسوی نور ۱۱

بسمه تعالی

مومنين ضعيف را در فشار قرار ندهيد

جناب علی بن مهزياراهوازی قدس سره که يکی از دانشمندان شيعه بود چنانکه از او نقل شده با وسايل طاقت فرسای سفر در بيابانهای خشک عربستان حدود نوزده مرتبه به حج مشرف شد (آن هم در زمان غیبت ضغری ) که فقط مولای خود حضرت بقيه الله ارواحنا فداه را ملاقات کند وقتی در سفر بيستم به محضر مقدس ان حضرت رسيد آقا به ايشان فرمودند : من شبانه روز چشم براه تو بودم چرا دير پيش ما امدی ؟
عرض کرد : آقا جان من که راهی برای رسيدن به محضر شما نداشتم .
فرمودند : راهی نداشتی ؟ نه چنين نيست دليلش آنست که شما مشغول زياد کردن اموال خود شده و مومنين ضعيف را در فشار قرار داديد ، اکنون چه عذری داريد ؟
جناب علی بن مهزيار قدس سره عرض کرد : اقا جان توبه ، توبه ، گذشت ، گذشت ، (یعنی پشیمانم و از این حقیقت غافل بودم اکنون ما را بخشیده و عفو فرمائید ).
از اين قضيه و فرمايش آن حضرت در نامه مذکور که علت محروميت را رفتار ناپسند خود ما عنوان فرموده اند نتيجه ميگيريم که چنين نيست که نتوانيم به محضر مقدس ان حضرت برسيم بلکه بايد خود را اصلاح کنيم و به تزکيه نفس مشغول باشيم تا هرگاه خداوند متعال اراده فرمود جمال مقدسش را ببينيم و بخاطر موانع موجود در اعمال و رفتارمان از اين فيض محروم نشويم .

تذکر مهم :
لازم است این نکته را در اینجا یادآور شویم که نباید کسی چنین فکر کند اگر تزکیه نفس کرد (یعنی صفات رذیله حیوانی و شیطانی را از خود زدود و دارای روحی پاک و شفاف شد ) بر خدا و امام زمان ع لازم است اجازه تشرف به محضر آن حضرت را به او بدهند .
زیرا چنین فکری با حقیقت تزکیه نفس و کمالات روحی منافات دارد .
توضیح آنکه : وقتی انسان در صراط مستقیم دین و بنده خدا باشد هر چه را محبوبش ، خدای تبارک و تعالی بخواهد او نیز همان را میخواهد .
اگر صد سال هم بگذرد تا خدا نخواهد او هم نمی خواهد که به محضر مقدس آن حضرت مشرف گردد گر چه قلبش از شدت شوق دیدار محبوبش امام عصر ارواحنا فداه از حرکت باز ایستاد .
انسان تزکیه نفس می کند تا هر چه مولایش می خواهد او نیز همان را بخواهد نه آنکه هر چه را او دوست داشت و تقاضا کرد فورا خداوند به او عنایت فرماید زیرا خداوند فرمانده است و ما فرمانبردار ، در حالیکه بسیاری از ما این قانون را به هم زده و انتظار داریم هر چه را ما خواستیم فورا خداوند اجابت نماید .

ادامه دارد .... التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

راهی بسوی نور ۱۰

                                                             بسمه تعالی
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين  
 
 
کدورتي در بين نباشد
 
و اما درباره مطلب سوم که بايد از آنچه موجب محروميت از ديدار آن حضرت مي شود اجتناب نمود بايد بگوييم که علت اساسي محروميت ما شيعيان از فيض ديدار امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف اعمال دور از انتظار ماست .
توضيح آنکه : بطور طبيعي انسان مشتاق است با کسي که او را دوست دارد ملاقات نمايد .
دو دوست وقتي حاضرند با هم ديدار داشته باشند که کدورت مهمي بين آنها نباشد که هر يک را از ملاقات با ديگري منصرف نمايد .
مثلا اگر فرزند انسان که طبعا او را دوست ميدارد و اگر مدتي او را نبيند مشتاق ديدار او است ، خود را به نجاستي الوده کرده باشد که از که از چند متري نمي توان به او نزديک شد و بوي تعفن آن مشام انسان را مي ازارد ، حتي پدر مهربان با همه اشتياق دروني اش حاضر نيست با او بنشيند و اگر ببيند فرزند اظهار علاقه به او مي نمايد و دوست دارد پدر اورا در آغوش بگيرد ، به او مي گويد برو خودت را در حمام شستشو بده و پاکيزه کن تا با کمال ميل در آغوشت بگيرم .
مثل ما و امام زمان ارواحنا فداه مثل اين پدر و فرزند است ، ما شيعيان به نجاستهايي از قبيل  گناه  ، صفات شيطاني مانند سخن چيني ، غيبت ، تهمت ، سوء ظن به مردم و ... صفات رذيله حيواني مانند حرص به جمع مال و شهوت حيواني و فرو رفتن در خوراک و پوشاک و غيره ، خلا صه به همه يا بخشي از اينها آلوده ايم  و بوي تعفن اين نجاسات شامه انسان کامل حضرت بقيه الله ارواحنا فداه را آزار مي دهد ، چون انتظار داريم به فيض بزرگ ملاقات با آن حضرت نائل شويم .
گر چه نبايد نا اميد بود ، زيرا حضرت ولي عصر ارواحنا فداه بقدري مهربانند که اگر باطن ما و روحيات ما را حيواني فرو رفته در شهوات ببينند ، در عين حال دست نوازش بر سرمان کشيده و مورد عنايت و بزرگواري خويش قرار مي دهند .
حضرت بقيه الله ارواحنا فداه در نامه ملوکانه خويش به ما مي فرمايند :
تنها مانعي ( دقت بفرماييد امام ع مي فرمايند تنها مانعي ) که باعث شده آنان (شيعيان ) از ديدار ما محروم شوند اعمال ناپسندي است که از ايشان به ما گزارش ميشود و موجب ناراحتي ما است و از آنان چنين انتظاري نداريم . احتجاج الطبرسي ج 2 ص 602
و لذا راه اصلي رسيدن به وصال آن حضرت بر طرف نمودن کدورتهاي مختلفي است که از طرف ما بر آن حضرت تحميل شده و مانع رسيدن به محضر مقدسش گرديده است .
آري ابتدا انسان بايد از خواب سنگين غفلت بر خيزد  و شامه قلبش بوي تعفن گناه و رذائل اخلا قي اش را استشمام نمايد و به خود حرکتي داده با راهنمايي پروردگار متعال راهي حمام توبه شده خود را پاکيزه نمايد و سپس لباسهاي زيباي تقوي و صفات انساني را به تن کرده به طرف امام عزيزش که دست هاي خود و آغوش مهربانش را براي او گشوده است حرکت کند .
 
دعا کنيد بنده نيز  بتوانم اين موانع را پشت سر بگذارم .

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

راهی بسوی نور ۹

                                                    بسمه تعالی
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين  
 
حواس جمعي درتشرف
 
واما مطلب دوم   ( يعني براي شرفيابي به محضر آن حضرت بايد شش دانگ حواس انسان متوجه آن سرور باشد ) ، بايد بگوييم که گاهي خداوند متعال دوست دارد چشمان انسان به جمال به جمال مقدس امام عصر ارواحنا فداهروشن شود و مانعي هم وجود ندارد ولي چنان از آنبزرگوار غافل است که چه بسا دقايق و ساعتها در خدمت آن حضرت قرار مي گيرد و با هم صحبت مي کنند ولي به هيچ وجه امامش را نمي شناسد ومتاسفانه گاهي بعدها هم ، حتي تا آخر عمر نمي فهمد که با امام عصر ارواحنا فداه ملاقات کرده ولي گاهي پس از تشرف ، با علائمي متوجه مي شود کهبه فيض بزرگ ملاقات با آن حضرت رسيده است .
متوجه باشيد ؛ ما نمي گوئيم بطور کلي هرکس امام عصر ارواحنا فداه را نشناخت بي توجه بوده ، نه ما مي گوئيم گاهي چنين مي باشد و الا چه بسا اشخاصي که صد در صد حواسشان جمع است که حتي لحظه اي از امام زمان زمانارواحنا فداه غافل نشوند در عين حال در هنگام ملاقات با آن حضرت تصرفي درآن مي شود که ايشان را نشناسند زيرا اراده ذات مقدس پروردگار بر آن تعلق نگرفته که بااراده ما و هر وقت ما خواستيم آن حضرت را ببينيم و بشناسيم .
بنابراين بايد بدانيم  که نه حواس جمعي صد در صد باعث مي شود در ملاقات و شناختن آن حضرت موفق باشيم و نه آنکه اگر حواسمان متوجه آن حضرت نبود فکر کنيم اصلا آقا را نديدهايم زيرا ممکن است ديده باشيم و به خاطر غفلت و بي توجهي خودمان او را نشناخته باشيم ، آنچه مهم است آن است که انسان اگر بخواهد از مرز حيوانيت عبور و در سرزمين انسانها داخل شود بايد غافل از امام زمانش نباشد و منتظر باشد تا هر لحظه که خداوند اراده فرمود که او را به محضر آن حضرت مشرف کند بخاطر غفلت و بي توجهي اش از اين فيض محروم نگردد.
ملاقاتي در امام زاده يحيي ع
يکي از روحانيون اهل توجه و تشرف به محضر بقيه الله ارواحنا فداه و اهل سير و سلوک مي گفت : روزي در خدمت يکي از اولياء خدا به زيارت يکي از امام زاده هاي معظم يعني حضرت يحيي بن زيد ع در اطراف مشهد مقدس رفته ، با قدري فاصله مقابل ضريح مطهر نشسته بوديم ، يکي از همراهان به فرمايش آن ولي خدا مشغول خواندن روضه سيد الشهداء ع شد ولي طبق روال هميشگي اش که به ياد حضرت بقيه الله ارواحنا فداه است و بطور غير عادي با سوز و گداز خاصي شروع به خواندن اين اشعار خطاب به حضرت بقيه الله ارواحنا فداه نمود :
بيا بيا که سوختم ز هجر روي ماه تو           تمام عمر دوختم دو چشم خود به راه تو
در همين لحظات بود که ديدم سيد بزرگواري در لباس روحانيت آمدند و درميان ما که سه نفر بيشتر نبوديم نشسته و مشغول گوش دادن به اشعار و مصائب شدند که با وضعيت خاصي که در آنمکان حس مي کردم کمي غير عادي بود که کسي بيايد ودر بين ما بنشيند و مشغول گريه کردن شود اگر هم کسي مي امد طبعا بايد در ميان ما نمي آمد ودر کناري مي نشست .
من غافل ،در آن لحظات تشخيص ندادم ايشان چه چکس است ولي فرداي آنروز با قرائني متوجه شدم ايشان خورشيد عالمتاب و جمال دل آراي حضرت حجه بن الحسن عج بوده اند و من بخاطرآنکه شايد چنين فکرمي کردم اگر آقا تشريف بياورند بايد با تشريفات خاصي باشد و مثلا نور سبز يا نور ديگري محيط رااحاطه کند ويا انسان حتما بايد آقا را به عنوان اينکه امام زمان ارواحنا فداه هستند بشناسد (و خلاصه با سر و صدايي باشد )از شناختن آن حضرت به خاطر همين بي توجهي ، محروم بودم و حتي در آن لحظات به آقا حضرت ولي عصر ارواحنا فداه متوسل بودم غافل از آنکه آن حضرت در يک متري ما نشسته بودند و در عين حال بعدا متوجه شدم آن ولي خدا آن حضرت را شناخته وحتي بعد از ذکر مصائب ، جداگانه و خصوصي به خدمتش رسيده و مورد لطف خاص آن بزرگوار قرار گرفته بود .
لذا بايد همه هواس انسان جمع و بدنبال محبوب خود بگردد تا بخاطر بي توجهي و غفلتش او را از دست ندهد .
 
التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

راهی بسوی نور ۸

                                                     بسمه تعالی
 
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه
 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 
ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين  

 

 

فرا رسيدن ماه محرم را به همگی دوستان تسليت عرض می کنم .

 
 
شرايط تشرف
 
براي تشرف با معرفت به محضر مقدس حضرت بقيه الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء چند چيز لازم است :
اول : اينکه خداوند متعال اذن ملاقات را عنايت فرمايد .
دوم : آنکه انسان به فکر شرفيابي به محضر مقدس آن حضرت بوده و از آن حضرت و يادش غافل نباشد .
سوم : آنکه ازکارهايي که موجب محروميت از فيض ديدار آن حضرت مي شود اجتناب نمايد .
امام مطلب اول : بايد بدانيم شرفيابي به محضر مقدس آن حضرت در زمان غيبت کبري تابع شرايط خاصي است که بخاطر ان به هيچ عنوان حتي تا يک ساعت بعد را هم نمي توان تعيين کرد که خود انسان يا کس ديگري به محضر آن حضرت مشرف شود مگر آنکه خود آن حضرت به کسي وعده  ديدار داده باشند که به دليل « ان الله لا يخلف الميعاد » مي توان گفت طبق وعده مقرر، آن ملاقات انجام مي شود . دليل اصلي اين مطلب هم آن است که در زمان  غيبت کبري بايد به شدت از اينکه حرف يا سخني يا عملي بوي بابيت را به مشام برساند پرهيز نمود ، زيرا درب نيابت خاصه حضرت ولي عصر ارواحنا فداه با وفات نائب چهارم آن حضرت تا زمان ظهور و قيام مقدسش بسته شده و هر کس ادعاي مشاهده حضرت بقيه الله ارواحنا فداه را به نحوي که مستلزم بر قراري ارتباط مخصوصي که نواب اربعه داشتند بکند ، بسيار دروغگو و افترا زننده است يعني بگويد من در روزهاي آينده يا فلان وقت مخصوص خدمت حضرت خواهم رسيد و اگر پيغام يا نامه اي داريد بدهيد تا جوابش را از آن حضرت برايتان بياورم ، چنين شخصي هر که باشد دروغگوست . زيرا آن حضرت در آخرين توقيعي که به نائب چهارم خود فرستادند ، مي فرمايند: « فمن ادعي المشاهده فهو مفتر کذاب »پس از اين هر کس ادعاي ارتباط مخصوصي که شما با من داشتيد را بکند ، بدانيد که او افترا زننده و بسيار دروغگوست .
ولي اگر کسي بطور اتفاقي ويا در اثر توجه وتوسل به آن حضرت به فيض عظمايملاقات با آن حضرت نائل شد ، عللاوه بر آنکه دروغگو نيست سعادتمند دنيا و آخرت خواهد بود اگر قدر اين ملاقات را بداند و از آن براي پيشرفت روحي و اخلاقي خود کمک بگيرد .نتيجه آن تشرف در زمان غيبت کبري به دست خداوند متعال است و به همين جهت بايد بگوييم هيچ راهيبرايشرفيابي به محضر مقدس آن حضرت بطور قطعي و صد در صد نداريم .
نه مي توان گفت مراجع بزرگ تقليد شيعه راهي براي ملاقات بطور قطعي با آن حضرت دارند و نه هيچ کس ديگر ، و اگر کسي بگويد : اگر انسان چهل شب چهارشنبه يا جمعه به مسجد سهله يا جمکران مشرف شود امام عصر ارواحنا فداه را ملاقات خواهد کرد چنانچه بگويد : احتمالا خدمت امام عصر ارواحنا فداه خواهد رسيد ، مطلب صحيحي است و چه بسيار افرادي که اين چني به فيض ملاقاتبا آن حضرت رسيده اند . ولي اگر ادعاي حتميت بکند يعني بگويد : قطعا و يقينا آن حضرت را مشاهده و ملاقات خواهد نمود ، مطلب صحيحي نيست زيرا اگر چنين باشد صدها و هزاران نفر بطور مکرر چهل شب چهارشنبه يا جمعه عمل فوق را انجام خواهند داد و طبعا زمان غيبت کبري مبدل به غيبت صغري و يا ظهور مختصري خواهد شد در حالي که امام عصر ارواحنا فداه چنين چيزي را تا خروجسفياني و صيحه آسماني ممنوع فرموده اند .
آری تنها بايد به لطف پروردگارچشم دوخت و ازاو در خواست کرد که انسانرا به ملاقات با حضرت بقيه الله ارواحنا فداه موفق فرمايد که افراد بسياری در طول تاريخ غيبت کبری به اين آرزو رسيده و جمال مقدس امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشريف را زيارت نموده اند که داستان آن در کتب مربوطه ضبط است ، و ما هم برخی از اين تشرفات را نقل خواهيم کرد .التماس دعا
 
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢

يادی از کربلا و نجف اشرف

                                          بسمه تعالی

 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه
 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 
ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين  

 

فرا رسيدن ماه محرم را به همگی دوستان تسليت عرض می کنم .

 

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢

گذری بر زندگی شيخ جعفر اقا مجتهدی

                                             بسمه تعالی
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه
 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 
ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين  

 

فرا رسيدن ماه محرم را به همگی دوستان تسليت عرض می کنم .

 
عزا خانه مارا دريابيد !
 
خانه اجدادي مرحوم حجه السلام حاج سيد مصطفي برقعي محل مد و شد علماي رباني و دوستان آل الله در قم بود و خود ايشان نيز در اقامه عزاداري براي سالار شهيدا ن سعي بليغي داشتند و معمولا در دهه اول محرم هر سال پر رونق ترين مجالس عزاداري اباعبدالله الحسين (ع) در منزل ايشان برگزار مي شد و مورد عنايت طبقات مختلف مردم بود زيرا قدمت يکصد ساله داشت و نذورات بسياري که هر سال در اختيار اين بيت قرار مي گرفت حاکي از نتايجي بود که مردم متدين قم و ديگر شهرها از توسلات خود در آنجا مي گرفتند .
روزهاي تاسوعا و عاشورا شخصيت هاي بزرگي همانند مرحوم علامه طباطبائي –صاحب تفسير الميزان – در اين مجالس عزاداري شرکت مي کردند و اغلب بصورت ناشناس در ميان مردم عزادار مي نشستند بر مصائب سالار شهيدان اشک مي ريختند .
بارها شخص آن مرحوم را مي ديدم که با حضور در آن مجالس ؛ غمگينانه در گوشه اي نشسته و بي تابانه براي جد بزرگوار خود و مصائب آل الله مي گريستند و در اين حالت سعي مي کردند که با گوشه عبا چهره خود را بپوشانند .
واعظان مشهور و مديحه سرايان نامي در آن بيت حضور يافته و بر اساس جدول زماني که براي آنان در نظر گرفته شده بود در طول ايام دهه اول محرم انجام وظيفه مي کردند .
مرحوم برقعي براي من اين قضيه را با انقلاب حال تعريف مي کردند و مي گريستند :
هر سال در روز پايان عزاداري ، پاکت حق الزحمه واعظان و ذاکران حسيني را پس از ختم جلسه به آنان تقديم مي کردم .
سالي ، روز عاشورا با روز جمعه مصادف شده بود و من پس از نماز صبح وقتي که خواستم پاکت ها را آماده کنم ، ديدم که 40 هزار تومان کم دارم ! پول به اندازه نياز در حساب بانکي داشتم ولي چون روز جمعه  بود نمي توانستم از آن استفاده کنم ،واز طرفي با مولاي خود امام حسين ع عهد کرده بودم که از بابت هزينه مجالسعزاداري شخصا از کسي وجهي مطالبه نکنم ولو بصورت قرض الحسته !
لذا براي اولين بار در طول سالها عزاداري ، خود را با مشکلي روبرو مي ديدم که ظاهرا حاصلي جز شرمساري براي من نداشت !مغموم و افسرده ، سماور را روشن کردم وقلبا به اقا امام حسين متوسل شدم که آبروي مرا بخر ونگذار شرمنده ذاکران تو باشم .
هنوز چند دقيقه اي از دم کردن چاي نگذشته بود که شنيدم در مي زنند !
برخاستم و در خانه را باز کردم . ديدم دو نفر ناشناس و آزري زبان پشت د ر ايستاده اند . پس از سلام و احوال پرسي ، گفتند :
از طرف جعفر آقا حامل پيغامي هستيم !
آنان را به درون خانه راهنمايي کردم و پس از صرف چاي ، بسته اي را به من دادند و گفتند :
ساعتي پيش در خدمت جعفر آقاي مجتهدي بوديم . در اثناي صحبت ، ايشان چند لحطه اي سکوت کرده و به ما گفتند :
آقا امام حسين مي فرمايند : عزا خانه مارا در يابيد ! بعد چند بسته اسکناس را داخل روزنامه پيچيدند و گفتند : آقا جان ! اين بسته را به حاج آقا مصطفي برقعي برسانيد ! منزل ايشان در گذر خان ، کوچه معروف به کلاه فرنگي است !
از خدمتشان مرخص شديم و پرس و جو کنان آمديم و خدا را شکر که اين توفيق نصيب ما در اين روز عزيز شد !
بسته پول را باز کردم و در نهايت تعجب ديدم که جعفر اقا 4 بسته ده هزار توماني براي من فرستاده اند ! بغض گلويم را فشرد و بي آنکه بتوانم با آنان سخني بگويم با من خدا حافظي کردند و رفتند !
مرحوم حاج آقا مصطفي برقعي به من مي گفتند : تا آن موقع صحبت هاي زيادي در مورد آقاي مجتهدي شنيده بودم ولي باور نمي کردم و با مشاهده اين کرامت ، قلبا به ايشان ارادت پيدا کردم و خداي را سپاس گفتم که اين بيت را سالهاي سال عزا خانه مولايم امام حسين ع قرار داده و آن حضرت نيز بر آن مهر تائيد زده اند ، و از آن پس با اخلاص بيشتري به برگزاري مراسم عزاداري مشغول شدم .
نتيجه :
کساني که براي حضرات معصومين ع اقامه عزا مي کنند ، بايد به اين باور برسند که صاحب عزاي اصلي ، همين وجودهاي معصوم و نازنين اند و تامين هزينه اين گونه مراسم نيز طبعا بر عهده صاحب عزاست نه ديگران ! اينان آئينه تمام نماي صفات خدا وندي اند و به صفت مقلب القلوبي الهي متصف . هزينه هاي مراسم عزاداري خود را از طرقي که مي دانند ، تامين مي کنند و نيازي نيست که متوليان اقامه مراسم عزاداري ، خود را به تکلف انداخته و از اين و آن طلب کمک کنند .تنها شرط اين کار اخلاص است و بس 1 و اگر اخلاص ، رفثق راه متوليان برگزاري اين مراسم باشد عملا با هيچ مشکلي در اين مسير رو برو نخواهند شد ، و راز اينکه گه گاه با مشکلاتي از اين دست مواجه مي گردند ، بالا بردن سطح باور و اطمينان قلبي آنان به درستي راهي است که در پيش گرفته اند و هنگامي که اين مشکلات از طرقي که هرگز تصور آن را نمي کنند ، بر طرف مي گردد و دست غيبي به کمک آنان ميشتابد ، با گامهاي استوارتر در مسير اقامه عزاداري حرکت مي کنند و با مشاهده عنايات اهل بيت ع با قلبي سرشار از محبت و اطمينان به راه خود ادامه مي دهند. 
التماس دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

عکسهايی از کربلا

بسمه تعالی
 
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه
 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 
ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين 
 
 
 
سلام
                         عکسهايی از کربلا
 
 
 
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

راهی بسوی نور ۷

بسمه تعالی
 
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه
 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 
ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين 
 
سلام به همگی دوستان
جای همه شما دوستان در کربلا خالی بود . در اين سفر، هم  همسفران خوبی داشتيم هم ميزبان خوبی . حضرت زينب س خيلی به ما عنايت داشتند البته نه فقط به ما بلکه به همه ميهمانان توجه خاصی داشتند .واقعا کربلا گوشه ای از بهشت است اما بهتره وقتی رفتی بهشت ديگه بر نگردی ضمنا در اين سفر خدمت آقای شيخ عباس خادم حضرت عباس ع که مدت ۳۵ سال کليد دار حرم حضرت عباس ع بودند رسيديم  ايشان بعد از پذيرايی با اصرار بچه ها شروع به بيان خاطرات  و معجرات از دورانی  که در حرم بودند نمود اينجاست که بايد بگيم يا باب الحوائج ع .
اما هنگام برگشتن از کربلا همه بچه ها رو بغض گرفته بود  داخل اتوبوس شوری به پا شد  و همه شروع کردند به سينه زنی و  زمزمه بوی ياس و حرم عباس دنيای احساس کرب بلا  بوی لاله دختری سه ساله و.....
کربلا  واقعا قابل تعريف نيست فقط قسمت بشه بريد و ببينيد انشاالله
اگر خدا قبول کنند از طرف همگی دوستان نائب االزياره بودم و دعای عرفه را نيز به نيابت از همه شما خواندم . التماس دعا دارم .
 
 
امکان تشرف
با نگاه مختصری به عموم مردم معتقد به حضرت بقیه الله ارواحنا فداه دیده می شود آنان تصور روشنی از زندگی مولای خود حضرت ولی عصر اروا حنا فداه که در بین آنان بسر می برد ، ندارند .
بعضی از اعتقاد فکری درباره آن حضرت جلوتر نمی روند ، یعنی به اینکه ایشان امام دوازدهم شیعیان و غایب اند اعتقاد داشته و چیز بیشتری نمی دانند .
بعضی با این جمله معروف ، خود را قانع می کنند که آن حضرت از دیده ها پنهان می باشند تا روزی که خداوند به آن حضرت  اجازه ظهور دهد و بعد از این مطلب سرگرم کار و کسب و زندگی خود می شوند .
و بعضی دیگر تصور می کنند نمی توان آن حضرت را دید .
گروهی نیز فکر می کنند می توان دید ولی نمی توان شناخت .
عده ای هم معتقدند فقط اشخاص خیلی بزرگ از علما می توانند خدمت آن حضرت برسند .
ولی حقیقت مطلب ، آن است که بگوییم :
حضور حضرت بقیه الله ارواحنا فداه در میان ما بطور عادی و معمولی می باشد .
یعنی همانند اجداد طاهرین خود در میان مردم حضور دارند فقط با یک فرق ، و آن اینکه خود را به عنوان امام زمان (ع) معرفی نمی نمایند و از نظر مکان زندگی جای مشخصی که کسی بتواند ایشان را بشناسد ندارند و اگر اراده مبارکشان باشد گاهی به بعضی افراد اجازه ملاقات با معرفت را عنایت می فرمایند .
در دعای ندبه می خوانیم : (( جانم فدای شما یا صاحب الزمان ع که در میان ما بطور نا شناس زندگی می فرمایید و از بین ما خارج نیستید .)) ولذا ممکن است آن حضرت در بسیاری از نقاط کره زمین خصوصا مکانهای مقدس رفت و آمد و حتی منزل داشته باشند .
جان مطلب آنکه فرقی بین امام عصر ارواحنا فداه و سائر ائمه هدی ع نیست جر آنکه ایشان ناشناس در بین مردم هستند نه نا مرئی .
بسیاری از ما بطور مکرر آن حضرت را دیده ایم  و لی به هیچ عنوان در فکر اینکه ایشان امام زمان ما باشند به آن وجود مقدس ننگریسته ایم .
و چنانکه در روایات آمده آن حضرت مانند جناب یوسف ع هستند که برادرانش با او رفت و آمد و حتی تجارت  و صحبت کردند ولی او را نشناختند تا آنکه یوسف ع خود را به آنان معرفی کرد ، امام عصر ارواحنا فداه نیز این چنین در میان ما زندگی می کنند و این همان غمی است که بر دل انسان سنگینی می کند و قلب را می سوزاند که واقعا آن نماینده پروردگار  و جانشین تمام  انبیاء و نماینده خاندان عصمت ع و رئیس حکومت جهانی پروردگار که خداوند کره زمین را برای بر پایی حکومت او خلق کرده ، نزدیک به دوازده قرن است که این چنین در میان ما بس می برد و لی ما مشغول کار و کسب و تجارت خود همانند برادران یوسف هستیم و با آنکه او را می بینیم (چنانکه برادران یوسف اورا دیدند) ولی وجود مقدسش را نمی شناسیم .
وای بر ما ، آیا نمی شود برویم از یعقوب زمانمان ، از آن کسی که ما را برای یافتن یوسفش حرکت داده ، از امام صادق ع ، از امام هشتم ع ، از هر یک از عزیزان اهل بیت عصمت ع بخواهیم به ما کمک کنند تا یوسفمان را بیابیم ؟
پس دعای توسل را برای چه چیز می خوانیم و گمشده ما چیست ؟ انسان تا توجهش به چیزی متمرکز نشود ولو دهها و صد ها بار هم آنرا ببیند باز می گوید آنرا ندیده ام مثلا اگر شما دهها بار یکی از شخصیتهای  مهم دینی را بطور گذار در خیابان دیده باشید  و هیچ ندانید او یکی از بزرگان است اگر بعدا از شما بپرسند فلان عالم دینی را دیده ای  ، طبیعی است که بگویید : نه ، زیرا در آن هنگام که چشمانتان به آن عالم می افتاد به عنوان اینکه او یکی از رجال بر جسته دینی است به او نمی نگریستید و لی وقتی عکس او را به شما نشان بدهند و بگویند آن عالم ایشان است ، خواهید گفت ایشان را من مکرر دیده ام و لذا در روایات آمده است و قتی حضرت بقیه الله ارواحنا فداه ظهور فرموده و خود را معرفی می نمایند ، بسیاری از مردم می گویند : ما مکرر ایشان را دیده و به خدمتش رسیده ایم .
 التماس دعا
 
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢

راهی بسوی نور ۶

                                                             بسمه تعالی
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی
 
کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و
 
تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين 
 
با سلام
 
 قبل از شروع ادامه مطلب قبل خواستم بگويم انشاءالله  در روز عرفه در کربلا به يادتان 
 
خواهم بود  و از همه شما التماس دعا دارم انشاءالله خداوند  در دنيا زيارت و در آخرت شفاعت
 
اهل بيت را (ع) را نصيب همه محبان گرداند .
 
 
شیطان از مردمی که با اشاره مرجع تقلید خود دهها هزار شهید تقدیم امام عصر روحی فداه
 
کرده اند وحشت دارد ومی ترسد که اگرزیاد از امام زمان (عج) صحبت به میان آید ،آنان نهضت
 
مقدس خويش را با این پشتوانه قوی همچنان پر قدرت به پیش برده ودنیا را  متوجه آن حضرت
 
خواهند نمود.
 
او دیده است که روح این نهضت را توجه به امام عصر روحی فداه تشکیل میدهد.
 
پس باید با حقه و فریب حتی از زبان دوستان نا آگاه این حرف و مشابه آنرا شایع کند تا به
 
عقیده او اگر احتمالا امام زمانی در کار بود وخواست ظهور کند از ظهورش جلو گیری نماید ،چرا
 
که با ظهور آن حضرت بساط شیطان و شیطان سیرتان بر چیده خواهد  شد وآنان اینانرا
 
نمی خواهند .
 
آنان همچون فرعون که از ظهور حضرت موسی (ع) وحشت داشت  و همچون خلفای عباسی
 
که  از تولد ا مام عصرروحی فداه وحشت داشتند ،از ظهور آنحضرت وحشت دارند وبا نفوذ در
 
میان شیعیان پاک وساده سخنانی مرموز را شایع مینمایند تا مردم از ظهور آن حضرت وحشت
 
داشته با شند.
 
آری ، ابلیس که دید مردم انقلابی و فداکار ایران هنوز که آقا و مولایشان ظهور نفرموده این
 
چنین اند ، اندیشید که پس اگر خود آن حضرت بیاید چه می کنند !
 
لذا تیشه را برداشته و ریشه توجهات مردم  به آن حضرت را میزند.
 
مردم را از آن حضرت دلسرد نموده و می ترساند .
 
زیرا امام زمانی که هنوز صدها سال مانده تا ظهور نماید و اگر هم ظهور نمود گردن ما را خواهد
 
زد و اموالمان را متصرف خواهد شد و و ... (چه تهمتهای ناروا !! ) پس بهتر است از اعماق
 
وجود برای ظهور مقدسش دعا نکنیم .
 
ولی دشمن درک نمی کند که عشق و محبت به امیر المومنین و فرزندان معصوم او « صلوات
 
الله علیهم اجمعین » خمیر مایه و آب حیات زندگی شیعیان است و آنان یدون این روحیه و فطرت
 
نمی توانند زندگی کنند .
 
آری دشمنان می کوشند این نهضت بزرگ را از نام امام زمان ارواحنا فداه  و یاد و توجه به آن
 
حضرت تهی گردانند و نظامی بی روح و بی معنویت مانند دهها نظام دیگر در دنیا شکل دهند و
 
زمینه ظهور آن حضرت را از بین ببرند
 
ولی در عین حال باید اینها را مطرح کرد که خداوند متعال می فرماید : تذکر و یاد آوری به
 
مومنین نفع می بخشد .
 
اگر انقلاب ما پیروز شد ، برای آن بود که بدانیم با همین یکپارچگی می توانیم زمینه ساز ظهور
 
امام عصر ارواحنا فداه شویم زیرا خود آن حضرت در نامه ای به شیخ مفید قدس سره  در بیش
 
از هزار سال پیش فرمودند : « اگر شیغیان ما که خداوند آنها را به اطاعت خود موفق بدارد در
 
وفا نمودن به پیمانی که با ما دارند « یکپارچه » می شدند هرگز میمنت دیدار ما از آنان به تاخیر
 
نمی افتاد و با عجله و سرعت به سعادت مشاهده ما موفق می شدند .»
 
آری آن حضرت بر « یکپارچگی » ما تاکید دارند که نمونه آن یکپارچگی مردم مسلملن و عزیز
 
ایران بود که اگر همین یکپارچگی را برای ظهور آن حضرت بکار گیرند بفرمایش خود آن بزرگوار
 
به سرعت ظهور مقدسش فرا خواهد رسید .
 
آنچه مسلم است آنست که تبلیغات وسیع و خالصانه از سوی عاشقان و ارادتمندان به ساحت
 
مقدس امام عصر(عج) از رسانه های عمومی ، شیعیان و بلکه جهانیان را متوجه آن حضرت
 
خواهد نمود همانطور که قبل از انقلاب این روحانیین و سائر شیعیان بودند که برای یکپارچه
 
شدن مردم با آنکه از رسانه های عمومی محروم بودند فعالیت نموده و ملتی یکپارچه که همه
 
یک چیز را می خواستند شکل دادند و همین یکپارچگی آنان رمز پیروزی گردید .بدیهی است اگر
 
در زمان حاضر که رسانه های عمومی کشوری وسیع در اختیار ماست چنین حرکتی صورت
 
گیرد و مردم گمشده خویش را بیابند بی درنگ خداوند ظهور شریف آن حضرت را خواهد
 
رساند .
 
من حس کردم از وظایف روحانیت شیعه و بلکه از وظایف اصلی اش آنست که این یکپارچگی
 
را در مردم ایجاد نماید ، لذا خود کوشیدم در راستای اطاعت از ولی فقیه و یاری نظام مقدس
 
جمهوری اسلامی در این زمینه قلم بدست گیرم و به اندازه خود بکوشم مطالبی که وسوسه
 
های شیطان را دفع نموده و قلوب مردم را بسوی امام عصر ارواحنا فداه سوق دهد و به
 
یکپارچگی آنان در وفا به عهدشان با امام زمان (ع) کمک نماید ، بنویسم و منتشر نمایم .
 
امیدوارم روحانیینی که خود را سرباز و مبلغ آن حضرت می دانند و بلکه کلیه ارادتمندان آن
 
حضرت که به رسانه های عمومی دسترسی دارند از یاری امام عصر ارواحنا فداه و یکپارچه
 
نمودن آنان در این حرکت مقدس ف کوتاهی ننموده و شوق به آن بزرگوار را در مردم زنده
 
نمایند .
ادامه دارد ..... انشاءالله ..... التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

کتاب راهی بسوی نور ۵

                                              بسمه تعالی
 
اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه وفی
 
کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه ارضک طوعاً و
 
تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين 
 
سلام به همه دوستان
 
 ... اگر دوست داری ان حضرت این حرف را بزند نشانه آنست که ایشان بقدری در
 
میان ما فراموش شده و ناشناخته است که حتی دوستش خواستار ظهور او نیست و
 
اگر دشمن آن حضرت این حرف را می زند  که معلوم است ما بقدری از محبوب و
 
صاحبمان غافلیم و او را از یاد برده ایم که دشمن جرات می کند هر سخنی را درباره
 
او بگوید .
 
آیا رواست و آیا گریه ندارد که ببینیم حتی بعضی از آنانکه به آن حضرت معتقدند (کخ
 
البته نا آگاهند) گاهی می گویند : زیاد از امام زمان (ع) حرف نزن ، اگر زیاد از امام
 
زمان (ع) حرف بزنی می گویند چه و چه هستی ؟
 
ومصیبت بیشتر از آنکه منظور از این حرف (که زیاد از امام زمان (ع) حرف نزن ) آن
 
است که اصلا لب فرو بند و از امام زمان (ع) هیچ صحبتی نکن ، نه آنکه صحبت
 
کمتری بکن ، نه ، منظور آنست که صحبتی قابل توجه از آن حضرت به میان نیاور ، که
 
معلوم می شود اگر انسان مختصری از آن بزرگوار صحبت کند نیز زیاد است و فعلا باید
 
امام زمان (ع) در کشور خودش هم به فراموشی سپرده شود تا خواسته شیطان
 
عملی گردد و ظهور آن حضرت باز هم به تاخیر بیفتد زیرا این مطلب از بدیهیات است
 
که وقتی توجه خالص و بی شائبه به امام زمان (ع) در میان مردم زیاد شد ، آنان در
 
تقاضای ظهور آن حضرت یکپارچه و یکدل شده و از اعماق قلب دست به دعا خواهند
 
برداشت و از خداوند تقاضای تشریف فرمایی امام عصر ارواحنافداه را خواهند نمود و
 
خداوند متعال نیز ظهور آن حضرت را خواهند رساند . آیا خاندان عصمت و طهارت (ع) و
 
بالاتر از آن قرآن کریم که بیش از صد آیه در شان ان حضرت دارد و این همه احادیث
 
متواتر بین شیعه و سنی که ده ها جلد کتاب می شود و همه درباره آن حضرت حرف
 
زده اند ، نعوذا بالله همه معتقدند که باید فساد زیاد شود تا امام زمان ( ع ) بیاید ؟
 
آیا رهبر معظم و بزرگوارمان و مراجع تقلید و علمای ربانی که از امام عصر ارواحنافداه
 
حرف می زنند چنین اند ؟
 
اصولا این حرف سخنی ضد و نقیض است زیرا همه انبیاء و اولیاء و خوبان عالم آن
 
حضرت را از بین برنده فساد می دانند آن وقت مگر می شود کسی که زیاد از آن
 
چحضرت سخن بگوید معتقد به ازدیاد فساد باشد ؟! مگر نعوذا بالله انسان منافقی
 
باشد که حرف از خوبی می زند ولی در عمل فساد می نماید .پس معلوم می شود
 
دشمنی مکار و حیله گر با سخنانی فریبکارانه خواسته است با آن حضرت دشمنی
 
کند و خواسته است آن حضرت به فراموشی سپرده شود .
 
ادامه دارد .... انشاالله  ... التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

کتاب راهی بسوی نور ۴

                                              بسمه تعالی
اللهم عجل لوليک الفرج
 
آری باید قدمی برداشت تا ریشه همه مشکلات ، که همان بی توجهی و
 
فراموشی از آن حضرت است ، زده شود .
 
زیرا بدیهی است که امور اجتماعی مردم بر اساس برنامه ریزی رهبرانشان به
 
جریان می افتد و آنگاه که سیاست گزاران زندگی بشر خود دچار اشتباه و
 
خطا و یا خدای ناکرده دچار شیطنت و پیروی از خواسته های دل باشند ،
 
معلوم است سیاستی که بر اجتماع اجرا می نمایند موجب بروز مشکلات
 
مختلف اعم از فساد ، جنگ ، فقر و ... می گردد ، بنابراین باید بکوشیم توجه
 
عمومی مردم به سیاست گزاران اصلی زندگی بشر که منجی جهان و
 
موعود ادیان یعنی حضرت صاحب الزمان ارواحنا فداه است جلب شود و مردم
 
خواستار ظهور و رهبری او گردند چرا که او معصوم از خطا و یگانه شخصیتی
 
است که خداوند او را برای رهبری جهان در نظر گرفته و منتظر است مردم
 
ظهور او را خواستار شوند و قدر او را بدانند تا او را ظاهر فرماید .
 
آن حضرت اگر به ما بگویند که چرا مرا فراموش کرده اید و چرا به اختلاف
 
درباره ام سخن می گویید چرا نباید متحد و یکپارچه شده و مرا به دنیا معرفی
 
کنید ؟،
 
در پاسخ جز سر به زیر انداختن چه می توانیم بگوییم ؟
 
 
ما که دوستان و عزیزانمان را در جبهه های جنگ قربانی او کرده ایم و نشان
 
 
داده ایم حقیقتا او را دوست داریم آیا رواست این چنین او را فراموش نماییم و
 
تنها در بعضی از مناسبتها نامی از او ببریم ؟
 
آیا رواست به قدری با آن حضرت و مسایل مربوط به ظهور مقدسش نا آشنا
 
 
باشیم که تصور کنیم هنوز زمان زیادیبه ظهور آن حضرت مانده و هنوز دنیا
 
آماده چنین چیزی نیست ؟
 
و آیا می دانیم این مطلب یکی از تبلیغات مرموزانه شیطان علیه آن بزرگوار
 
است تا یاد آن حضرت را از ذهنمان خارج سازد ؟
 
مگر اهل بیت عصمت علیه السلام نفرموده اند که هر صبح و عصر منتظر
 
ظهورش باشید و بدانید که آن حضرت بطور ناگهانی و غیر منتظره ، آری غیر
 
منتظره ، مانند شهاب سنگ که بناگهان در آسمان وارد می شود و می
 
درخشد ، ظهور می فرماید .
 
ایا رواست که بعضی بگویند برو دعا کن امام زمان علیه السلام (نعوذبالله)
 
نیاید و الا با من و تو چه خواهد کرد ؟!
 
وای بر ما آیا این حرف دوست آن حضرت است یا دشمن او ؟
 
التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

راهی بسوی نور ۳

                                            بسمه تعالی
 
 
من نمی خواهم بگویم هرکس گفت من امام زمان ع را دیده ام فورا سخنس را باید قبول کرد خصوصا اگر به نحوی بگوید که بوی این را بدهد که مانند نواب اربعه و زمان غیبت صغری ، (که را دیدار با امام عصر ارواحنا فداه برایشان باز بود ) هر وقت بخواهد ، می تواند خدمت امام ع  برسد و سوال مردم را ببرد و جواب بیاورد که چنین کسی را باید تکذیب نمود زیرا چنین چیزی تا ظهورتا ظهور آن حضرت ممنوع می باشد .
ولی می خواهم عرض کنم آیا انصاف است در کشوری که متعلق به آن بزرگوار است ، این چنین به اختلاف درباره آن حضرت سخن گفته شود که عده ای بگویند اصلا نمی شود او را دید و عده ای بگویند هرکس گفت اورا دیده ام ، تکذیبش کنید وعده ای درست در جهت مخالف این بگویند : می شود دید و ... ؟!
 آیا اینها علامت مظلومیت و غربت ان حضرت نیست ؟
آیا اینها نشانه فراموشی ما از آن حضرت نیست ؟
از اینها غمبارتر آنکه در هر چه در عمق روحیات مردم مسلمان بیشتر دقت کنیم .
فراموشی و غفلت از یگان پشتیبان و نگهدارنده و دعا کننده و غم خوار ترین کس خود ، یعنی حضرت صاحب الزمان ارواحنا فداه در انها بیشتر دیده میشود .
اگر با آنها با به مناسبتهای مختلف مصاحبه شده در طول حدود بیست سال پس از نهضت شکوهمند و عظیم اسلامی آنچه باید بیش از هر چیز در فکر و یادشان باشد یعنی توجه به امام زمانی که بیش از یکهزار و صد و شصت سال ، منتظر ما نشسته اند ، کمتر به چشم می خورد .
آنچه بیش از هر چیز دل انسان را می سوزاند همین بی توجهی وغفلت از آن حضرت است که تاکنون قدم موثری برای رفع آن برداشته نشده و ما معتقدیم طبق آیات و روایات فراوان مشکلات جامعه انسانی خصوصا جامعه مسلمان ناشی از غفلت و فراموشی از آن حضرت است در حالیکه آنان برای رفع آن مشکلات بدنبال سر نخ های دیگری می گردند و هر روز مشکلات تازه تری به سراغشان می آید .
 
ادامه دارد ....
التماس دعا

 

 
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢

راهی بسوی نور ۲

                              بسمه تعالی

 

اللهم عجل لوليک فرج

سلام عليکم

قبل ازشروع مطلب جديد خواستم بگويم که خاطرات کتاب لاله هايی از ملکوت (حضرت شيخ جعفر آقای مجتهدی ره) ما بين مطلب جديد آورده خواهد شد . اميدوارم مورد توجه شما  عزيزان قرار بگيرد .

 

پیشگفتار

مدتها بود غمی بزرگ روحم را آزار  می داد .

از آن روزی که با محبوب گم شده ام حضرت بقیه الله ارواحنا فداه  آشنا شدم او را غریب یافتم .

بعضی می گفتند او را نمی توان دید .

عده ای می گفتند می شود دید ولی نمی شود شناخت .

برخی می گفتند اگر کسی گفت آن حضرت را دیده ام باید تکذیبش کرد و سخنش را دروغ دانست .

دیگری می گفت نباید ترتیب اثر به سخنش داد .

بازم می دیدم عده ای می گویند : نباید زیاد از امام زمان غلیه السلام حرف زد .

با خود می گفتم آخر چرا ؟

چرا با ید آن امام عزیز که :

دهها تن از علماء بزرگ در این زمان و صدها تن در گذشته و مراجع برگ تقلید شیعه و هزاران نفر از شیعیان در طول تاریخ غیبت کبری او را دیده و حتی عده ای در همان موقع او را شناخته اند ،

و امام عزیزی که در یگانه کشوری که بنام اوست ،

قانون اساسی اش بنام اوست ،

رهبرانش افتخار سربازی اورا بالاترین ارزش برای خود می دانند ،

کشوری که به پشتیبتنیهای او در برابر همه قدرت های پوشالی و ظالم ایستاده و جوانانش را تقدیم آن حضرت نموده ،

این همه معجزات و عنایات از آن حضرت به مردم شیفته اهل بیت عصمت (ع) در آن سرازیر است ،

چرا باید عده ای این چنین درباره اش سخن بگویند ؟

و همانطور که در روایت سدیر از امام صادق (ع) ،آن حضرت تصریح می فرمایند که اما م زمان علیه الصلاه والسلام بطور معمولی و مانند بقیه مردم (ولی شناس) در بین آنان بسر می برند ، توجه بفرمایید :

(( چرا مردم نمی پذیرند که خداوند در زمانی حجتش را مانند یوسف علیه السلام قرار دهد (ناشناس زندگی کند ) یعنی آن امام مظلوم شما که حقش را انکار کرده اند یعنی امام زمانتان در میان شما رفت و آمد کند ، در بازارها راه برود ، بر فرشها قدم بگذارد و ناشناس باشد تا زمانی که خداوند به او  اجازه دهد خود را به مردم معرفی نماید .))

التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

،،،راهی بسوی نور ،،، يادی از حضرت صاحب الزمان عج

بسمه تعالی

 
مظلومیت حضرت بقیه الله علیه السلام در قرآن و روایات
 
با سلام به پیشگاه مقدس آقا صاحب الزمان  عج وآرزوی سلامتی برای امام مظلوم زمان
سلام به همگی  دوستان
 
مطالب زیر از کتاب (( راهی بسوی نور )) ،،،، تالیف : علیرضا نعمتی  انتخاب شده که این کتاب درباره حضرت ولی عصر عج و مظلومیت ایشان نوشته شده است . امید است مورد استفاده شما دوستان قرار بگیرد .
 
 
آیه اول :
در سوره حج آیه 39 می فرماید :
اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر
یعنی : به کسانی که مورد ظلم قرار گرفته اند و با آنان دشمنی و جنگ شده ، اجازه قیام داده می شود و خداوند همانا بر یاری آنان توانا است .
در ذیل این آیه شریفه از امام باقر و امام صادق ع روایت شده است که این آیه درباره حضرت ولی عصر عج و اصحاب آن بزرگوار می باشد که مورد ظلم قرار گرفته اند .
آیه دوم :
در سوره  نمل آیه 62 می فرماید :
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
آیا چه کسی است که دعای مضطر را اجابت کرده و ناراحتی و ظلم را از او بردارد ؟
از ائمه هدی ع روایت شده است که : این آیه در مورد حضرت بقیه الله ارواحنا فداه می باشد که در مسجد الحرام نماز خوانده ، دستهای مبارکش را به آسمان بلند نموده و از خدای تعالی فرجش را می خواهد .
آیه سوم :
در سوره شوری آیه 41 می فرماید :
و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل
یعنی : همانا کسی که بعد از مظلوم واقع شدن قیام کند و حق خود را بگیرد ، اشکالی متوجه او را نیست .
از امام باقر ع روایت شده است که می فرمایند : او حضرت قائم ع  است که وقتی قیام نماید ، از دشمنان خاندان عصمت ( بنی امیه و کذابین و ناصبیها ) انتقام خواهد گرفت .
آیه چهارم :
در سوره قصص آیه 5 می فرماید :
و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین
یعنی ما اراده کرده ایم به کسانی که ضعیف و مظلوم شمرده شدند منت گذارده و آنان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم .
از اهل بیت غصمت ع روایت شده است که فرموده اند : این آیه درباره ما اهل بیت نازل شده است ، که خدای تعالی به رسول اکرم ع  خبر داد که با فرزندان تو چه می کنند و سپس مردی از اهل بیت تو قیام می نمایند ، و داستان او چون داستان موسی است که بین مردم زندگی می کند ولی شناخته نمی شود تا خدای تعالی به او اجازه ظهور دهد .
بیانات امام عصر ارواحنا فداه در مظلومیت خویش
از امام باقر ع ( در بیان سخنان حضرت ولی عصر ارواحنا فداه هنگام ظهور مقدسش ) روایت شده است که می فرمایند :
پس قائم علیه السلام بین رکن و مقام می ایستد و نماز خوانده و به همراه وزیر خود رو به مردم نموده و می فرماید :
ای مردم از خداوند علیه کسانی که به ما ظلم کردند یاری می خواهیم ، آنان که حق ما را گرفتند .
....ما امروز همه مسلمانان را شاهد می گیریم که مظلوم واقع شدیم .
مردم ما را طرد کردند و بر ما ستم شد .
ما را از سرزمین و اموال و بستگانمان اخراج نمودند .
ما مورد قهر آنان قرار گرفتیم .
آگاه باشید ، ما امروز از خدای تعالی و از هر مسلمانی کمک و یاری می خواهیم .
موقع خواندن کتاب ،،،،التماس دعا

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢

خاطره هشتم

                                                            بسمه تعالي
 
همين خانه را اجاره مي كنيم !
در آغاز ورود حضرت آقاي مجتهدي به قم ، چندي در منزل مسكوني پدر همسرم مرحوم آقاي سيد ضياء الدين حسني طباطبايي اقامت  داشتند و در قسمت جنوبي خانه ، اتاق مستقلي وجود داشت كه ايشان در آن مستقل بودند و رفت و آمد اشخاص نيز از دري صورت مي گرفت كه مستقيما به حياط خانه باز مي شد و مزاحمتي به همراه نداشت .
روزي احضار تمايل فرموده بودند كه بايد خانه اي را اجاره كنيم و مدتي هم در آنجا ساكن شويم
دوستان ايشان از جمله اينجانب در صدد پيدا كردن خانه اي مناسب بوديم و هر از گاه كه مورد مطلوبي پيدا مي شد  مراتب را به اطلاع ايشان مي رسانديم و زماني كه از محل و مشخصات خانه براي ايشان توضيح مي داديم ، مي فرمودند : 
خير اقا جان ! ما از اين خانه سهمي نداريم !
چندين خانه در طول يك ماه  جستجو براي محل سكونت ايشان شناسايي شد ، ولي هيچكدام مورد قبول ايشان قرار نگرفت . تا اين كه روزي به اتفاق مرحوم حاج حسين آقا مصطفوي در كوچه حرم نما ، خانه اي را ديديم كه ظاهرا مناسب به نظر نمي رسيد . ساختماني نسبتا قديمي  داشت  .  در طبقه همكف داراي دو اتاق تو در توي  كوچك بود با آشپزخانه اي بسيار كوچك در زير پله هايي كه به طبقه دوم مي رفت و مشكل اساسي تر  آن وجود پيره زني  بود  كه در طبقه فوقاني  زندگي مي كرد و به طوري كه همسايه ها مي گفتند با جادو و جنبل سرو كار داشت !
وقتي كه بعد از ظهر آن روز به خدمت حضرت آقاي مجتهدي شرفياب شديم و جريان خانه را بازگو كرديم و گفتيم براي سكونت مناسب به نظر نميرسد ، فرمودند : اتفاقا همين خانه را در سير به ما نشان  داده اند ! گفتم :
علاوه بر اين كه خانه بسيار گرفته و كوچكي  است  ، پيره زني هم در طبقه فوقاني آن سكونت دارد و مي گويند ...
ايشان اجازه ندادند كه من جمله را تمام كنم ، و فرمودند : زمان آن رسيده است كه تكليف اين پيره زن يك سره شود !
هنگامي كه به اتفاق ايشان به آن خانه رفتيم ، نزديك غروب بود و خانه ده ها باراز آن كه ما صبح ديده بوديم ، دلگير تر به نظر مي رسيد !
عرض كردم :
ملاحظه مي فرماييد چقدر دلگير است !
فرمودند :
انشاءالله به بركت توسلاتي كه دوستان در اينجا خواهند داشت ، فضاي آن عوض مي شود و نوراني خود را پيدا مي كند .
پس از تميز كردن خانه و تهيه وسايل مورد نياز ، ايشان در آن خانه مستقر شدند و من هر روز صبح    
پيش از رفتن به سر كلاس به خدمت ايشان مي رسيدم .
يكي از روزها كه براي تهيه صبحانه خدمت ايشان رسيدم ، چشمهاي ايشان به رنگ خون در آمده بود و نشان مي داد كه ديشب تا دير وقت بيدار بوده اند و استراحت نكرده اند . پرسيدم :
مثل اين كه استراحت نداشته ايد  ؟
فرمودند :
مگر اين پيرزن فرتوت گذاشت!
گفتم :
آيا ديشب مزاحمتي ايجاد كرده است ؟
فرمودند :
در تسخير دستي بسيار قوي دارد و ماموراني قوي پنجه !نيمه هاي شب بود كه ماموران خودرا به  سراغم فرستاد ، من با گفتن ((  يا  علي )) آنها  را فراري دادم ! مجددا پير زن با تسلي دادن ، آنها را به  اتاق من فرستاد و من هم با  گفتن  يك   ((  يا  علي ))  آنها را متواري كردم. چندين بار  اين صحنه تكرار شد تا اينكه  مقارن اذان صبح دست از كار كشيد و تسليم شد !
آقا جان ! او فكر مي كرد كه قدرت او را كسي ندارد و كسي نمي تواند با ماموران او روبرو شود ولي ديشب به اشتباه خود پي برد و فهميد كه بايد مسير خود  را عوض كند و دست از اين كارها بردارد .
 
                                                          التماس  دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

خاطره هفتم

                                                                 بسمه تعالی
 
                                 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 
از امروز مسیر شما عوض میشود !
مدتی از اقامت حضرت آقای مجتهدی در قم می گذشت و به تدریج بر تعداد کسانی که ایشان در مسیرشان قرار می گرفتند ، افزوده می شد و آشنایی ما با آنان تشکیل جلساتی را به همراه داشت و ما هر شب در منزل یکی از دوستان جمع می شدیم و اغلب تا پاسی ازنیمه شب به دعا و توسل و قرائت گنجینه اسرار عمان و غزلیات حافظ می پرداختیم و گاهی این جلسات در حضور حضرت آقای مجتهدی تشکیل می شد و فضای معنوی خاصی بر جلسات حاکم می بود .
در جلساتی که ایشان حضور داشتند پس از مراسم توسل ، غالبا جلسه در سکوت محض فرو میرفت وروح آدمی از صفا و روحانیت ملموسی که در فضای جلسات موج می زد ، سرشار می شد .
از لبها سخنی شنیده نمی شد ولی در نگاه مشتاق دوستان یک دنیا سخن بود خصوصا در نگاههای ژرف و گیرای حضرت آقای مجتهدی حالتی بود که در توصیف نمی گنجد و انسان احساس می کرد که آن دو چشم درشت و جذاب و غالبا اشک آلود ، در حکم آینه های شفافی هستند که جمال جمیل دوست را به تماشا نشسته اند و حیرتی که از تماشای این صحنه ها به انسان دست می داد مغتنم و ارزشمند بود .
هنوز پس از گذشت 40 سال با مرور خاطره های شیرین و ماندگار آن جلسات ، حالتی را در خود احساس می کنم که بسیار دوست داشتنی است .
دوستان  اصرار عجیبی داشتند که هنگام ازدواج شما فرا رسیده و باید هر چه زودتر در این مورد اقدام کنید و من پس از ماه ها خویشتن داری به دوستان گفتم ، اگر حضرت آقای مجتهدی تایید کنند ، من حرفی ندارم ! دوستان در غیاب من با آن مرد خدا صحبت کرده بودند و حضرت آقای مجتهدی ضمن تائید فرموده بودند ، خانواده ای را که در نظر گرفته اید اصیل و نجیب اند و مورد خوبی است .
روزی که عقد ازدواج منعقد گردید و مراسم جشن به پایان رسید ، حضرت آقای مجتهدی به من فرمودند : آقا جان! از امروز دیگر مسیر شما عوض می شود زیرا امر ازدواج ، وظایف خاصی را به دنبال دارد و دقیقا باید به تعهدات ناشی از آن پایبند باشید و این امر با حضور شما در جلسات شبانه ای که  دوستان دارند ، منافات پیدا می کند !
با نگرانی پرسیدم :
یعنی می فرمایید دیگر نباید در این گونه جلسات شرکت کنم ؟! بسیاری از دوستان سالهاست که متاهل اند و از این بابت ظاهرا مشکلی ندارند !
فرمودند :
حساب شما با دوستان فرق می کند ! هر کدام از آنها سالهاست که ازدواج کرده اند و دارای فرزند بزرگی هستند که هر کدام می توانند در غیاب آنان ، خلاء وجودی شان را در خانه تا حدی جبران کنند ولی شما در آغاز راه قرار دارید و حضور شما در آن جلسات که چندین ساعت به طول می انجامد باعث می شود که خستگی ناشی از بیخوابی در رفتار شما تاثیر بگذارد و شما به هنگام دیدار با شریک زندگی تان آن طراوت لازم را نداشته باشید و مشاهده کسالت شما برای او رنج آور و ملال انگیز خواهد بود به حساب بی میلی شما گذاشته خواهد شد !
شما می توانید در جلسات کوتاهی که روزها دوستان مرام دعا و توسل دارند ، شرکت کنید ولی حضور شما در جلسات شبانه آنان در حال حاضر تبعات نا خوشایندی را برای شما و زندگی مشترک  تان به همراه دارد . بعدا افزودند :
قبضی که در غیاب شما در شریک زندگی تان پیدا می شود ، شما را از دستیابی به صفا و روحانیتی که که طالب آنید محروم می سازد ، و شما وظیفه دارید که با حضور صمیمی خود در محیط خانواده ، انبساط و طراوت لازم را به همسر خود هدیه کنید و تردیدی نداشته باشید که همسر شما به خاطر گذشتی که از خود نشان می دهید ، محبت شما را با محبت پاسخ خواهد گفت و شما می توانید همان حالاتی را که در بیرون از محیط خانواده در جستجوی آن بوده اید  ، در محیط خانواده خود پیدا کنید و همسر خود را نیز دز این حالات روحانی و معنوی شریک خود سازید. آن وقت است که خواهید دید هیچ خلوتی بهترازخانه خود انسان نیست !
واین درس بزرگی بود که آن مرد خدا در آغاز زندگی مشترک به من داد و اینک پس از گذشت سالها هر روز بیشتر از پیش به واقعیتی که در سخنان ایشان وجود داشت ، پی می برم و به روان پاک او درود می فرستم و برای ایشان غفران و رضوان الهی را آرزو می کنم .
نتیجه :
1-     اگر رهنمودهای حضرت آقای مجتهدی در آغاز زندگی مشترک ، شالوده رفتاری ما باشد مسلمل در یک محیط گرم و سرشار از صمیمیت و محبت با افراد خانواده خود زندگی خواهیم کرد و فرزندان ما نیز با الگو قرار دادن این شیوه محبت آمیز ، دشواری های ناشی از زندگانی مشترک را به آسانی پشت سر خواهند گذاشت و در نتیجه در جامعه ما روح صفا و صمیمیت و فداکاری حاکم خواهد شد .
2-     اگر خدمت و محبت به بندگان خدا ، در شمار بالاترین عبادت ها باشد – که هست – چرا ما این خدمت و محبت را از از شریک زندگی مان و افراد خانوا ده ای  که مسئولیت شان شرعا و اخلا قا بر عهده ماست  ، مضایقه کنیم ؟! که گفته اند : چراغی که به خانه رواست ، به مسجد حرام است .
                                                             التماس دعا  از همگی دوستان
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢

خاطره ششم (چرا ازدواج نمی کنید ؟!)

                                                        بسمه تعالی
چرا ازدواج نمی کنید ؟!
در سال 1342 که باحضرت آقای مجتهدی آشنا شدم ؛ ایشان حدود 40 سال داشتند ، مدتی بود که این سوال در ذهن من شکل گرفته بود که ایشان با آن جمال و جلال و دقتی که در اجرای دستورات شرع مقدس دارند چرا ازدواج نمی کنند ؟ و به این سنت سنیه تن در نمی دهند ؟
کافی بود که ایشان به قول معروف فقط لب تر کند ، و خانوا ده های شریف و اصیلی که در آرزوی فرا رسیدن چنین لحظه ای می سوختند حاضر بودند بهترین امکانات مادی و خدمات رفاهی را در اختیار ایشان قرار دهند .
یک روز که به محضر ایشان شرفیاب شدم این سوال هنوز مرا آزار می داد ، ولی رعایت ادب از طرح چنین پرسشی بازم می داشت .
ایشان در آن اوان که در سلامت کامل به سر می بردند تمامی امور مربوط به خود را شخصا انجام می دادند و کمتر مشاهده می شد که در این رابطه کمک کسی را بپذیرند . از تهیه غذا گرفته تا شستشوی لباس و پذیرایی از میهمانان را شخصا انجام می دادند .
هنگامی که به خدمت شان رسیدم ، سرگرم دم کردن چای بودند . صفای دلنشینی بر فضای اتاق حکم فرما بود و ایشان با آن تبسم ملیح همیشگی و روی گشاده سلام مرا پاسخ گفتند و فرمودند :
آقا جان ! این چای تازه دم با شما خوردن دارد ! چند دقیقه ای تامل بفرمائید تا آماده شود ، و سپس در حالی که نگاه نافذ خود را به من دوخته بودند ، فرمودند : ازدواج مساله ساده ای نیست ! علاوه بر کفویت و سنخیت شرایطی را می طلید که طرفین ملزم به رعایت آن هستند . اولین شرط ، سامان بخشیدن به امور زندگی است . اگر در زندگانی مشترک ، تفاهم و تشریک مساعی نباشد و در روابط فی مابین زن و شوهر ، یکدلی و صمیمیت و از خودگذشتگی حرف اول را نزند و مرد خانه از کنار مسئولیت هایی که شرعا و اخلاقا بر عهده دارد ، بی تفاوت عبور کند دیری نمی گذرد که کانون گرم خانواده به سردی می گراید و بنیان مرصوص زندگی مشترک آسیب می بیند و قبضی که در این رابطه نصیب روح آدمی می گردد به صورت یک عامل بازدارنده عمل می کند و انسان را از توفیقات بسیاری محروم می سازد .
آقا جان ! من رهروی خانه بر دوشم و از روزی که دراین مسیر گام نهاده ام این آوارگی ها را به جان پذیرا بوده ام و بر طبق وظیفه ای که دارم عمل می کنم . آیا انصاف اجازه می دهد که من سرنوشت خود را با خانواده ای گره بزنم که در آن هیچ نقشی نداشته اند و در ادامه راه نیز ابتلائات ناشی از این مسیر را بر آن تحمیل کنم ؟! در این صورت تکلیف وظایفی  که من به عنوان مرد خانواده بر عهده دارم ، چه می شود ؟!
آیا با زیر پا نهادن این تعهدات شرعی و اخلاقی ، ادامه دادن به این مسیر برای من امکان پذیر خواهد بود ؟!
مردی که آمادگی خود را برای ازدواج اعلام می دارد ، در واقع وظایف و تعهداتی را  که شرع مقدس برای او در نظر گرفته است ، می پذیرد و باید دقیقا به آن عمل کند  ، حال اگر این مرد ، اهل سیر و سلوک هم باشد باید علاوه بر ان وظایف و تعهدات ، مسایل اخلاقی دیگری را نیز رعایت کند و متادب به آدابی باشد که اولیای خدا از او انتظار دارند .
گاهی می شود که روزها بلکه هفته ها از این شهر به آن شهر و از این نقطه به ان نقطه در حرکتم ، کدام خانواده ای حاضر است که این خانه بر دوشی های مستمر مرا با اغوش باز بپذیرد ؟! گیرم که پذیرفتند ، تکلیف تربیت فرزندان چه می شود ؟! ایا باید آنها را به حال خود وا گذاشت ؟! و از کنار این مسئولیت بزرگ و سرنوشت ساز به سادگی عبور کرد ؟! و بعد در حالی که چای را در استکان می ریختند ، فرمودند :
آقاجان ! با کف نفس می شود مجردانه زیست و در مسیری که فرا روی آدمی گشوده اند حرکت کرد . اگر روزی پای رفتن را از ما بگیرند مساله فرق خواهد کرد و وظیفه دیگری خواهیم داشت .
حضرت آقای مجتهدی در سالهای پایانی عمر ، در مشهد زندگی مشترکی داشتند و خانمی از خانواده ای اصیل از ایشان پرستاری می کرد .
نتیجه :
کسانی که فکر می کنند با پشت پا زدن به زندگی و رها کردن افراد خانواده خود به امان خدا ، می توانند سریعتر در مسیر سیر و سلوک الی الله گام بردارند ، در اشتباهند .
آدمی یک وجود اجتماعی است و باید وظایف خود را در قبال جامعه ای که در آن زندگی می کند ، انجام دهد و کانون خانوادگی ، حکم جامعه کوچکی را دارد که مسئولیت آن بر عهده مرد خانواده است و نمی تواند و نباید از زیر بار این مسئولیت ها شانه خالی کند.
 
التماس دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢

شروع و پايان خاطره پنجم

                                                              بسمه تعالی
 سلام عليکم
قبل از خواندن خاطره پنجم برای شادی روح شهداء و امام شهداء و شيخ جعفر آقا مجتهدی( ره) سه صلوات بفرستيم .
هشدار !
آقای صابر نقل کرده بودند :
مدتها بود که بخاطر اختلافی که با همسر علویه ام داشتم ، زندگی مجردانه ای را پیش گرفته بودم . خانم من در اتقهای آنطرف برای خود زندگی می کرد ، و من هم در اتق های این طرف ! و ما هیچگونه مراوده ای با هم نداشتیم و حتی از صحبت کردن با هم پرهیز می کردیم و اگر چه به ظاهر در یک خانه به سر می بردیم ولی باطنا فرسنگها با هم فاصله داشتیم ! و تصور نمی کردم که هیچ عاملی بتواند این فاصله را از میان بردارد . تا اینکه دیروز به هنگام غروب حادثه ای را که هرگز تصور آنرا نمی کردم اتفاق افتاد .
شنیدم که کسی به در می زند . در خانه را گشودم و با مردی روبرو شدم که ادب و متانت او بیش از همه چیز جلب توجه می کرد .
سلام کرد ، سلام او را جواب گفتم . پرسید :
شما آقای صابر وکیل هستید ؟
جواب دادم :
آری ! فرمایشی داشتید ؟
گفت : حامل پیغامی هستم !
از ایشان خواستم تا دقایقی را در خدمت شان باشم ، و ایشان نیز دعوت مرا پذیرفتند .
من فکر می کردم که حتما سفارشی از آشنائی آورده اند که به شغل وکالت من ارتباط پیدا می کند ، ولی اینگونه نبود !
پرسیدند :
شما علویه ای در منزل دارید ؟!
گفتم : بله ! همسری دارم که علویه است .
گفتند :
در حال متارکه اید ؟!
گفتم : مدتهاست که همانند دو بیگانه در یک خانه زندگی می کنیم و کاری به کار هم نداریم !
گفتند :
این علویه دیگر ازرفتار شما به تنگ آمده  و امروز شکایت شما را به امام عرضه کرده است . آقای صابر ! زندگی شما در حال سوختن و متلاشی شدن است و من آمده ام تا به شما هشدار بدهم !
سخنان این مرد که با صلابت عجیبی همراه بود ، مثل یک آوار مرا در هم کوبید و شیرازه افکار مرا بکلی از هم گسست ! هر چند خود را در جدائی از همسرم تا حدی مقصر می شناختم ولی غرور بیش از حد با عث شده بود که برای آشتی با او ققدم به پیش نگذارم .
هنگامی که ایشان آمرانه به من گفتند :
بروید و علویه را به این اتاق دعوت کنید ! بی اراده و بدون چون و چرا از جای برخاستم و از اتاق بیرون رفتم و علویه را صدا کردم !
علویه به محض شنیدن صدایم ، از اتاق خود بیرون آمد . نگاه نگران و مضطرب او با زبان بی زبانی می خواست از من بپرسد : شما ، مرا صدا کردید ؟! با من کاری داشتید ؟!
 گفتم :  
خانم ! مهمان عزیزی داریم ! منتظر شما هستند !
همسرم چادر خود را  به سر کرد و بی آنکه در میان ما حرفی رد و بدل شود ، به اتفاق وارد اتاق شدیم .
ایشان پس از سلام و احوال پرسی ، رو به علویه کرد ه و فرمودند :
من حامل پیغامی در مورد  شما برای آقای صابر بودم . الطاف کریمانه آقا علی بن موسی الرضا ع  شامل حال شما شده است . آقای صابر اولین قدم را برای آشتی با شما برداشته اند ، شما هم انشاءالله قدم بعدی را بر خواهید داشت و زندگی شیرینی را با هم آغاز خواهید کرد !
در سکوت همسر من ، رضایت خاطر موج می زد و پیدا بود که آمادگی خود را برای آشتی اعلام می دارد .
من و همسرم ضمن تشکر از ایشان خواستیم که به میمنت این آشتی ، شام را مهمان ما باشند ، فرمودند :
شما باید از حضرت تشکر کنید ، من فقط حامل پیغام بودم !
همسرم مجددا از ایشان تقاضا کردند که شب را به صرف شام مهمان ما باشند و افزودند که در خانواده ما رسم است که به شکرانه آشتی ، آش آلو زرد می پزند و از کسی که واسطه اشتی بوده است پذیرائی می کنند ! فرمودند :
دست پخت علویه خوردن دارد و انشاءالله فردا نهار را در خدمت تان خواهم بود و بعد خدا حافظی کردند و رفتند .
من و همسرم مبهوتانه به هم نگاه می کردیم و قطرات اشک شوق در چشمانمان حلقه زده بود و ماجرای علویه همانگونه  بود که ایشان فرموده بودند .
آقای صابر که با نقل این ماجرا منقلب شده بود ، در ادامه صحبت خود گفت : امروز ایشان ، حوالی ظهر به خانه ما امدند و وقتی که برسفره نشستند ،ناگهان تغییر حالی پیدا پیدا کردند و فرمودند :
زائری از حضرت اش آلو زرد می خواهد ! و بعد بر خاستند و رفتند و دقایقی بعد شما را با خود آوردند ! و بقیه ماجرا را که خود بهتر می دانید !
 
التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

پايان خاطره چهارم و پايان ماه مبارک رمضان

                                                         بسمه تعالی
 
سلام به همگی شما دوستان عزيز
 عید فطر بر شما مبارک باد
 انشاءالله که آخرين ماه رمضان عمرمون نباشه
 
 
هر چند فرزند خلفی نبوده ام ولی در سیادت خود تردیدی ندارم .گیرم که من اصلا مسلمان نیستم ، آیا شما  خاندان به پیروان خود دستور نداده اید :
اکرم الضیف و لو کان کافرا ؟! (= در خق میهمان احسان و اکرام کنید اگر چه کافر باشد ) .
گیرم که من میهمان ناخوانده شما باشم  که هستم ولی لطف شما و میهمان نوازی های شما کجا رفته است ؟! اگر کافر هم باشم نباید مورد بی مهری شما قرار بگیرم .
در همین اثنا بود که سنگینی دستی را بر روی دوش خود احساس کردم و صدایی که می گفت :
آقا سید زین العابدین ! آش آلو زرد حاضر است بفرمایید !
صورت خود را بر گرداندم و ناباورانه جعفر آقای مجتهدی را در کنار خود دیدم که مرا به همراهی با خود فرا می خواند !
بی اراده و بی آنکه تمایلی داشته باشم ، از دنبال ایشان به راه افتادم در حالی که پاسخ قانع کننده ای برای سه سوالی که مرتبا در ذهن خود مرور می کردم نداشتم :
او از کجا می داند که من نیاز به آش آلو زرد دارم ؟ و اصلا او از کجا مرا می شناسد ؟ و نام مرا از کجا می داند ؟
آقای مجتهدی پس از پس از عبور از یکی دو خیابان و پشت سر گذاشتن دو سه کوچه ، جلوی در خانه ای ایستاد و دق الباب کرد . لحظاتی بعد ، در باز شد و صاحبخانه که مرد متین و تحصیل کرده ای به نظر می رسید ، با آغوش باز از ایشان استقبال کرد و پس از ورود به خانه به طرف اتاقی که نشان داد حرکت کردیم . انگار صاحبخانه انتظار حضور مرا داشت !
به محض ورود به اتاق با مشاهده سفره ای گسترده که غیر از مخلفات ، سه کاسه بزرگ آش الو زرد در آن چیده شده بود ، به سختی تکان خوردم و جعفر آقا در نهایت ادب و مهربانی مرا در کنار خود نشاند و رو به صاحبخانه کرده ، گفت :
بله آقا جان ! وقتی شما سفره را انداختید ، همین که خواستم دستم را به طرف ملاقه جهت کشیدن اش دراز کنم  ، دیدم باطنا اشاره می فرمایند : زایری داریم که از ما آش آلو زرد می خواهد ! وبعد محل ایستادن او را در مقابل پنجره فولاد به من نشان دادند .
سپس جعفر اقا در حالی که به من اشاره می کردند ، گفتند : ایشان همان زائری است که حواله اطعامشان را صادر کرده بودند !
سپس کاسه ای از اش آلو زرد پر کرده و جلوی من گذاشتند و گفتند :
آقا جان هنوز گرم است میل بفرمایید .
حالات من در آن لحظات قابل توصیف نیست و هر موقع به یاد آن صحنه های عجیب می افتم ، خود را در آن فضا احساس می کنم .
به هر حال پس از صرف آش ، به دستور جعفر اقا در اتاق مجاور رختخوابی پهن کردند و به من فرمودند :
شما باید استراحت کنید تا عرق کنید و سلامتی خود را باز یابید ! من هم امتثال امر کردم و فارغ از مشغله های کاری ، به استراحت پرداختم .وقتی که بیدار شدم دو سه ساعتی از ظهر می گذشت دیگر نه از تب خبری بود نه از استخوان درد و نه از چرک گلو ! و من در نهایت نا باوری ، سلامت خود را با عنایت آقا علی بن موسی الرضا با زیافته بودم . وقتی که از صاحبخانه سراغ آقای مجتهدی را گرفتم ، گفت :
پس از صرف نهار تشریف بردند !
پرسیدم :
ایشان با شما مراوده  دارند ؟
گفت:
 خیر ! این اولین نهاری بود که در خدمت ایشان بودیم !
با تعجب پرسیدم ؟
کجا رفتند ؟
گفت :
خدا می داند !
پرسیدم چگونه با ایشان آشنا شدید ؟
گفت : جریانی شنیدنی دارد که برای شما خواهم گفت .
گفتم به چه کاری مشغول هستید و کار شما چیست ؟
گفت اسم من صابر است و کارم وکالت ....
پسر عمه من پس از سفر مشهد ، مسیر فکری اش عوض شد و اعتقادات گذشته خود را با عنایت آقا امام رضا ع  دوباره به دست آورد با این تفاوت که دیگر با اطمینان قلب اعمال عبادی را انجام می داد و دیگر با ظن و گمان فاصله گرفته بود .
ماجرای آقای صابر را در خاطره پنجم برای شما عزیزان روایت خواهم کرد .
 
التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

ادامه خاطره چهارم

                                                    بسمه تعالی
سلام عليکم
شهادت مولی الموحدين امير المومنين علی بن ابيطالب عليه السلام را به محضر آقا صاحب الزمان عج و رهبرمعظم انقلاب و دوستان عزيز تعزيت و تسليت عرض می کنم . التماس دعا
 
پس از رفتن به تهران ، با تلاش بسیار در یکی از شرکتهای دارو سازی به عنوان ویزیتور مشغول به کار شدم و پس از آشنایی با تولیدات  شرکت  و اثار دارویی آنها ، هر از گاه ماموریتهایی به من می دادند تا در شهرستانها برای آن شرکت بازار یابی کنم و داروهای تولید شده را به پزشکان معرفی و نظر آنانرا به تجویز آنها جلب نمایم . تا اینکه پس از گذشت مدتی به من ماموریتی داده شد که تولیدات جدید شرکت را به در سطح استان خراسان به پزشکان و موسسه های پزشکی و داروئی معرفی کنم .
قرار بود  چند روزی بیشتر در استان خراسان نباشم و من برای آنکه بتوانم به شهرهای مورد نظر مسافرت کنم ، یک جدول زمانی برای خود تهیه کردم و ترتیبی دادم  که دو روز پایانی ماموریت خود را در مشهد باشم .
شب که برای استراحت به هتل محل اقامت  خود رفتم ، احساس کردم که ندنم کوفته و بسیار  خسته است . ناگزیر دراز کشیدم و پس از گذشت چند ساعت کم کم آثار  تب و گلودرد در من نمایان شد و فهمیدم که به آنژین سختی مبتلا شده ام  .
در آن شهر ، غریب بودم و پزشک مورد اطمینانی را سراغ نداشتم تا به او مراجعه کنم و چند ساعتی هم از شب می گذشت و طبعا مطب پزشکان در حال تعطیل شدن بود . در وضعیت روحی عجیبی بسر می بردم و بحرانی که سراغ من آمده بود ، اجازه تصمیم گبری به من نمی داد  و از همه مهمتر اینکه چون تنها پسر خانواده بودم و ناز پرورد تنعم بارو آورده بودند ، قادر نبودم ساده ترین کاری که می توانست در آن لحظات برایم مفید باشد ، انجام دهم لذا آن شب تا صبح در کوره تب گداختم و نا خواسته با گلو درد و کوفتگی بدن ساختم . چون شنیده بودم که استراحت کردن در این مواقع کمک زیادی به بیماران می کند ، از رختخواب بیرون نیامدم به امید آنکه بیماری من به تدریج بهبود یابد .
فردا نزدیکیهای صبح به خود آمدم گفتم کارها نا تمام مانده است و باید هر طور که شده بقیه کارهای مربوط به ویزیتوری  را سامان دهم و فورا به تهران برگردم و در آنجا به معالجه خود بپردازم .  با این فکر و خیال ، هتل را ترک کردم و لی به اندازه ای احساس درد و ناتوانی می کردم که قادر نبودم به دنبال کار ویزیتوری بروم .
همین طور که سر خود را به زیر انداخته بودم ، آهسته آهسته در پیاده رو قدم می زدم و بدون هدف راه می رفتم و به بد اقبالی خود در این سفر فکر می کردم ! دقایقی از پیاده روی من نگذشته بود که صدای اذان از حرم امام رضا بلند شد و قتی که سر خو د را بلند کردم دیدم که فاصله فلکه بالا را طی کرده ام در استانه در ورودی صحن قرار دارم ! خواستم برگردم ، ولی نیروی عجیبی مرا از این کار بازداشت ! به ناچار وارد صحن بزرگ شدم و در روبروی پنجره فولاد قرار گرفتم .
حالت عجیبی داشتم ، ناراحت بودم و این که چند روزی از ورود من به استان خراسان می گذشت و من حتی برای یکبار به زیارت امام رضا نیامده و اصلا نیازی به این کار احساس نکرده بودم !! از طرفی نا خواسته در مسیری قدم گذاشته بودم که اصلا در تصور من نمی گنجید !
حالا خود را در روبروی پنجره فولاد می دیدم  در حالی که از شدت تب و گلو درد لحظه ای قرار نداشتم .
در آن لحظات ، اضطراب ناشی از اضطرار درونی من شدت گرفته بود ولی بی اختیار به روزهایی می اندیشیدم که در تبریز در کانون گرم خانواده خود در آسایش کامل به سر می بردم و گاهی که مبتلا به سرماخوردگی ویا آنژین  می شدم  ، مادر مهربانم آش آلوزرد  خوشمزه ای را برای من آماده می کرد و من با خوردن آن از چنگ بیماری رهایی می یافتم و لی افسوس که در این شهر غریب نه مادری داشتم که برایم آش الو زرد بپزد و نه خواهری که غمخوار من باشد و از من پرستاری کند !
با دلی آکنده از درد و پریشانی و جانی سرشار از پشیمانی در حالی که نگاه بی رمقم را به پنجره فولاد دوخته بودم ، به امام رضا ع عرض کردم :
 
ادامه دارد .......
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢

خاطره چهارم: آش آلوزرد حاضر است بفرمایید !

                                                         بسمه تعالی
دعای روز شانزدهم ماه مبارک رمضان
 
اللهم وفقنی فيه لموافقه الابرار ، و جنبنی فيه مرافقه الاشرار ، واونی فيه برحمتک الی دار القرار بالهيتک يا اله العالمين .
خدايا توفيقم ده در اينروز برای موافقت با نيکان و بر کنارم دار از همراهی بدان و جايم ده به مهرت در دار القرار به الهيت خودت ای معبود جهانيان .
 
سلام به همه دوستان
 ميلاد با سعادت امام حسن مجتبی ع برهمگی  شما  مبارک باد  انشاالله مورد عنايت اين امام  عزيز واقع شويم .
 
واما  خاطره بعدی ...

 

هنوز چند ماهی از آشنایی من با حضرت آقای مجتهدی نمی گذشت ؛ که روزی پسر عمه من آقای سید زین العابدین مجاهدی به سراغ من آمد و گفت :
آمده ام تا با شما خدا حافظی کنم .
گفتم :
قصد مسافرت دارید ؟
گفت :
برای همیشه می خواهم از قم بروم !
پرسیدم : علت خاصی دارد ؟
گفت :
دیگر خسته شده ام ! نمی خواهم دیگر در این لباس باشم ! می خواهم لباس روحانیت را کنار بگذارم و شغل دیگری را برای خود انتخاب کنم ! به تهران می روم و دیگر به قم بر نمی گردم !
و این درست زمانی بود که مدتی از رحلت مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی بروجردی (قدس سره)  می گذشت و فضای حاکم بر شهر مذهبی قم هنوز غمبار بود و هیات ها و کاروانهای بسیاری از استانها ی مختلف کشور در ایام عزاداری جهت عرض تسلیت به کریمه اهل بیت ع و نیز اقامه مراسم عزاداری و بزرگداشت آن مرحوم به قم می آمدند .
پدرم ، علامه نستوه مرحوم آیت الله مجاهدی  تبریزی که متکفل امور پسر عمه من و خواهر زاده خود در قم بودند حدود هشت ماه پیش از رحلت مرحوم آیت الله بروجردی به علت ابتلا به سرطان خون در گذشته بودند و من هم که با پسر عمه ام هم سن و سال بودم ، نمی توانستم او را از تصمیمی که گرفته است منصرف کنم ولی از او خواستم که اگر مشکل خاصی پیدا کرده است برایم بازگو کند شاید راه حل داشته باشد و او ماجرایی را بریم تعریف کرد  که از شنیدن آن بسیار متاسف شدم .
نقل آن ماجرا را در اینجا به صلاح نمی بینم ولی همین قدر می توانم بگویم که پسر عمه من از رفتار نادرست و غیر اخلاقی تنی چند از روحانیون جوان که ادعا می کردند که طرفدار مرجعی خاص هستند ! ولی از هیچ کس حرف شنوایی نداشتند ! به تنگ آمده بود و او با مشاهده رفتارهایی که به هیچ وجه با کیان و قداست روحانیت شیعی سازگار نبود ، تصمیم گرفته بود که برای همیشه با لباس روحانیت خداحافظی کند و حتی در اساس اعتقادی وی نسبت به برخی از مسایل مذهبی نیز تزلزل پیدا شده بود و از اظهار ان هم ابایی نمی کرد !
به هنگام خداحافظی به من گفت :
پسر دایی ! اگر از من می شنوی تو هم دور این جعفر آقا را خط بکش ! و جوانی خود را بیهوده صرف کارهایی مکن که حاصلی جز پشیمانی نداشته باشد ! ....
دو سال بود که دیگر از او خبر نداشتم و نمی دانستم که پس از رفتن به تهران چه می کند ؟! و حتی تنی چند از خویشان که در تهران زندگی می کردند ، از او بیخبر بودند !
روزی از روزها  ، زنگ در خانه به صدا در آمد ، وقتی که در را گشودم او را دیدم که کت و شلوار را اطوکرده و مرتبی را به تن کرده و کیف دستی سامسونتی را به دست گرفته و عینک پنسی و دودی جالبی را به چشم دارد !  اول یکه خوردم و کم کم  که به خود آمدم و به او گفتم :
پسر عمه خیلی تغییر قیافه داده ای ! پز عجیبی به خود گرفته ای ! مثل اینکه به آرزوهای خود رسیده ای !
و او با لبخندی معنی دار بر آنچه تصور می کردم ، مهر تایید زد و گفت :
پسر عمه قدر جعفر آقای مجتهدی را بدان ! او مرد بسیار بزرگ و استثنایی است ! من درباره او اشتباه می کردم !
با شنیدن این سخنان ، تعجب من افزونی گرفت و از او پرسیدم :
تو را با جعفر آقای مجتهدی چه کار ؟! تو که به هنگام رفتن به تهران مصرا از من می خواستی که دور او را خط بکشم و جوانی خود را صرف کارهایی نکنم که حاصلی جز پشیمانی نداشته باشد ! فکر می کنم حادثه تازهای افتاده باشد !
و او این ماجرای عجیب و تکان دهنده و در عین حال عبرت آموز را برای من نقل کرد :
 
 
ادامه دارد ..... التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

ادامه خاطره

                                                            بسمه تعالی
 
قبل از شروع ادامه خاطره لازم ميدونم از دوستانی که در کار تايپ خاطرات به بنده کمک می کنند کمال تشکر را داشته باشم انشاءالله خداوند اجر کارشان را هم در دنيا و هم در آخرت به ايشان عطا کند . از همگی ممنون  منم دعا کنيد .
 
 
سفته ها و چكهاي مشتريان بود و عدم پرداخت آنها ، تدريجاً مرا در بن بست مالي قرارداد تا جايي كه گاو صندوق من پر از سفته ها و چكهايي شده بود كه مشتريان قادر به تاديه وجه آنها نبودند و من اخلاقاً نمي خواستم كه از طريق اجراي ثبت و يا دادگستري در وصول طلب هاي خود اقدام كنم و همين امر سبب شد كه ديگر قادر به ادامه كار نباشم و با ورشكستگي رو به رو شدم و در آن حال خود را با دو مشكل اساسي روبرو مي ديدم :
1)             در زماني كه كار تجارت فرش رو به راه بود، مستمندان زيادي به من مراجعه مي كردند و من براي اغلب آنان ماهيانه قرارداده بودم و حالا كه ورشكست شده بودم نمي توانستم نياز آنان را برآورده سازم و در مورد تعهدي كه اخلاقاً در مورد پرداخت ماهيانه آنان داشتم اقدام كنم ، به همين خاطر براي پرهيز از شرمندگي و روبه رو نشدن با آنان، به ناگزير بايد محل كار خود را تعطيل مي كردم و خانه نشين مي شدم .
2)              مشكل دوم من اين بود كه بايستي هزينه دو خانوار را كه سرپرستي شان را بر عهده داشتم در سطح مطلوب تامين كنم .چون همسر اول من سالها پس از ازدواج داراي فرزند نشده بود، به پيشنهاد و انتخاب خود او ، همسر دومي انتخاب كردم و او در منزل جداگانه اي كه به همين منظور خريداري كرده بودم ، زندگي مي كرد.
پس از ازدواج دوم من كه ثمره آن چند فرزند بود، همسر اول من نيز دو فرزند پسر به دنيا آورد و من در آن شرايط طاقت فرسا مجبور بودم كه كما في السابق وسايل معاش و آسايش دو خانوار را فراهم سازم !
به ناچار ، براي حفظ آبروي چندين ساله و امرار معاش حلال ، شبها به قبرستان وادي السلام قم مي رفتم و خشت مي زدم و از اين بابت دستمزد نا چيزي مي گرفتم و اين كار را بيشتر به آن خاطر مي كردم كه كسي مرا نشناسد و از زخم زبان مردم در امان باشم ولي به خاطر زحمت بسياري كه اين كار مي طلبيد و با قدرت بدني من سازگار نبود، به تدريج احساس ضعف و ناتواني مي كردم و دست هاي من كه ابزار اصلي براي زدن خشت بود ، به خاطر پوست پوست شدن ، قادر بعه ادامه كار نبودند . ديگر كارد به استخوان من رسيده بود و تمامي درها به روي خود بسته مي ديدم . يك روز نزديكي هاي غروب به حرم كريمه اهل بيت حضرت معصومه (عليها السلام ) شرفياب شدم و با دلشكستگي بسيار از آن حضرت در خواست كردم كه زير بال مرا بگيرد و به سه تقاضائي كه در نظر داشتم ، جامه عمل بپوشاند .
هنگامي كه از حرم مطهر بيرون آمدم ، مقدمات اذان مغرب شروع شده بود . من از دري كه به خيابان آستانه باز مي شود خارج شدم و همين كه به نزديكي قبرستان شيخان رسيدم ، جواني بسيار جذاب و نوراني و زيبا در سر راه من قرار گرفت و به من گفت :
حضرت معصومه ، حواله مشهد را براي شما صادر فرموده اند و سه تقاضاي شما را حضرت ثامن الحج علي بن موسي الرضا (عليها السلام ) بر آورده خواخند كرد! و بعد مقداري پول به من داد و گفت : اين پول را به سه قسمت تقسيم كن ، دو قسمت آن را در اختيار دو خانواده خود قراربده و يك قسمت آن هم هزينه سفر شما است كه كريمه اهل بيت (عليها السلام ) حواله كرده اند و بعد ادامه داد و گفت :
انشاءالله فردا صبح شما را در تهران بدرقه مي كنم !
پس از رفتن آن جوان ، مثل اين كه تازه از خواب بيدار شده باشم ، حيران به اين طرف و آن طرف نگاه مي كردم تا آن جوان را پيدا كنم ولي اثري از او نبود !
با خود فكرمي كردم  كه از كجا اين جوان مي دانست كه من از حضرت سه تقاضا داشتم ؟ و اصلاً او در ميان اين همه زوار و جمعيت انبوه چگونه مرا شناخت و به سراغ من امد ؟ و از تنگدستي من از كجا با خبر بود و مي دانست كه سرپرست دو خانوار هستم ؟
چون پاسخي براي اين سوال پيدا نكردم ، پس از عتبه بوسي مجدد آستان مقدس كريمه اهل بيت و تشكر از كارسازي هاي آن حضرت ، همان گونه كه آن جوان گفته بود ، پول را به سه قسمت كردم و دو قسم آن را در اختيار دو همسر خود قراردادم و گفتم سفري به مشهد دارم و ممكن است چند روز طول بكشد با اين پول مدارا كنيد تا برگردم ، و فردا صبح با مراجعه به گاراژ ترانسپورت واقع در چهار راه بازار- رهسپار تهران شدم و در طول راه به اين مسئله فكر مي كردم كه اين جوان چگونه مي خواهد در تهران مرا بدرقه كند؟ تهران يكي دو خيابان كه ندارد و شهر هم كه نيست! در همين فكر و خيال بودم كه به تهران رسيدم و در گاراژ ترانسپورت واقع در خيابان مس العماره از ماشين پياده شدم و از همان گاراژ بليطي براي مشهد گرفتم.
اتفاقاً ماشين مشهد در حركت بود و منهم بلا فاصله سوار شدم و با خود مي گفتم كه در وعده اين جوان نبايد خلافي باشد شايد بعداً خواهد آمد، خدا مي داند !
در همين اثنا ديدم كسي يه شيشه ماشين ميزند وقتي يه طرف صدا برگشتم آن جوان را ديدم كه پاكتي پر از نان كسمه در دست دارد.
از ماشين پياده شدم و با او خداحافظي كردم و او پاكتي را كه در دست داشت به من داد و در نهايت ادب و فروتني گفت :
از طرف من نايب الزياره باشيد .
هنگامي كه سوار ماشين شدم ، انقلاب عجيبي داشتم و نمي دانستم كه اين همه محبت را چگونه پاسخگو باشم ! وقتي كه به مشهد رسيدم ، پس از غسل زيارت عازم حرم مطهر رضوي شدم . در بين راه با خود گفتم كه در قسمت بالاي سر حضرت معتكف مي شوم و تا سه تقاضاي خود را از حضرت نگيرم ، پا از حرم بيرون نمي گذارم.
پس از زيارت با دلي شكسته و جاني مالامال از ملال در گوشه اي از بالاي سز نشستم و در حالي كه گذشته هاي خود را مرور مي كردم و بر بينئائي خود اشك مي ريختم ، چشم از ضريح مطهر بر نمي داشتم و به محضر امام عرض مي كردم كه حواله خواهر شما را آورده ام و سه حاجت دارم :
1)             اولين حاجت من اين است كه موجبات سفر حج واجب من فراهم گردد. چون زماني كه مستطسع بودم ، توفيق زيارت خانه خدا را پيدا نكردم و اين ديني است كه به گردن من است و مي ترسم كه پس از مرگ ، با امت رسول خدا محشور نباشم .
2)              دومين تقاضاي من اين است كه موهاي صورتم مي ريزد و اين براي يك روحاني آن هم از ذراري حضرت زهرا (عليها السلام ) خوشايند نيست كه مردم تصور كنند ريش خود را مي تراشد و من بيش از اين تحمل نگاه هاي كنجكاوانه مردم را ندارم .
3)              سومين خواسته من ، مسئله تامين امرار معاش من است و پس از دهها سال آبرو داري نمي خواهم كه مردم از سر ترحم با من رفتار كنند و به من كمك مالي نمايند.
در اثناي همين عرض حاجت ها بود كه انگار لحظاتي چشمان مرا بستند و يا از شدت خستگي خوابم برد،  نمي دانم ! ناگهان مشاهده كردم كه در ضريح مطهر باز شد و آقا امام رضا (عليها السلام ) با جلال و ابهت خاصي از آن بيرون آمدند و در ميان آن همه جمعيت به طرفي كه من نشسته بودم ، حركت كردند وقتي كه به نزديكي من رسيدند به احترام آن حضرت برخاستم و آن حضرت دست مبارك خود را به صورت من كشيدند و فرمودند :
ديگر موي صورت شما نمي ريزد !
و بعد فرمودند : همين امسال به بيت الله مشرف مي شويد و زندگي شما پس از اين به بركت همين سفر اداره خواهد شد! سپس از من جدا شدند و رفتند .
وقتي كه به خود آمدم حالت خود را ديگر گونه يافتم و فرياد كشيدم :
مردم ! امام رضا مرا شفا داد و خواسته هاي مرا برآورده كرد . من ديگر هيچ مشكلي ندارم !
مردم با شنيدن فرياد من به طرفم هجوم آوردند و عبا و پيراهن مرا به قصد تيمن و تبرك پاره پاره كردند و با خود بردند و من به كمك خادمان حضرت به سختي توانستم از دست مردم رهائي يابم .
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢

حلول ماه مبارک رمضان و فرصتی دوباره

                                          بسم الله الرحمن الرحيم  

 

                                           اللّهمّ عجّل لوليک الفرج

سلام به همه دوستان خوب و با صفا 
 من از طرف خودم و همه بچه های هيات محبان فاطمه (س)  فرا رسيدن ماه مبارک رمضان ، ماه خدا ، ماه استغفار  را به همه شما  دوستانی که عاشقانه و با حضور قلب به استقبال اين ماه پر برکت می رويد تبريک گفته و از همگی شما التماس دعا دارم .

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

ملاقات کار ساز !

                                                           بسمه تعالی

 

 در بیان خاطره دوم اشاره کردم که در جریان ملاقات دوم من با حضرت اقای مجتهدی هنگامی که از حجت السلام آقای سید علی اکبر قریشی سوال کردم که از اشنایی شما با ایشان چه مدت زمانی می گذرد ؟ گفتند : دو هفته ؛ و در پاسخ به این سوال که آیا شما به سراغ ایشان رفتید ؟ جواب دادند : نخیر ! ایشان به سراغ من آمدند  ، و بعد قول دادند که در فرصتی مناسب ؛ جریان دیدار خود را برای من بازگو کنند .
مرحوم حاج سید علی اکبر قریشی از روحانیان خدوم و دوستدار آل الله بودند و در سفره داری و مهمان نوازی شهره  آفاق .ایشان بعدها برای من نقل کردند که سالها در کسوت روحانیت ، برای امرار معاش و کسب روزی حلال به شغل فرش فروشی در قم مشغول بودم و در رشته قالیبافی و قالی شناسی نظری که می دادم ، خبرگان فن می پذیرفتند و کتابی هم در مورد نحوه احتساب گره های قالی نوشته بودم که مورد استفاده اغلب قالیبافان و قالی فروشان قرار داشت .
چون در فروش قالی سخت گیری نمی کردم ، اغلب مشتریان من از قشر آسیب پذیر جامعه بودند و معاملاتی که با آنها داشتم ، به صورت نسیه و مدت دار بود و آنان در قبال فرشی که می خریدند ، چک و سفته در اختیارم می گذاشتند .
هر چند سرمایه در گردش من کافی به نظر می رسید ولی نکول تدریجی سفته ها و بی محل بودن چک های دریافتی از مشتریان ، به تدریج کار تجارت فرش را برای من مشکل ساخت زیرا پرداخت بدهی هایی که داشتم موکول به دریافت وجه سفته ها و چک های مشتریان بود و عدم پرداخت آنها ؛ تدریجا مرا در بن بست مالی قرار داد تا جایی که گاو صندوق من پر از سفته ها و چکهایی شده بود که  مشتريان قادر به تاديه وجه آنها نبودند و من اخلاقاً نمي خواستم كه از طريق اجراي ثبت و يا دادگستري در وصول طلب هاي خود اقدام كنم و همين امر سبب شد كه ديگر قادر به ادامه كار نباشم و با ورشكستگي رو به رو شدم و در آن حال خود را با دو مشكل اساسي روبرو مي ديدم :
1)                  1- در زماني كه كار تجارت فرش رو به راه بود، مستمندان زيادي به من مراجعه مي كردند و من براي اغلب آنان ماهيانه قرارداده بودم و حالا كه ورشكست شده بودم نمي توانستم نياز آنان را برآورده سازم و در مورد تعهدي كه اخلاقاً در مورد پرداخت ماهيانه آنان داشتم اقدام كنم ، به همين خاطر براي پرهيز از شرمندگي و روبه رو نشدن با آنان، به ناگزير بايد محل كار خود را تعطيل مي كردم و خانه نشين مي شدم .
2)                  2-  مشكل دوم من اين بود كه بايستي هزينه دو خانوار را كه سرپرستي شان را بر عهده داشتم در سطح مطلوب تامين كنم .چون همسر اول من سالها پس از ازدواج داراي فرزند نشده بود، به پيشنهاد و انتخاب خود او ، همسر دومي انتخاب كردم و او در منزل جداگانه اي كه به همين منظور خريداري كرده بودم ، زندگي مي كرد.
پس از ازدواج دوم من كه ثمره آن چند فرزند بود، همسر اول من نيز دو فرزند پسر به دنيا آورد و من در آن شرايط طاقت فرسا مجبور بودم كه كما في السابق وسايل معاش و آسايش دو خانوار را فراهم سازم !
به ناچار ، براي حفظ آبروي چندين ساله و امرار معاش حلال ، شبها به قبرستان وادي السلام قم مي رفتم و خشت مي زدم و از اين بابت دستمزد نا چيزي مي گرفتم و اين كار را بيشتر به آن خاطر مي كردم كه كسي مرا نشناسد و از زخم زبان مردم در امان باشم ولي به خاطر زحمت بسياري كه اين كار مي طلبيد و با قدرت بدني من سازگار نبود، به تدريج احساس ضعف و ناتواني مي كردم و دست هاي من كه ابزار اصلي براي زدن خشت بود ، به خاطر پوست پوست شدن ، قادر بعه ادامه كار نبودند . ديگر كارد به استخوان من رسيده بود و تمامي درها به روي خود بسته مي ديدم . يك روز نزديكي هاي غروب به حرم كريمه اهل بيت حضرت معصومه (عليها السلام ) شرفياب شدم و با دلشكستگي بسيار از آن حضرت در خواست كردم كه زير بال مرا بگيرد و به سه تقاضائي كه در نظر داشتم ، جامه عمل بپوشاند .
هنگامي كه از حرم مطهر بيرون آمدم ، مقدمات اذان مغرب شروع شده بود . من از دري كه به خيابان آستانه باز مي شود خارج شدم و همين كه به نزديكي قبرستان شيخان رسيدم ، جواني بسيار جذاب و نوراني و زيبا در سر راه من قرار گرفت و به من گفت :
حضرت معصومه ، حواله مشهد را براي شما صادر فرموده اند و سه تقاضاي شما را حضرت ثامن الحج علي بن موسي الرضا (عليها السلام ) بر آورده خواخند كرد! و بعد مقداري پول به من داد و گفت : اين پول را به سه قسمت تقسيم كن ، دو قسمت آن را در اختيار دو خانواده خود قراربده و يك قسمت آن هم هزينه سفر شما است كه كريمه اهل بيت (عليها السلام ) حواله كرده اند و بعد ادامه داد و گفت :
انشاءالله فردا صبح شما را در تهران بدرقه مي كنم !
پس از رفتن آن جوان ، مثل اين كه تازه از خواب بيدار شده باشم ، حيران به اين طرف و آن طرف نگاه مي كردم تا آن جوان را پيدا كنم ولي اثري از او نبود !
با خود فكرمي كردم  كه از كجا اين جوان مي دانست كه من از حضرت سه تقاضا داشتم ؟ و اصلاً او در ميان اين همه زوار و جمعيت انبوه چگونه مرا شناخت و به سراغ من امد ؟ و از تنگدستي من از كجا با خبر بود و مي دانست كه سرپرست دو خانوار هستم ؟
ادامه دارد .... التماس دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

پايان خاطره دوم

                                                             بسمه تعالی
 
 
عرض کردم :
 
کار را یکسره کنید ، دلم می خواهد که خانه دلم در بست برای محبت امام زمان باشد و محبت یگری در ان نبینم . من پس از سه ماه سرگردانی مجددا توفیق زیارت شما را پیدا کرده ام و فکر می کنم تاوان دلدادگی های خود را پس داده باشم . هنگامی که ایشان ، لحن صادقانه مرا دیدند ، فرمودند :
آقا جان ! هیچ کاری با مراحم اهل بیت (ع) نشد ندارد ، و زبان حال شما در حال حاضر این بیت عمان سامانی است :
گاه دل پیش تو ، گاهی پیش اوست                                       رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست !
و بعد فرمودند :
دست به دامان مولا می شویم و چاره کار شما را از حضرتش می طلبیم ، و دقایقی بعد با آوایی محزون و دلنشین به ساحت مقدس مولای علی (ع) توسل جستند و فضای اتاق را از رایحه ای دل انگیز سر شار کردند و لحظاتی پس از پایان توسل ، با لبخند ملیح و دلنشینی روی به من کردند و فرمودند :
آقا جان ! این رشته را از دو طرف پاره کردند و کار شما را برای همیشه یکسره  فرمودند ، مبارکتان باشد !
همین فردا در کنار طرف خواهید نشست ولی به حول و قوه الهی با دیدن این دیوار برای شما فرقی نخواهد کرد !
ملافات دوم خود با ایشان چند ساعت به طول کشیده بود و هنگامی که نگرانی مرا احساس کردند ، فرمودند :
مادر، برای مراجعت شما لحظه شماری می کند و نگران حال شما هستند . ایشان خاطر شما را خیلی می خواهند ، بروید و به نگرانی مادر پایان دهید .
این ملاقات با ان که بیش از سه ساعت به طول کشیده بود ، گویی لحظاتی بیش نبوده است .
برخاستم که بروم ، فرمودند :
نگران کار خودتان نباشید . در غیاب شما هیچ مساله در مدرسه اتفاق نیفتاده است ! فردا صبح به محل کار خود بروید ، شاگردان کلاس منتظر شما هستند !
عرض کردم :
بعد از این نحوه ارتباط من با شما چگونه خواهد بود ؟
فرمودند :
برای شما حواله مستمر صادر شده است . اگر در قم بودم با توسل به کریمه اهل بیت ع و اگر در مشهد بودم با عنایت حضرت ثامن الائمه و ضامن الائمه راهگشای شما خواهد بود .
با قلبی سرشار از اطمینان از محضرشان مرخص شدم و به خانه برگشتم و مادر با دیدن چهره باز و گشاده من نفسی به راحتی کشیدند و من به ایشان گفتم : دیگر نگران من نباشید ، از فردا صبح به محل کار خود خواهم رفت و زندگی ما رنگ و بوی دیگری را به خود خواهد گرفت .
آن شب را تا به صبح نخوابیدم و به مطالبی که حضرت آقای مجتهدی درباره پدرم گفته بودند می اندیشیدم .
انگار که سالها معاشر و مصاحب با آن مرحوم بودند که از اشتیاق زایدالوصف پدرم به ساحت مقدس ابا عبدالله الحسین ع خبر می دادند و منزلت والای ایشان را در عالم برزخ یاد آور می شدند . مطالبی که درباره
من گفته بودند حتی نزدیکترین کسانم از آن آگاه نبودند و به فردا می اندیشیدم که در کنار طرف خواهم نشست ولی با صورت دیوار برایم فرقی نخواهد نداشت ! اما کجا؟! و چگونه ؟!
فردا صبح ، در حالی که به دوچرخه خود رکاب می زدم ، عازم دبستان صنیع الدوله شدم و با خود می اندیشیدم که پس از سه ماه غیبت ، مدیر دبستان با من چگونه روبرو خواهد شد ؟ و معلمان مدرسه با این مساله چگونه کنار خواهند آمد ؟
وارد دفتر مدرسه شدم  ، سلام  کردم ، مدیر مدرسه آقای خالقی مثل اینکه برادر خود را دیده باشد با اغوش باز به من خوش امد گفت ! و از غیبت دیرینه من سخنی به میان نیاورد ؛ گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است ! و بعد برنامه جدید کلاسهایی را که درس داشتم به دست من داد و در حالی که مرا تا در خروجی دفتر بدرقه می کرد گفت : موفق باشید !
قبول این امر برای من واقعا بسیار دشوار بود و لی فضای مدرسه و کلاس از واقعیت دیگری حکایت داشت و بی اختیار به یاد سخنان آقای مجتهدی افتادم که دیروز به من فرمودند :
(( نگران کار خودتان نباشید ! در غیاب شما هیچ مساله ای  در مدرسه اتفاق نیفتاده است ! فردا صبح به محل کار خود بروید . شاگردان کلاس منتظر شما هستند . ))
بعد از ظهر آن روز مادرم از من  خواستند که به میدان تره بار بروم و برای مهمانانی که خواهیم داشت ، میوه بخرم . زنبیلی را به دست گرفتم و از خانه بیرون امدم  و در ایستگاه اتوبوس منتظر ماشین ایستادم . مینی بوس آمد . سوار شدم و در حالی که سر خود رابه زیر انداخته بودم به طرف تنها صندلی خالی حرکت کردم و نشستم . لحظاتی از نشستن من نگذشته بود که احساس کردم خانمی در کنار من نشسته است! در آن زمان در شهر قم رسم نبود که در وسایط نقلیه عمومی آقایان کنار خانمها بنشینند . از کاری که ناخواسته کرده بودم ؛ پشیمان شدم و تصمیم گرفتم که از جای خود برخیزم که دریافتم خانمی که در کنار او نشسته ام ، جز ((  او )) نیست !
برای لحظاتی دچار سر در گمی شدم و احساس کردم که هیچ تمایلی دیگر نسبت به دیدن او ندارم ! او نیز سر خود را به طرف شیشه ماشین بر گردانید و پیدا بود که این عدم تمایل دو طرفه است ! از جای برخاستم و در اولین ایستگاه از ماشین پیاده شدم  و راه میدان تره بار را به پیش گرفتم  !
و در حالی که خاطرات گذشته را مرور می کردم ، سخنان آن مرد خدا را به خاطر می آوردم که به من فرمودند :
همین فردا در کنار طرف خواهید نشست ولی به حول و قوه الهی با دیدن این دیوار برای شما فرقی نخواهد کرد ! )) و :
(( آقا جان ! این رشته را از دو طرف پاره کردند و کار شما را برای همیشه یکسره فرمودند ، مبارکتان باشد ! ))

                                      التماس دعا از دوستان

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

ادامه خاطره دوم

                                                              بسمه تعالی
 
برای اينکه شهدا و امام شهدا  از ما راضی باشند برای شادی روحشان قبل از خواندن اين خاطره يک صلوات  بفرستيم .
 
ظاهرا کتاب لغت مذکور ((مجمع البحرین )) بود . هنگامی  که کتاب لغت را از آغای قریشی گرفتند ، چشمان خود را برای لحظاتی بر هم نهادند و با حالت توجه در حالی که یا علی می گفتند ، به گونه ای که فال بگیرند ، کتاب لغت را گشودند و انگشت خود را بر روی قسمتی از صفحه نهادند و رو به آقای قریشی کرده فرمودند :
آقا جان این لغت شغف است ! و بعد کتاب را به دست آقای قریشی دادند و ایشان با دیدن لغت شغف به سختی یکه خوردند و آن را به من نشان دادند و گفتند : ملاحظه می کنید ! همان لغتی است که می فرمودند !!
سپس جناب آقای مجتهدی رو به من کرده و فرمودند :
آقا جان! چون طرف را سوزانده اید باید شما هم بسوزید !  بعد افزودند :
وقتی که محبت به اعلی درجه خود  عرب  از آن تعبیر به شغف می کند . در قرآن کریم هم در مورد محبت زاید الوصف زلیخا به حضرت یوسف ع  از همین تعبیر  استفاده شده است :
(( و قال نسوه فی مدینه امرات العزیز تراود فتیها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنریها فی ضلال مبین ))
حق به جانب حضرت اقای مجتهدی بود ! من به هنگام طرح سوال ، منظورم سرانجام همان شیفتگی هایی بود که ایشان به ان اشاره داشتند . شرح این قضیه به بیان عظمت کاری که آن مرد خدا در حق من کرد کمک شایانی خواهد نمود .در سال پایانی دبیرستان بودم که حادثه ای  شگرف وجود مرا تحت  تاثیر شدید قرار داد .  روزی از روزها حدود ساعت یک بعد از ظهر از منزل به قصد دبیرستان خارج شدم و تصمیم داشتم ساعتی پیش از امتحان با دوستان خود مروری بر مطالب کتاب ریاضی داشته باشم . هنگامی که به اواسط خیابان باجک (بهروز ) رسیدم  ، دو نفر از دختران دانش اموز – که بعدا دانستم با هم خواهرند ، و هر روز با ماشین خط فاصله دبیرستان را با سایر دانش اموزان دختر و پسر طی می کردند – در پشت  سر من قرار گرفتند و هر لحظه فاصله خود را با من کمتر می کردند !
مشاهده این وضع برای من غیر مترقبه بود و برای رهایی از وضعیتی که ناخواسته در ان قرار گرفته بودم از پیاده رو به حاشیه خیابان تغییر مسیر دادم ، و هنگامی که تغییر مسیر آنان را مشاهده نمودم به حدی دست و پای خود را گم کردم که پای من پیچ خورد و بر  زمین افتادم ! زیرا در خانواده ای بزرگ شده بودم که این گونه مسایل در ان مطرح نبود و هیچ زمینه فکری برای روبرو شدن با این قبیل اتفاقات در من وجود نداشت .
پیمودن یک مسیر 200 متری تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس  برای من چنان دشوار می نمود که انگار می خواهم از دامنه کوه هیمالیا بالا بروم ! بالاخره تا رسیدن به ایستگاه ، چندین بار دیگر به زمین خوردم و بر خاستم  ! و از شدت شرم ، عرق بر سر و روی من نشسته بود !
پس از رسیدن به ایستگاه اتوبوس ، به درختی در حاشیه پیاده روی خیابان تکیه کردم و منتظر آمدن اتوبوس ایستادم  . در این اثنا یکی از ان دو خواهر امد و درست به همان درختی که من تکیه کرده بودم تکیه کرد ! و چشمان خود را به چشمان من دوخت و من تنها کاری که کردم  چشمان خود را بر هم  نهادم !
وقتی که به خود آمدم حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود ! یعنی سه ساعت و نیم آن حال بیخودی که نا خواسته گرفتار ان شده بودم به طول کشیده بود ! و من بی انکه در امتحان ریاضیات ، حضور یافته باشم با حالتی پریشان به خانه برگشتم ! و در طول شب به این حادثه ناگهانی می اندیشیدم و پاسخی برای آن پیدا نمی کردم .
پس از آن روز ، نامه های بسیاری از اودریافت کردم که حاکی از عشق سرکش وی به من بود و من با قرائت این نامه ها بیشتر در بن بست روحی و عاطفی قرار می گرفتم و کاری از دست من بر نمی امد تا خودرا از این کمند بلا رهایی بخشم جز اینکه ظاهرا سعی می کردم با بی تفاوتی از کنار آن عبور کنم !
در اثر همین بی اعتنایی ها و بی تفاوتی ها بود که او چندین بار اقدام به خود کشی کرد ولی به موقع از مرگ نجاتش دادند .
چندی از این حادثه ناگهانی می گذشت و من کم کم احساس می کردم که می توانم شعر بگویم و در زنگ های تفریح ، سروده های خود را با دبیر ادبیات مان – که مردی فاضل و با حوصله بود – در میان می گذاشتم و او نیز مرا به ادامه راه تشویق می کرد .
به هر حال پس از یک سال از آشنایی ما ،به تدریج خود را به او علاقمند می دیدم و دوست داشتم که هر روز او را در مسیر خود ببینم ! و کار به جایی رسید که یک نوع اتحاد روحی در میان من و او بوجود آمده بود !
 درست بخاطر دارم که روزی در منزل مشغول صرف نهار بودم که ناگهان ضربان قلب من دو برابر شد ! به حدی که صدای  ضربان قلب خود را می شنیدم ! و حسی نا شناخته به من می گفت که او در حال عبور ازجلوی خانه است ! وقتی که در را گشودم ، او را دیدم  که در حال عبور است !ولی با همه این احوال به تنها چیزی که فکر نمی کردم جنبه های نفسانی و شهوانی قضیه بود و عشقی پاک وبی آلایش را تجربه می کردم .
به تدریج که بر شیفتگی من افزوده می شد ، وقار و متانت او نیز افزونی می یافت !
و دیگر برای من نامه ای نمی فرستاد و گویی کوشش من برای رسیدن به او ، راه را طولانی تر می کند !در واقع ، کار بر عکس شده بود و بی اعتنایی ها و بی تفاوتی هایی که در آغاز آشنایی نسبت به او از خود نشان می دادم ، حالا او برای من بکار می برد ! به خاطردارم که ان روزها این بیت میرو الهی قمی را ورد زبان خود کرده بودم که :
نیاز عاشقان ، معشوق را بر ناز می دارد
                                                                      تو سر تا پا وفا بودی ، تو را من بی وفا کردم !
در همین ایام بود که حضرت اقای مجتهدی ، بدون آشنایی قبلی در مسیر من قرار گرفتند و در دیدار دوم بود که فرمودند : می فرمایند به لغت شغف مراجعه کنید و انگیزه من از طرح این سوال که :
(( سرانجام کار من به کجا می کشد ؟ ! )) همین مساله بود !
البته با وجود همه مشغله های روحی و فکری که داشتم ، در اعماق وجودم علاقه زاید الوصفی به ساحت مقدس آقا امام زمان عج احساس می کردم و روزهای سه شنبه هر هفته با تنی چند از دوستان مخلص و بی ریا ، پیاده به زیارت مسجد جمکران می رفتم و ساعاتی را با انان در بیابانهای اطراف مسجد به خواندن دعای فرج و دعای توسل و زیارت عاشورا می پرداختم و علی رغم اینکه در کمند یک عشق مجازی  گرفتار امده بودم ، ولی به خاطر پاکی و بی الایش بودن ان ، زمینه بسیار مناسبی برای  گفتگو های بی دلانه و راز و نیازهای عاشقانه در من به وجود امده بود .
حضرت اقای مجتهدی ضمن اشاراتی که در مورد کلمه شغف داشتند فرمودند :
(( چون طرف سوزانده اید باید شما هم بسوزید !)) بعد فرمودند : جریان شما عین جریان یوسف و زلیخا ست ، و به خاطر عفاف و پاکدامنی شما بود که به خواست با طنی شما پاسخ دادند .
عرض کردم :
ادامه دارد .... التماس دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

خاطره دوم

                                                         بسمه تعالی

 

این رشته را از دو طرف بریدند !
حجه الاسلام مرحوم حاج سید علی اکبر قریشی از روحانیانی بود که در مسیر محبت آل الله صادقانه قدم بر می داشت و همه ساله مراسم عزا داری در ماه محرم در منزل ایشان برقرار بود و با مرحوم پدرم – آیت الله مجاهدی تبریزی – آشنایی و مراوده داشت و من هم قلبا ایشان را دوست داشتم و در مجالس سوگواری ابا عبدالله حسین ع  که در منزل ایشان برگزار می شد ، شرکت می کردم .
اومردی بود به تمام معنی پاکباز و بی روی و ریا و منزل ایشان در فاصله 50 متری خانه مسکونی پدری من قرار داشت .
0
هنگامی کهمادرمپیام ایشان را به من رساند ، با تمام علا قه ای که به ملاقاتشان داشتم از نظر روحی در شرایطی نبودم که دعوت ایشان را بپذیرم و لذا به مادر گفتم : حتما باز اطعامی کرده اند و دعوت ایشان از این بابت است ! شما می دانید که من اشتهای چندانی به غذا ندارم انشاالله در فرصت دیگری به ملاقاتشان خواهم رفت .
مادر فرمودند :
پسرم ! فکر نمی کنم پای غذا در میان باشد!احساس می کنم کار دیگری با شما داشته باشند . شما سراغ ایشان بروید اگر مساله مهمانی در میان بود عذر بیاورید .
حرف مادرم را پذیرفتم و به سراغ آغای قریشی رفتم . زنگ خانه را به صدا در اوردم ، لحظاتی بعد در را گشودند . در حیاط خانه ایشان نشانی از طبخ غذا ندیدم چون معمولا در چنین مراسمی دیگ های برنج را در حیاط  خانه بار می گذاشتند .
پرسیدم : با من امری داشتید ؟
گفتند :
من حامل پیام عزیزی بودم و هم اکنون ایشان در اتاق منتظر شما هستند ! وقتی که وارد اتاق شدم  ، نا باورانه نگاه مشتاقم با جمال حضرت آقای مجتهدی تلاقی کرد ! حالتی را که در آن لحظه دیدار به سراغم آمده بود ، نمی توانم بازگو کنم . حال من درست شبیه آدمی بود که در نهایت عطشناکی ، سرچشمه ای بس زلال و گوارا را در دو قدمی خود مشاهده می کرد 1 و حال دلداده آشفته حالی را پیدا کرده بودم که از دیدار ناگهانی محبوب خود یکه می خورد و دست و پای خود را گم می کند !
سلام کردم و پساز کسب اجازه نشستم و خواستم از شور و حال سه ماهه فراق و مرارت هایی که در طول این مدت کشیده ام ، سخنی به میان آورم که احساس کردم لب های مرا به هم دوخته اند و یارای سخن گفتن ندارم !
حضرت آقای مجتهدی سرگرم کشیدن قلیان بودند و گاهگاهی گه نگاه ما به هم تلاقی می کرد ، شوری را در من می آفرید که توصیف پذیر نیست و ملموسا احساس می کردم که ایشان در نگاه نگران و مشتاق من ، نا گفته های مرا می خوانند :
مجالی نیست تا گویم سخن در انجمن با او
                                                                 زبان چشم را نازم که می گوید سخن با او !
ساعتی به همین منوال گذشت و عظمت وجودی حضرت آقای مجتهدی طاقت سخن گفتن را از من گرفته بود و چشمان مشتاق من آن جمال نورانی را آینه گردانی می کرد و مرا در بهت و حیرتی شگرف فرو می برد .
هنگامی که حضرت آقای مجتهدی برای تجدید وضو اتاق را ترک کردند ، به آقای قریشی گفتم :
شما از کی با ایشان آشنا شده اید ؟
فرمودند : دو هفته بیشتر نیست .
پرسیدم :
شما به سراغ ایشان رفتید ؟
گفتند : نخیرایشان به سراغ من آمدند ! انشاالله در فرصتی مناسب جریان دیدار را برای شما خواهم گفت .
به ایشان گفتم که من سه ماه است که در آتش دیدار مجدد ایشان می سوزم و یک دنیا حرف برای گغتن دارم و لی همین که جلالت و ابهت این مرد خدا را می نگرم از گفتن باز می مانم . ممکن است شما در حق من این لطف را بکنید و وقتی آمدند از ایشان بپرسید که : سرانجام کار من به کجا می کشد ؟!
در همین اثنا حضرت آقای مجتهدی وارد اتاق شدند و باز همان جلال و جبروت بر فضای اتاق حاکم شد . پس از گذشت لحظاتی ، آقای  قریشی با لحن شیرین آذری ، ضمن معرفی من از مقام علمی و  پایه معرفتی مرحوم پدرم و اهتمامی که ایشان در تربیت طلاب علوم دینی داشتند ، با حضرت آقای مجتهدی سخن گفتند و ادامه دادند که آقای مجاهدی به خاطرشرم حضور از من خواستند که از شما بپرسم : 
سرانجام کارشان به کجا خواهد کشید ؟!
حضرت آقای مجتهدی با تبسمی بسیار ملیح و دوست داشتنی و با جبینی گشاده و لبانی متبسم فرمودند :
آقا جان ما ایشان را می شناسیم  ! پدر ایشان علاوه بر مراتب علمی و کف نفس و خدا باوری ، شیفته امام حسین علیه السلام بودند و چهل سال زیارت  عاشورای ایشان ترک نشده بود و مورد عنایت آن حضرت قرار داشتند و هم اکنون نیز مهمان حضرت اند !
آقای قریشی پرسیدند :
شما ایشان را دیده بودید ؟
فرمودند : پ ء ثبت و ضبط شده و منزلتی که ایشان در درگاه حسینی دارند ، نظر مارا به خود جلب می کند ، و بعد پس از گذشت لحظاتی در حالی نی پیچ قلیانی که در دست ایشان بود لرزش محسوس دست شان به منتقل می شد ، رو به آقای قریشی کرده فرمودند :
می فرمایند : به لغت ((شغف )) مراجعه کنید !
آقای قریشی چندین کتاب لغت را  از کتابخانه شخصی آوردند و پس از تورق و جستجو گفتند :
پیدا نمی کنم !
حضرت آقای مجتهدی گفتند :
من که از خود نگفتم  ! فرمودند : به لغت شغف مراجعه کنید . سپس رو به آقای قریشی کرده فرمودند : آن کتاب لغتی را که در دست دارید  به من عنایت کنید .
ادامه دارد ... التماس دعا
 
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

عيدتان مبارک

جهت شادی روح حضرت شیخ جعفر مجتهدی و ظهور هر چه سریعتر آقا صاحب الزمان عج صلوات

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

ادامه خاطره اول

                                                          بسمه تعالی

 

او همه چیز را به اراده حضرت ولی عصر – ارواحنا فداه -  موکول کرده بود بنا بر این چاره ای نداشتم تا راهی را که قبلا رفته بودم ، مجددا بروم و لی مگر این کارها در اختیار آدمی است ؟ مگر این شوریدگی ها همیشه در دسترس انسان قرار دارد ؟ مگر این حضور قلب همیشه همراه آدمی است که برقراری ارتباط معنوی با کانونهای نوری میسر سازد ؟

در آن هنگام نمی دانستم که سیم را ما وصل نمی کنیم بلکه سیم از آن طرف وصل می شود ، و ما همین که عبور جریان را در دل و جان خود احساس می کنیم ، در طیف شور و حال قرار می گیریم و بیقراری را آغاز می کنیم ، ولی بعدها این واقعیت برای من کاملا روشن و مشخص شد . و به یاری خدا به هنگام نقل خاطره ای دیگر به چند و چون آن خواهم پرداخت .

از فردای آن روز – آن روز استثنایی و سرنوشت ساز – آرام و قرار از دست داده همچون نسیم آواره به امامزاده های اطراف قم و سایر اماکن زیارتی این شهر سر می زدم و به هر کس که می رسیدم از او

می پرسیدم :

آیا مردی نورانی با این شکل و شمایل به نام  (( جعفر آقا )) نمی شناسید ؟

و متاسفانه پاسخهایی که می شنیدم همه حاکی از عدم آشنایی آنان با آن مرد خدا بود . گویی فراموش کرده بودم که پس از سپری کردن دو سال دوره تربیت معلم در تهران امسال اولین سال خدمت معلمی من در آموزش و پرورش است و بایستی نگران غیبت های متوالی خود باشم ! ولی در آن شرایط روحی به تنها چیزی که فکر می کردم زیارت دوباره حضرت آقای مجتهدی بود و نه چیز دیگر !

سه ماه از این جریان گذشت ومن هنوز در جستجوی آن مرد خدا در بدر بیابانها بودم در مدت جز پوست و استخوان از من باقی نمانده بود ، اشتهایی به غذا نداشتم ، کارم ناله و گریه و ندبه بود .

به خاطر دارم که لطافت وجودی من در اثر آن دیدار ناگهانی و تحمل سه ماه دوری آن مرد خدا به جایی رسیده بود که خدا را و امام زمان – عجل الله تعالی فرجه الشریف- را ناظر بر احوال خود می دیدم و سعی می کردم حتی المقدور از خوردن و آشامیدن پرهیز کنم تا به تجدید وضو نیازی پیدا ننمایم ! زیرا آنرا اخلاقا برای خود مجاز نمی دیدم  و نوعی ترک ادب به حساب می آوردم . همیشه دو زانو وبا وضو رو به قبله

می نشستم  و از دراز کردن پای خود حتی پرهیز می کردم ! و اگر در آن لحظات به چشمان من خواب راه می یافت بر می خاستم  و تجدید و ضو می کردم و به رویه ای که در پیش گرفته بودم ادامه می دادم .

مادرم به شدت نگران احوال من بود و اغلب با چشمانی گریان به سراغم می آمد و سعی می کرد با محبت های مادرانه خود باریاز دوش من بردارد و مرا از ادامه این راه باز دارد چراازطرفی سلامتی مرا در معرض خطرمی دید و از طرفی دیگر نگران غیبت های طولانی من از کلاس و درس بود و می دانست که سرانجام  این کار به کجا خواهد کشید !

بله سه ماه از ملاقات اولیه من با آن مرد خدا می گذشت ، سه ماهی که هر لحظه آن در نظرم به درازی یک روز آمد . دیگر تا مرز جنون چندان فاصله ای نداشتم ! نمی دانم از برکت دعا های مادرم بود یا در اثر دلتنگی هایی که داشتم ، پس از سه ماه حسرت و حرمان ، التهابی همانند همان التهاب اولیه را در خود احساس کردم و بارقه بشارتی در اعماق وجودم تابیدن گرفت که : زمان وصال نزدیک است .

در راه مسجدجمکران با نیازی زاید الوصف وبا همان شور و حال ناشی از التهاب درونی به  ساحت مقدس آقا امام زمان (عج) روی آورده و با زبان بی نیازی به آن حضرت عرض کردم که از عنایتی که در حق این دلشده مبذول فرمودید و یکی از دل افروختگان سینه سوخته خود را سراغ من فرستادید ، خیلی ممنونم ولی ملاحظه میفرمایید که پس از آن ملاقات ، شیرازه زندگی من در حال از هم گسیختگی است  و لحظه ای آرام و قرار ندارم . من خواستار تداوم  این همصحبتی ها بودم تا دیگر در شهر و دیار خود احساس غربت نکنم . تا کی باید در فراق یکی از عاشقان با اخلاص شما بسوزم و با این همه درد و ناکامی و حسرت بسازم ؟!

به خاطر دارم ، هنگامی که به خانه آمدم ، مادرم گفت : آقای قریشی یکی دو ساعت پیش آمده بودند و با شما کار مهمی داشتند و گفتند :

وقتی که آمدند پیام مرا با ایشان برسانید و بگویید در منزل منتظرشان هستم  !

ادامه این خاطره را در خاطره دوم نقل خواهم کرد .

                                                             التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢

 

                                                         بسمه تعالی

سلام به همگی دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت عليهماالسلام  من هم اين ايام مبارک را به شما تبريک می گويم انشاالله که استفاده کافی را ببريم .

 

سپس استکان چای را برداشتند و باخوردن یکی دو جرعه چای از من خواستند تا ما بقی آنرا بنوشم ومن هم امتثال امر کردم و نوشیدم . ایشان عازم رفتن شدند و من که مزه اشنائی با یک مرد خدا را آن هم در یک ملاقات ناگهانی و استثنائی تا بن دندان احساس کرده بودم ، گفتم :

آقا ! کجا ؟ هنوز دقایقی از آشنایی ما نمی گذرد ! فرمودند :

باید بروم . ماموریت دیگری در پیش است حواله همین قدر بود !

پرسیدم :

باز هم شما را زیارت خواهم کرد ؟

فرمودند :

اگر مولا اراده کند ، البته ! من ازخود اختیاری ندارم و هر چه فرمان باشد همان راانجام می دهم ، وسپس همانند یک نسیم روحبخش و عطرآگین ، دامن کشان از من فاصله گرفتند و رفتند !

پس از رفتن ایشان ، سبکباری عجیبی در خود احساس کردم و ناگهان ملتفت شدم که در این ملاقات زودگذر آن قدر عرق ریخته ام که پیراهنم به بدن چسبیده است ! درجه را بر داشتم و زیر زبان گذاردم و در نهایت تعجب دیدم که حرارت بدنم 37 درجه است ! در حالی که پیش از حضور ایشان ، حرارت بدنم 42 درجه بود ! بعد از این تغییر حال ناگهانی بود که آشفتگی خاصی را در خود احساس کردم و هنگامی که لحظه لحظه حضور آن مرد بزرگ  را مرور می کردم و صحبتهای ایشان را از خاطر می گذرانیدم ، به عظمت حادثه شگرفی که آن روز در زندگی من رخ داده بود بیشتر پی می بردم و از اینکه نتوانسته ام لحظات بیشتری را در محضر آن مرد بزرگ باشم  ، بر حال خود تاسف می خوردم . این مرد بزرگ در آن ملاقات ناکهانی پرده از اسراری برداشت که لحظاتی پیش در میان من و حضرت ولی عصر –ارواحنا فداه-  در جریان بود و احدی جز خدا و امام زمان و من از آن اطلاعی نداشت ، و او همان عاشق دل افروخته و سالک دل سوخته ای بود که من از پیشگاه حضرت ولی عصر عج تمنا کرده بودم ، و اینک خاطره این دیدار ناگهانی و سرنوشت ساز بود که فکر و ذهن مرا به خود مشغول کرده بود و به کلمه کلمه سوال های خود و پاسخهایی  که ایشان داده بودند می اندیشیدم و از این که می دیدم در اثر یک ارتباط تنگاتنگ روحی ، مورد عنایت امام زمان قرار گرفته ام احساس انبساط روحی عجیبی می کردم و به خاطر این که عمر این دیدار معنوی به کوتاهی چند دقیقه رقم خورده بود ناراحت بودم و نمی توانستم که پس ازاین دیدار تکلیف من چیست ؟! و چگونه باید دوباره این ارتباط روحی را بر قرار کنم ؟! و مجددا به فیض دیدار و هم صحبتی با آن مرد بزرگ نایل آیم ؟ 

ادامه دارد .... التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

ادامه خاطره اول

                                                          بسمه تعالی

 

آیا این خواسته بزرگی است که امروز از شما تقاضا کنم یکی از عاشقان پاکباز خود را که با خرمن جانش را به برق عشق سوخته و خلوت دل او را به نور معرفت برافروخته اید در مسیر من قرارش دهید تا در اثر ملاقات با او عطش دیر پای روحی من فروکش کند و طمانینه و سکونی در من پدیدار آید ؟ و مرا از بیراهه روی ها باز دارد تا سرو کارم به این دکاندارهای سیر و سلوک نیفتد و لحظه به لحظه راه مرا به شما دورتر نکند ؟!

نمی دانم چهمدتی غرق در این احوال بودم که با صدای در ؛ شیرازه افکارم از هم گسیخته شد . به شدت در اتاق را می کوبیدند و پیدا بود مدتی از زدن در می گذرد . برخاستم و در را باز کردم ، برادرم در پشت در بود و بیتابانه پرسید چرا در را باز نمی کردی ؟ پنج دقیقه است که من در انتظار باز شدن در هستم ! پرسیدم مگر اتفاقی افتاده ؟! گفت : پیداست که گریه می کردی ! یک آقای عجیب و پر هیبتی که نمی توان به چشمان نافذ و درشت او نگاه کرد با جمالی بسیار زیبا و روحانی سراغ شما را می گیرد و شما را به نامی می خواند که ما در منزل شما را صدا می کنیم ومی گوید : من با آقا شمس الدین کار دارم ! به طرف در دویدم و برای اولین بار جمالی را زیارت کردم که تا آن زمان صورتی به ان زیبایی و گیرایی ندیده بودم . قطرات درشت عرق که برجبین آن مرد نشسته بود ، طراوت گل روی اورا همانند قطرات شبنم دو چندان می کرد . هنگامی که مرا دید انگار سالهاست مرا می شناسد ! و می داند که من همان کسی هستم که به سراغش آمده است ، لذا در نهایت ادب و فروتنی و با لهجه شیرین آذری سلام کرد و فرمود : می خواهم دقایقی را با شما خلوت کنم ، با شما کار مهمی دارم ، زیاد مزاحم وقت شما نخواهم شد ! از ایشان خواستم که قدم در خانه گلین ما بگذارند و بعد این میهمان ناخوانده ، - بلکه خوانده – را به اطاق خود راهنمایی کردم . خواستم به احترام ایشان رختخواب خود را جمع کنم ولی اجازه ندادند و از من خواستند که بنشینم .

برادرمچای اوردند و ایشان فرمودند : به اخوی بفرمایید ما را چند دقیقهای تنها بگذارند ! و من با اشاره از برادرم خواستم سینی چای را بگذارد و برود .

با مشاهده این مرد ، افکار متضادی در ذهن من به وجود آمده بود ولی قلبا احساس می کردم که آمدن این مرد باید بشارت بزرگی به همراه داشته باشد . بعد از درگذشت پدرم علامه نستوه مرحوم آیت الله آقا میرزا محمد مجاهدی تبریزی (قدس سره) که شیفته کمالات معنوی و ارادت دیر پای او به حضرت ابیعبدالله الحسین ع بودم و هنوز بعد از چهل و اندی سال که از رحلت او می گذرد زمزمه های نیمه شب و نیایشهای سحرگاهی و طنین زیارت عاشورای او در گوش جانم می پیچد ، دوستان روخانی پدرم مصرا از من می خواستند که از دوستی با دراویش بر حذر باشم و چون از لطافت طبع من خبر داشتند می ترسیدند به این گونه افراد گرایشی پیدا کنم و مرحوم ایت الله حاج سید حسین قاضی (قدس سره) بیش از همه مراقب احوال من بودند و تنها در محضر ایشان بود که با رقه های معنویت و روحانیت را آشکارا می دیدم  و سخنان ایشان برای من سند بود .با چنین احوالی بود که در محضر آن مرد استثنایی و جذاب نشسته بودم . پیراهن سفسد و بلند عربی ، عبای تابستانی و شب کلاهی که بر سر داشتند . نشان می داد که در سلک اهل خانقاه نیستند و نوری که از جبین بلندشان ساطع بود از عظمت روحی و شفافیت وجودی شان حکایت می کرد . پرسیدم :

اسم شریفتان چیست ؟!

پاسخ دادند :

جعفر .

پرسیدم :

آدرس منزل را از چه کسی گرفتید ؟!

نگاه معنی داری به جانب من انداختند و فرمودند  :

من به بوی عشق آمدم !

پرسیدم :

کدام عشق ؟!

فرمودند :

همان عشقی که در شما نسبت به ساحت مقدس امام عصر –ارواحنا فداه- موج می زند ! شما از حضرت چه می خواستید ؟! من در مسجد جمکران بودم که حضرت اشاره فرمودند به سراغ شما بیایم  و این التهاب را از شما بگیرم !

گفتم :

من از این که دچار التهاب شده ام نگران نیستم بلکه گرمی مطبوع آن را دوست دارم .

فومودند :

صلاح نیست بیشتر از این بسوزید ! شما دارید مثل شمع می سوزید و آب می شوید !

ادامه دارد .... التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

خاطرات شيخ جعفر آقا مجتهدی ره

بسمه تعالی

خاطره اول
اولین دیدار  سرنوشت ساز !
در اوایل خرداد ماه سال 1342 بود که حضرت آقای مجتهدی بدون آشنایی قبلی به سراغ من آمدند ودر آن دیدار  روحانی و ناگهانی بود که مسیر سلوکی من برای همیشه روشن شد . هر زمان به یاد آن دیدار ناگهانی می افتم و صحبتهای آن بزرگوار را در ذهن خود مرور میکنم ؛ انقلاب روحی عجیبی پیدا می کنم و  از اینکه امروز دست من و امثال من از دامن لطف و عنایت آن عزیز کوتاه است ، احساس غربت شدیدی به من دست می دهد و خود را با خاطرات ماندگاری که  از آن مرد بزرگ دارم ، سرگرم می سازم .
 
ماجرای اولین دیدار من چنین بود :
یکی از بعد از ظهرها که از دبستان صنیع الدوله بیرون آمدم تا به طرف منزل حرکت کنم ، التهاب عجیبی سرا پای وجود مرا ناگهانی فرا گرفت که با شور و حال باطنی همراه بود و احساس می کردم که در کوره تب میسوزم ، هنوز  اولین سال استخدام خود را در آموزش و پرورش به عنوان آموزگاری پشت سر ننهاده بودم که مرحله جدیدی در زندگی من در شرف وقوع بود که از چند و چون آن بی اطلاع بودم .
در حالی که بر دوچرخه رکاب می زدم تا خود را زودتر  به منزل برسانم ، فکر و حواس من در جای دیگری سیر می کرد و بی آنکه بخواهم ، به مسیر جدیدی می اندیشیدم  که ناخودآگاه در حال قدم نهادن در ان بودم .
به منزل که رسیدم بر افروختگی و التهاب زاید الوصف من راز درونم را فاش کرد و مادرم به تصور این که
دچار بیماری شده ام اصرار عجیبی  داشت تا به اتفاق به مطب آقای دکتر ایرج کردستی –پزشک خانوادگی خود – مراجعه کنیم ولی من که هیچ تمایلی به انجام این کار نداشتم و یک ندای باطنی در گوش من می گفت که این تب ، تب عادی نیست ! تب عشق است که به سراغ تو آمده ! تبی که مردان راه رفته قدر ان را می دانند و با آن اشنایند ، ولی مکنونات قلبی من نمی تواند مادرم را از مراجعه کردن به پزشک منصرف نماید از همین روی به مادرم گفتم : یکی دو ساعت استراحت می کنیم ، اگر خوب نشدم با هم به مطب دکتر می رویم .
به اطاق خود مراجعه کرده و در آن را از پشت قفل کردم تا کسی رفت آمد نکند و شیرازه خلوت مرا از هم نپاشد .رختخواب خود را پهن کردم تا استراحت کنم ولی هر چه چشمان خود را به هم فشردم خواب به سراغم نیامد .ناگزیر بر خاستم ودر گوشه ای از اتاق با خود خلوت کردم و قلبا با مرور این مطالب و با مورد خطاب قرار دادن حضرت ولی عصر –ارواحنا فداه-عقده دیرینه خود را گشودم و از محضر امام زمان عج استمداد طلبیدم و عرض کردم :
امام من ! رورزهای سه شنبه هر هفته با پای پیاده عازم مسچد چمکران میشوم تا بیعت قلبی خود را با شما تازه کنم .در طول راه با جوانان سوخته احوالی برخورد میکنم که در آتش دیدار شما می سوزند و هنگامی که از آنان می پرسم برای چه این راه را انتخاب کرده اید؟و چه هدفی را از این پیاده روی ها دنبال می کنید ؟ پاسخ میدهند فقط به دیدار چمال یار می اندیشم و یا اینکه :از دوست بجز دوست نمی بایست خواست ؛ولی این
پاسخها برای من قانع کننده نبود ، و یا حداقل نمیتوانست  زبان حال من باشد زیرا در میان خود و شما هیچ وجه مشابهی نمی بینم . هر قدر شما پاک و معصومید من آلوده ام بنابراین چنین پاسخهایی نمی تواند باری از دوش من بر دارد و مکنونات قلبی مرا بر آورده سازد و از این روی به خود اجازه نمی دهم که چنین آرزوهایی را داشته باشم و به لحظه دیدار با شما بیاندیشم ، این فاصله فکری من با دوستان ، مرا از  بر قراری ارتباطی تنگاتنگ و دوستانه با آنان باز می دارد ، و از طرفی در محیطی زندگی می کنم که فساد از در و دیوار آن می بارد و بی اختیار جوانانی همانند مرا به دنبال خود می کشاند و به نیاز روحی من و امثال من برای سیر در عوالم روحی و معنوی پاسخی نمی دهد ، با این وجود به مجرد شنیدن نام مرد خدایی که بتواند باری از دوش من بر دارد مشتاقانه به دیدارش شتافته ام ولی گمشده خود را در او نیافته ام ، زمانه هم زمانه غیبت است و طبعا برقراری ارتباط حضوری با شما امکان پذیر نیست ، حال سوالی که دارم این است که تکلیف جوانانی همانند من که می خواهند در این محیط فاسد و وسوسه انگیز به گونه ای زندگی کنند که مورد رضای خدا و شما باشد چه عاملی می تواند آنان را از لغزش باز دارد در حالی که به ولی زمان خود دسترسی ندارند ؟!
ادامه دارد ....برام  دعا کنيد محتاجم .

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢

جمال نورانی حاج جعفر آقا مجتهدی (ره)

 

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

برای شادی روح شهدا صلوات

                                                                     بسمه تعالی

 

حضرت در جواب فرمودند : برای برطرف شدن این خلاء راه توسل را در پی گیر . مجددا به حضرت عرض کردم ؛ شما هم یک گریه کن برایم بفرستید تا به توسل مشغول شوم  ، باز حضرت محبت کرده و خواسته ام را عنایت فرمودند .

هنگامی که از حرم خارج شدم و در بازار نجف  عبور می کردم ، ناگهان مردی نورانی از پشت دستی بر شانه ام زد و گفت : شیخ جعفر گریه کن می خواستی ؟ گفتم بلی ، پرسید می توانی بخوانی ؟

جواب دادم آری ، گفت پس برویم (ناگفته نماند که آقای مجتهدی دارای صدای بسیار زیبایی بودند بطوری که مشهور بوده است ایشان نغمه داوودی دارند) وقتی به منزل رفتیم بعد از بسم الله به محض اینکه نام مقدس آقا ابا عبدالله الحسین ع را به زبان جاری کردم این بزرگوار شروع به گریه نمود و حدود شش ساعت گریه کرد ، من نیز همراه ایشان گریه می کردم ، تا اینکه متوجه شدم که در حال هلاک شدن می باشیم . !

رو به حضرت امیرالمومنین ع نموده و عرض کردم : آقای من عنایت بفرمایید و به دادمان برسید ، من توان خاموش کردن این بزرگوار را ندارم . در آن لحظه به عنایت  حضرت مولا گریه آن شخص خاتمه یافت .

آقای مجتهدی می فرمودند : بعد از آنکه به دست حضرت امیر ع تمام ریاضتها را کشیدم و همه چیز را به لطف اهل بیت ع به دست آوردم ، طالب آن شدم که جمال حقیقی و دلربای حضرت مولا علی ع را زیارت کنم .

بعد از مطرح کردن این تقاضا فرمودند : اگر بخواهی جمال حضرت را زیارت کنی تمام زحمات و نتایجی که به دست آورده ای از بین خواهد رفت .

عرض کردم مسئله ای نیست ؛ ارزش یکبار مشاهده جمال دلربای حضرت مولی بیش از هر چیزی است ، باز فرمودند : حضرت امیر ع صحنه های زیادی دارند ، صحنه جنگ ، صحنه نماز که تیر را از پای مبارکشان بیرون کشیدند ، صحنه یتیم نوازی ، صحنه ناله های آن حضرت با چاه و غیره ... کدام صحنه را دوست داری ببینی ؟

دراین موقع با خود فکر کردم ، چگونه حضرت مولا را که شیر خدا می باشند ریسمان بر گردن انداخته و بر روی زمین کشیده اند ؟!

هنگامی که در خواست خود را مشخص نمودم ، ناگهان آن واقعه دلخراش تکرار شده و مشاهده نمودم که درب خانه مولا در حال سوختن است ودر آن ازدحام عده ای عمامه حضرت را به گردن مبارکشان انداخته و در حالی که ایشان را بر روی زمین می کشیدند به مسجد می بردند ، در آن غوغا سراسیمه به طرف حضرت دویده و عرض کردم : یا امیر المومنین ع چه کنم ؟!

حضرت مولا در همان حال سه مرتبه فرمودند : الصبر ، الصبر ، الصبر، در این هنگام با مشاهده این اوضاع طاقت نیاورده ، صیحه ای زدم و بی هوش بر زمین افتادم و بعد از آن به مدت سه شبانه روز گریه می کردم و اصلا خواب و خوراکی نداشتم ، تا اینکه به حرم حضرت امیر ع مشرف شده و عرض کردم سیدی و مولای ، دیگر تحمل ندارم و در حال مردن می باشم ، که به عنایت حضرت به حال اول بازگشتم .

پس از آن متوجه شدم تمام زحماتم از بین رفته و هیچ قدرت و نیرویی ندارم ، اما حضرت فرمودند : شیخ جعفر؛ حال که طالب جمال ما شدی و در این راه از تمام زحماتی که کشیده بودی گذشتی ؛ در عوض به کارها و کلام تو اثر خواهیم بخشید و در هر مشکلی که به ما رجوع کنی و از ما مدد خواهی آن را برطرف خواهیم کرد . آقای مجتهدی علاوه بر چندین سال اقامت در نجف اشرف هفت سال در کربلای معلی نیز اقامت داشته و در بازار بین الحرمین در قیصریه اخباریها به شغل کفاشی مشخول بوده اند ودر این مدت در حجره ای فوقانی  در صحن مطهر حضرت سید الشهدا ع مقابل ایوان طلا سکونت داشته و سراسر شب را در آنجا به عبادت و توسل مشغول بوده اند و مدتی که در کربلای معلی بسر می بردند هر روز به زیارت دوطفلان مسلم ع مشرف  می شده اند .

ایشان می فرمودند : در ایامی که در کربلای معلی ساکن بودم هر روز صبح قبل از اینکه به محل کار خود بروم ، کنار رود فرات رفته و به آب نگاه می کردم و به یاد عطش و مصائبی که در روز عاشورا بر امام حسین ع و اولاد و اصحابشان وارد شده بود ، به حدی می گریستم که از تاب می رفتم ، سپس به حرم مطهر مشرف می شدم و بعد از زیارت به صحن مبارک می رفتم و در آنجا مشغول توسل و گریه می شدم ، آنگاه به محل کار خود می رفتم  .

ما سالها مجاور میخانه بوده ایم                                      روز و شبان به خاک و درش جبهه سوده ایم

پا از گلیم کثرت عالم کشیده ایم                                      خود تکیه ببالش وحدت نموده ایم

با صیقل ریاضت از آئینه ضمیر                                     گرد خودی و زنگ دویی را زدوده ایم

زاهد برو که نغمه منصوری از ازل                                ما بر فراز دار فنا خوش سروده ایم

نادیده های چند ز دلدار دیده ایم                                      نشنیده های چند ز جانان شنوده ایم

تا رخت جان به سایه سروی کشیده ایم                             صد جوی خون زدیده به دامن گشوده ایم

 

التماس دعا  .... يا حق

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢

ملاقات حاج ملا آقا جان زنجانی با حاج آقا مجتهدی

بسمه تعالی


سلام به همه دوستان
از همه شما عزیزان که لطف می کنید و به این وبلاگ می آیید ممنونم و بخاطر دیر شدن آپدیت هم از همگی شما معذرت میخواهم انشاءالله بتوانم رضایت خداوند و شما دوستان را بدست بیاورم که این مستلزم دعای خیر شماست . دعا برای فرج آقا صاحب الزمان عج و سلامتی رهبر فرزانه مان فراموش نشود . التماس دعا .

و نیز در همین ایام اعتکاف ، ملاقات آقای مجتهدی با مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی در مسجد سهله رخ می دهد .
مرحوم حاج ملا آقا جان از عرفای معروف و از متوسلین به ساحت مقدس حضرت مهدی عج به شمار می رفته است و بطوری شیفته و منتظر ان حضرت بوده و در فراق آن بزرگوار اشک می ریخته که جای اشک بر صورت وی نمایان بوده است و در محبت به ساحت مقدس حضرت ولی عصر ع تا حد جنون پیش میرود بطوری که به شیخ محمود مجنون ملقب می گردد .
سیره و روش او توسل به ذوات مقدس اهل بیت عصمت و طهارت ع و خدمت به خلق بوده است .
ایشان مدتها در قم منزل حاج میرزا تقی زرگری که او هم از اهل الله بوده و از اوتاد به شمار می رفته ساکن بوده اند .
مرحوم حاج ملا آقا روزی به دوستان خود می گویند مامور شده ام به عتبات عراق بروم و این اخرین سفرم بوده و بعد از مراجعت زندگی را بدرود خواهم گفت و بدین ترتیب همراه با عدهای از ملازمین خود راهی عتبات می شوند .
بعد از زیارت ائمه عراق ع و جریانات عجیب و غریبی که در این مدت برای ایشان رخ می دهد ؛ به همراهان میگویند : باید شب جمعه به جهت امر مهمی به مسجد سهله بروم .
دوستان همراه ایشان می گویند شب جمعه به مسجد سهله رفتیم و در قسمت بالای مسجد که جای نسبتا خلوتی وجود داشت حلقه وار نشستیم در این موقع مرحوم حاج ملا آقا جان بی تابانه به این طرف و آن طرف نظر می کردند و می فرمودند :
منتظر جوانی هستم که باید با او ملاقات کنم .
مرحوم آقای قریشی که یکی از همراهان بوده اند می گفتند : در همین لحظات ناگهان درب یکی از حجره های مسجد باز شد و جوانی بسیار خوش سیما و جذاب در حالی که آفتابه ای در دست داشت از آن خارج شد و به طرف درب خروجی حرکت کرد .
مرحوم حاج ملا آقا جان به محض اینکه چشمانشان به آن جوان افتاد گفتند : گمشده ام را پیدا کردم ، این همان کسی است که در سیر( مکاشفه ) ، او را به من نشان داده اند .
از ایشان پرسیدم مگر این جوان چه خصوصیاتی دارد که اینگونه شما را جذب کرده و بی تاب او هستید ؟!
فرمودند او شخصی است که در جوانی هم گوش باطنش می شنود وهم چشم باطنش می بیند ! ملاحظه کنید ؛ الان او را آهسته به زبان ترکی صدا می کنم او هم خواهد آمد و فورا به صورت بسیار آرام و آهسته بطوری که ما چند نفر هم که نزدیکشان نشسته بودیم به سختی صدای ایشان را شنیدیم به زبان آذری فرمودند : (گل بورا گراخ بالام جان).
در این هنگام آن جوان که آن سوی مسجد به درب خروجی رسیده بود و با ما خیلی فاصله داشت ناگهان در جای خود ایستاد و آفتابه را روی زمین گذاشته و از میان جمعیت به طرف ما حرکت کرد ؛ هنگامی که به ما رسید خدمت حاج ملا آقا جان سلام کرده و سپس گفت با من کاری داشتید ؟ امر بفرمایید ، آنگاه جناب حاج ملا آقا خطاب به همراهان فرمودند : ما را تنها بگذارید که من باید با ایشان خلوت داشته باشم .
و بدین گونه حدود مدت یک هفته مرحوم حاج ملا آقا جان با آقای مجتهدی بودند .
بعد از آن سفر جناب حاج ملا آقا جان به قزوین مراجعت کرده و همان جا دار فانی را وداع میگویند .
آقای مجتهدی می فرمودند مهمترین ختمها ختم سوره حمد است ، موقعی در مسجد سهله معتکف بودم بدان مشغول شدم و بواسطه ان مهمترین موکلان که الرحمن و الرحیم هستند در اختیارم گذارده شدند ، پس از آن بر سر هر قبری که میرفتم و سوره حمد را قرائت می کردم ، به محض اینکه به (الرحمن و الرحیم )میرسیدم نه تنها ان دو ملک حاضر می شدند بلکه صاحب آن قبر نیز از قبر بر می خاست وتحت فرمان من قرار می گرفت ، اما با این وجود در خود احساس کمبود می کردم لذا به نجف اشرف مشرف شده و خدمت حضرت مولا سلام کردم ،بعد از آنکه حضزت جواب مرا مرحمت فرمودند ، عرض کردم : مولای من ؛ کمبود مرا برطرف کنید .
ادامه دارد .... التماس دعا
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

ادامه خاطرات حاج آقا شيخ جعفر مجتهدی

بسمه تعالی



در همين ايام ( اقامت در نجف اشرف ) يك روز كه مشغول تلاوت قران بودم به اين آيه برخورد نمودم كه : ( كل نفس بما كسبت رهينه الا اصحاب اليمين ) به فكر افتادم كه اصحاب يمين چه كساني هستند كه در روز قيامت همه در گرو اعمالشان مي باشند الا آنها ؟
هرچه جستجو كرده و مراجعه نمودم متوجه اين مطلب نشدم تا اينكه خدمت حضرت مولا علي « عليهم السلام » رسيدم و به آقا عرض كردم مولاي من : اصحاب يمين چه كساني هستند كه در گرو عملشان نمي باشند ؟
حضرت فرمودند: شيخ جعفر شما كه اهل حساب و عدد هستيد ، چطور كلمه يمين را حساب نكرديد .
هنگامي كه كلمه يمين را حساب كردم متوجه شدم كه عدد 110 حاصل است ، در آن موقع فهميدم كه كل نفس بما كسبت رهينه الا شيعيان حضرت علي« عليهم السلام » ، يعني فرداي قيامت همه گرفتار حساب و كتاب اعمالشان هستند ، مگر شيعيان و پيروان حضرت امير المومنين « عليهم السلام » كه به عنايت و شفاعت حضرت مولا حساب و كتابي بر آنها نيست .
همچنين در همان ايام در نجف نزد آن پيرمرد ، كفاشي مي كردم بچه ها متوجه بعضي از خصوصيات من شده بودند . آنها يك روز قبل از امتحان نزد من مي آمدند و تقاضا مي كردند سوالات امتحان روز بعد را به آنها بگويم .
بنده هم سوالاتي كه مربوط به امتحان روز بعد بود را به آنها مي گفتم و آنها به راحتي امتحانشان را انجام مي داده و نمرات خوب مي گرفتند .
آقاي مجتهدي زمان اقامت در نجف اشرف هر گاه مي خواستند به حرم حضرت مولا مشرف شوند ، از طرف بازار بزرگ وارد صحن مطهر مي شدند ، ايشان در بين راه از ابتداي بازار ، شروع به خواندن مدح و منقبت حضرت مي نموده و به توسل مي پرداختند و به حدي بي تاب مي گشتند كه بي هوش بر روي زمين مي افتادند .
بعد از ان كه مغازه دارها ايشان را به هوش مي آوردند ، وارد صحن مطهر مي شدند .
ايشان مي فرمودند : بعد از ورود و اقامت در نجف اشرف هرچه از علي « عليهم السلام » اجازه رفتن به زيارت حضرت ابا عبدالله الحسين « عليهم السلام » را مي گرفتم اذن نمي دادند و مي فرمودند : تو طاقت زيارت فرزندم حسين « عليهم السلام » را نداري و اگر به كربلا بروي قالب تهي خواهي كرد ، تا اينكه بعد از گذشت 6 ماه اجازه زيارت حضرت سيد الشهدا « عليهم السلام » را به من مرحمت فرمودند .
روزها يكي پس از ديگري مي گذشت و من پي در پي در توسل به حضرت مولا بوده و از ايشان تقاضاي عشق و محبت روز افزون مي نمودم و چشم اميد به لطف و كرم ايشان داشتم تااينكه يك روز كه به حرم مطهر حضرت امير « عليهم السلام » مشرف شده و در حين زيارت و توسل بودم ، صداي حضرت مولا را شنيدم كه فرمودند : شيخ جعفر، همين الان به مسجد سهله رفتم ، در مسجد بسته و ماشين بنز مدرني آنجا بود ، خادم مسجد را صدا زدم كه درب را باز كند ، وقتي وارد آنجا شدم ، ديدم سه نفر جوان با لباسهاي فاخر و مجلل در فراق حضرت بقيه الله مي گريند و بر روي خاكها مي غلتند ، و يك نفر آنها هم از شدت گريه بي حال بر زمين افتاده است .
نزدشان رفتم و آنها را دلدلري داده و آرام نمودم ، سپس همگي از مسجد خارج شديم و آنها سوار ماشين شدند .
در اين هنگام متوجه شدم كه من هم بايد همراه با آنها بروم ، لذا سوار ماشين شده و همراهشان رفتم ، آنها مرا به منزلشان در بغداد بردند و بعد از مدتي از منزل خارج شده و مرا تنها گذاردند ، و اين در شرائطي بود كه شش دختر جوان و بسيار زيبا در آنجا بودند .
آنها پيوستهاز من تقاضا مي كردند كه انها را به عقد خود در آورم و پي در پي به انحاء مختلف و گوناگون در اين امر اصرار مي ورزيدند ، ليكن من امتناع مي نمودم آما روزي چند بار مي مردم و زنده مي شدم تا اينكه پس از گذشت شش ماه از اين رياضت بسار سخت و و مجاهده عظيم و دشوار ان جوانها آمدند و متوجه شدند كه در اين مدت هيچ گونه خطائي از من سر نزده و در اين امتحان بزرگ موفق شده ام !!
آنگاه مرا با كمال احترام به نجف بر گرداندند .
در نجف به دستور حضرت مولا علي« عليهم السلام » راهي مسجد سهله شده و مدت هشت سال به طور مداوم ، در آنجا معتكف گرديدم و به جز تجديد وضو و تطهير از مسجد خارج نمي شدم .
و در اين مدت از طرف حضرت امير« عليهم السلام » و آقا امام زمان « روحي فداه » عنايات زيادي به من شد .
( لازم به تذكر است كه مسجد سهله ، مسجد بزرگي است در چند كيلومتري نجف اشرف ، شبيه مسجد جمكران در قم ، اما با عظمتي بيشتر كه شبهاي چهار شنبه و جمعه افراد بسياري به جهت عبادت و توسل به حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف به آنجا مي روند و معروف م مشهور است كه هر كس چهل شب چهار شنبه يا جمعه به ان مكان مقدس برود خدمت حضرت مهدي « عليهم السلام » مشرف و به ملاقات ان بزرگوار نائل خواهد شد .
آقاي حاج كاظم سهلاوي كه يكي از خدام و متوليان مسجد سهله مي باشند تعريف كردند ، در مدتي كه آقاي مجتهدي در مسجد سهله معتكف بودند ، با هيچ كس صحبت نمي كردند و دائم مشغول ذكر و فكر و توسل و گريه بودند ، هيچ گاه تسبيح از دستشان جدا نمي شد و حالشان مثل حال شخص محتضر و كسي كه هر لحظه در حال جان دادن است بود .
شبها نمي خوابيدند و اگر كسي هم وارد حجره ايشان مي شد بيش از پنج دقيقه با او نمي نشسته و از حجره بيرون مي آمدند ، اكثر اوقات در حال بكاء بودند و از خوف و حب خدا مي گريستند .
اقاي مجتهدي بعد از تمام شدن اين مدت نزد ما امده و فرمودند : من ديگر از طرف حضرت ولي عصر « عليهم السلام » مرخص شده و مي توانم اينجا را ترك كنم ، آنچه بايستي از طرف ايشان به من برسد مرحمت شد .
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢

ادامه ....

بسمه تعالی


آري ، اراده اي آهنين و زهدي متين و توسلات پي در پي باعث مي شود تا با آن نداي ملكوتي تلاشهاي اين مرد بزرگ جهت گيرد و مسير سلوكي او براي هميشه روشن شود و قطره اي لايق در صدفي پر ارزش به مرواريدي درخشان تبديل گردد .
و او كه وجودش به حقيقت لاله اي از ملكوت بود با شنيدن ان سروش آسماني مرغ روحش جذب عالم حقيقت و با آن مانوس گرديد .
ايشان مي فرمودند : بعد از شنيدن ان نداي آسماني بي قراري عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت و آن چنان بي تاب و حيران اهل بيت عصمت و طهارت « عليهم السلام » شدم كه لحظه اي نمي توانستم در منزل و شهر خود باقي بمانم ، لذا صبح روز بعد پشت پائي به همه چيز زده و بعد از خداحافظي با حالتي آشفته و پاي برهنه و پياده از تبريز به قصد كربلاي معلي حركت كرده و از مرز خسروي وارد خاك عراق شدم .
در اولين ايستگاه بازرسي ، ماموران حكومتي عراق به خاطر نداشتن جواز ورود . مرا به عنوان جاسوس دستگير و به زندان انداختند .
چندين ماه در زندان بودم و در آنجا شور و حالي كه نسبت به ائمه اطهار « عليهم السلام » تقاضا مي كردم البته از همان روز اول تا آخر دائماً و در تمام حالات نظر آقا حضرت ابولفضل العباس « عليهم السلام » بر من بود كم كم در اثر ان توسلات و رياضتهاي اجباري كه در زندان بر من وارد مي شد ، وحم صفاي خاصي به خود گرفت ، به طوري كه روياهاي صادقي مي ديدم و فوراً به وقوع مي پيوست كه باعث قوت روح و اميدواري در من مي گشت .
شبي در خواب خدمت حضرت مولا علي « عليهم السلام » مشرف شدم ، ايشان فرمودند ك جعفر فردا بي گناهي تو ثابت گشته و آزاد خواهي شد ، بايد به نجف اشرف بيائي و با دست مباركشان به محلي اشاره كرده و فرمودند : در اين محل و نزد اين پيرمرد كفاش به پينه دوزي مي پردازي .
صبح روز بعد ماموران زندان مرا آزاد كرده و اجازه ورود به خاك عراق را دادند و بدين ترتيب راهي نجف اشرف شدم و در همان محلي كه حضرت اشاره فرموده بودند . نزد آن پير مرد پاره دوز شروع به كار نمودم تا تمام انيت ها و آرزوي هاي نفساني كه ناشي از خود فراموشي و توغل در تجملات زندگي بود از بين برود ، احساس مي كردم روز به روز سبك بال تر و از نورانيت بيشتري برخوردار مي شوم تااينكه حضرت امير « عليهم السلام » امر فرمودند از دستمزدي كه مي گرفتم به اندازه قوتي لايموت مصرف مصرف و بقيه را بين فقرا تقسيم كنم .
طبق اين فرمايش مقداري از اين دستمزد را به فقرا داده و مقداري از ان را خرما مي خريدم و بين معتكفين در مسجد سهله تقسيم مي كردم .
بعد از گذشت حدود يك سال اقامت د رنجف روزي نامه اي از طرف برادرم كه در تبريز بود توسط شخصي به دستم رسيد كه در آن نوشته بود از زماني كه شما به نجف رفته ايد اموال شما ( كه عبارت بود از چندين باب مغازه در بهترين نقطه شهر تبريز و مستغلات ديگري كه از پدرم به ارث رسيده بود ) در دست مستاجران مي باشد و آنها از پرداخت حق الاجاره خودداري مي نمايند و مي گويند : بايد از طرف شخص مالك وكالت داشته باشيد تا حق الاجاره را به شما تحويل دهيم .
با توجه به اينكه شما دور از وطن مي باشيد و نياز به پول داريد وكالتي براي من بفرستيد تا مال الاجاره ها را جمع نموده و برايتان بفرستم .
در اين هنگام متوجه شدم كه مورد امتحان بزرگي قرار گرفته ام . متحير ماندم كه چه كنم ؟ آيا با اين اندك ناني كه از پينه دوزي به دست مي آورم ارتزاق كنم با مجدداً به زندگي مرفه خود كه از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعي هم بلامانع و حلال بود بر گردم ؟
با خود در جنگ و ستيز بودم و شيطان مرا وسوسه مي كرد ، تا اينكه تصميم خود را گرفته و در پشت همان نامه براي برادرم نوشتم : عنايات حضرت اميرالمومنين « عليهم السلام » در نجف شامل حالم بوده و از سفره پر فيض ايشان بهره مند مي باشم و ايشان هزينه زندگيم را كفايت كرده اند .
كساني كه در تبريز مستاجر من مي باشند ، اگر توان مالي داشتند در محل استيجاري به سر نمي بردند . لذا به موجب همين دست خط وكالت داريد تمام املاك متعلق به من را به نام مستاجران و در تملك ايشان در آوريد و خداي من هم بزرگ است .
و بدين ترتيب در يك لحظه تمام ثروت و دارائي خود را بخشيدم ، چرا كه اعتقاد بر اين داشتم كه حضرت مولا علي « عليهم السلام » مرا تنها نخواهند گذاشت و همانطور كه در اين مدت چه از نظر معنوي و چه از نظر مادي پذيرائي شاياني از من نموده اند در آينده هم همين گونه رفتار خواهند كرد .
و اگر در اين مدت مي بايست به قوتي لايموت اكتفا كنم بخاطر اين بود كه بتوانم از ان زندگي مرفهي كه در گذشته داشته ام صرف نظر نمايم ، زيرا با آن مسيري كه من انتخاب كرده بودم سازگار نبود . ادامه دارد ....
خدمت دوستهای با صفای خودم عرض کنم که هر که دارد هوس کوی رضا بسم الله
بازم دلم واسه امام رضا تنگ شده دوست دارم برم اونجا تو حرمش دعا کنم ، گريه کنم چقدر با صفا ست پا بوسی آقام رضا ع خدمت دوستای خودم عرض کنم که هر که ميره کرببلا از حرم رضا ميره دعای شما دوستان مستجاب شد و مارو دوباره آقا ضامن آهو طلبيد برای همتون دعا می کنم انشاالله شنبه بعد از نماز صبح با ۱۲ نفر از دوستان عازم مشهد هستيم و تا يک هفته نمی توانم در خدمت شما دوستان باشم انشاالله بعد از سفر دوباره در خدمتتان هستم دعا برای فرج آقا صاحب الزمان عج و سلامتی رهبرمان فراموش نشود .دعا کنيد امام حسين هم بطلبه دلم برای امام حسين ع هم تنگ شده .ضمنا سلام شما رو به امام رضا ع و حاج آقا مجتهدی ميرسونم .

التماس دعا يا حق

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٢

زندگی نامه از تولد تا وفات

بسم الله الرحمن الرحيم
آقاي حاج شيخ جعفر مجتهدي در بيست و هفتم جمادي الثاني سال 1343 ه.ق مطابق با اول بهمن ماه 1303 ه.ش در خانواده اي بسيار متدين و مرفه در شهر تبريز ديده به جهان گشودند .
خانواده اي كه از نظر نجابت و اصالت جزء معدود خانواده هاي مشهور آن سامان به شمار مي آمد .
پدر ايشان جناب حاج ميرزا يوسف از دلباختگان آستان ولايتمدار قبله العشاق و امام االسعداء ، حضرت سيد الشهداء ابا عبدالله الحسين « عليهم السلام » بودند ، تا جائي كه مكرر قافله سالاري زائرين كربلاي معلي را از تبريز به عهده مي گرفته و خرج زوار تهي دست دل شكسته را خود عهده دار مي شدند و در طول مسير حراست اين قافله با دو شير تربيت شده بود كه در ابتدا و انتهاي آن حركت مي كردند و زوار امام حسين « عليهم السلام » را سلامت به مقصد مي رساندند .
ايشان بعد از فقدان پدرشان جناب حاج ميرزا يوسف ، تحت كفالت و سرپرستي مادر بزرگوارشان ، آن بانوي علويه قرار گرفتند .
در همان ابتداي طفوليت ، ضمير پاك و روشن ايشان محل الهامات و مشاهده انوار و عنايات اهل بيت عصمت و طهارت « عليهم السلام » قرار مي گيرد .
در اوايل سن پنج سالگي ، در عالم رويا مشاهده مي كند از جانب آسمان منبري از نور تا كنارش بر پا شده و وجود مقدس بي بي دو عالم حضرت صديقه طاهره « عليهم السلام » تشريف مي آورند و او را مورد نوازش و تفقد و مهرباني قرار داده و با دست مباركشان به صورت او مي كشند .
از همان دوران نوجواني روح بلند و نا آرام اين مرد الهي به دنبال كشف حقايق و اسرار بر مي خيزد ، ايشان نقل مي فرمودند: من در همان آغاز نوجواني شروع به تهذيب نفس و خود سازي و تقويت اراده نمودم و در قبرستان متروكه شهر تبريز كه يكي از قبرستانهاي بسيار مخوف ايران به شمار مي رود و رعب و وحشت عجيبي بعد از استيلاي شب به خود مي گيرد ، قبري حفر نموده و در آن شب را تا به صبح به اعمالي كه در فكر و ذكر خلاصه مي شد سپري نمودم و چون بسيار دوست داشتم به بينوايان و مستمندان كمك كرده و زندگي آنها را از فقر و تنگدستي نجات بخشم ، سعي و تلاش بسياري مي نمودم تا مهماي لاينحل كيميا به دست من حل گردد ، لذا قسمتي از سرمايه پدري را در اين راه صرف نمود ولي به نتيجه اي نرسيدم ، اما چون اين كوشش من همراه با توسلات شديد بود ، يك روز هنگامي كه مشغول انجام تركيبات شيميايي بودم ،نا گهان سروشي آسماني به من ندا در داد :
جعفر، كيميا ، محبت ما اهل بيت است ، اگر به دنبال آن هستي قدم بگذار و ثابت باش ،
با شنيدن آن نداي غيبي هدف و مسير زندگيم بكلي دگرگون شده و بر آن شدم تا به جاي تسخير جن و انس و ملك و غيره و اكتساب كيميا و علوم غريبه و كشف نيروئي نا مرئي به دنبال حقيقت هميشه جاويد و پاينده ، يعني محبت و دوستي ائمه اطهار « عليهم السلام » بروم ،
تا آن روز و قبل از شنيدن آن هاتف غيبي و نداي ملكوتي موفق شده بودم ، بسياري از نيروهاي نامرئي طبيعت را تحت فرمان در آورم ، به طوري كه در هر محفلي كه حضور داشتم عده اي از ارواح و جنود جن حاضر بودند و دستوراتي را كه به آنها مي دادم اطاعت مي كردند .
در آن ايام در يكي از اتاقهاي طبقه فوقاني منزل پدرم در شهر تبريز زندگي مي كردم ، در ان اتاق ظروف قديمي زيادي وجود داشت از جمله دو عدد ظرف مرغي عتيقه شبيه به هم و بسيار گران قيمت كه در دو طرف آئينه قرار دا شت .
يك روز كه از خانه خارج شده بودم مادرم براي نظافت و سر و سامان دادن وارد اتاق شده و متوجه مي شود كه يكي از ظرفهاي كنار آئينه نيست !
او گمان مي كند كه من آن ظرف را به خاطر تهيه مواد شيميائي جهت به دست آوردن كيميا فروخته ام هنگامي كه به منزل بازگشتم ، با لحني شديد به من گفت : جعفر چرا اسباب منزل را مي فروشي ؟
در جواب گفتم : من چنين كاري نكرده ام .
مادرم گفت : يكي از ظروف كنار آينه نيست !
به ايشان گفتم شايد اين ظرف را در جاي ديگر قرار داده باشم ، به اتاق رفتم و متوجه شدم ظرف در جاي خودش نيست ، فهميدم كه نا پديد شدن ظرف توسط اجنه انجام گرفته ، فوراً مامور و موكل مخصوص را احضار كرده و از او پرسيدم كاسه مرغي را به كجا برده ايد ؟
در جواب گفت اوصاف اين يك جفت كاسه قديمي را براي پادشاهمان بيان كرده بوديم و او علاقه شديدي به ديدن آنها پيدا كرد،
لذا امر كرد يكي از آنها را نزدش ببريم و بعد از مشاهده بر گردانيم . به او گفنم يك نماز مستحبي دو ركعتي مي خوانم اگر تا پايان نماز ظرف در جاي خود نباشد شما را به شدت تنبيه كرده و خواهم سوزاند و مشغول نماز شدم . در تشهد نظري به طاقچه انداختم ديدم ظرف در جاي خود قرار گرفته است آنگاه مادرم را صدا كرده و گفتم ظرفها در جاي خود مي باشد ايشان به اتاق آمد و از اينكه مي ديد ظرف در جاي خود قرار گرفته بسيار تعجب نمود ...ادامه دارد...التماس دعا يا حق
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢

در فراق دوست

بسمه تعالی
سلام به همگی دوستان . بنده اين ايام را به همگی شما تسليت می گويم . التماس دعا
در ضمن بعد از اين مطلب شروع به نوشتن خاطراتی از حاج جعفر آقا می کنم . انشاالله اول خدا بعد همراهی شما دوستان باعث شود بتوانم مطالب بيشتری در وبلاگ بياورم . اين مقدمات لازم بود تا بيشتر با شخصيت حاج آقا آشنا شويم .به اميد حق...
و اكنون كه اين سطور از زير نظرها مي گذرد متجاوز از پنج سال از فقدان نادره زمان و شهره دوران و پيشواي يكه تاز زنده دلان جهان يعني عارف كامل و صاحبدل و اصل حضرت حاج شيخ جعفر مجتهدي مي گذرد .
ولي چنانچه مشهود است نه تنها گذشت زمان نتوانسته است ياد و خاطره اين راد مرد بزرگ را از ساحل سنگي خاطره ها محو گرداند بلكه هر روز كه از فقدانش مي گذرد غيبتش بيشتر محسوس و داغ دلها افروخته تر و عظمت و بزرگواريش زيادتر مشهود مي گردد .
حضرت حاج شيخ جعفر مجتهدي با رقه عشق الهي بود كه در مدت زماني كوتاه جهان پر آشوب و بلند را با نور عشق و محبت و زهد و فضيلتش روشن نمود و براي هميشه از نظرها نا پديد گرديد .
اساساً اينان از نوادري هستند كه جهان بشريت به ندرت و در خلال قرنها با آن روبرو مي شود و ليكن بعد از فقدانشان هم نامشان تاابد بر پيشاني دهر مي درخشد و گذشت قرنها هم نخواهد توانست نام و ياد پر خاطر اين گاهاي گلشن عشق را از چمن زار سر سبز خاطره ها محو و آن را به دست فراموشي و نسيان بسپارد .
خورشيد درخشاني كه هفتاد و شش سال قبل ؤ از افقهاي دور دست شهر تبريز طالع گرديد و در اندك مدتي فروغ تابناكش جهاني را روشن ساخت .
و اكنون بيش از پنج سال است كه نواي گرم او در رواق خانه اش و در گوش زنده دلان سينه سوخته به سكوت نشسته و خاموش گشته است و قلوب انشسانهائي روشن ضمير و پاك سرشت را از فقدان خود جريحه دار ساخته است .
اين مجموعه گرانقدر ، حاوي قسمتهائي اندك و نكات قابل توجهي از زندگاني اين بزرگ مرد عارف است كه بطور قطع و يقين وقوف بر اين مطالب براي افراد خاص و اهل حرم ميسر بوده است :

سخن را روي با صاحبدلان است نگويند از حرم الا به محرم

و نگارنده تماماًو يكايك افراد مزبور را تا حد توان و امكان ملاقات نموده است ، و چنانچه مطلعين بعضي از مطالب در خلال صفحات اين كتاب به مطالبي مي رسند كه بسيار سربسته و مجمل بيان شده است ويا گاهي از بيان بعضي از جريانات خودداري شده ، تنها به اين علت بوده است كه نگارنده در تحرير اين كتاب خواسته است رعايت همه جوانب شده باشد و بزرگترين و بالاترين امتياز اين كتاب ، چنانچه بعد از مطالعه متوجه خواهيد شد اين است كه مطالب اين كتاب را خود شخصاً از كساني نقل نموده ام كه خودشان شاهد و ناظر جريانات بوده اند ولي با تمام اين جهان اعتراف بدين نكته دارم آن چنان كه بايسته و شايسته است نتوانسته ام وظيفه بسيار خطيري را كه عهده دار شده ام انجام بدهم و به پايان برسانم كه اين مقال :

برگ سبزي است تحفه درويش چه كند بينوا ندارد بيش

و اعتراف مي نمايم كه شخصيت و عظمت حضرت حاج شيخ بالاتر از اين است كه قلم ناتوان اين حقير توانسته باشد تمام جزئيات را در خلال صفحات بسيار اندك و محدود اين كتاب تحرير كرده باشد كه :

معاني آنچنان در حرف نايد كه بحر قلزم اندر ظرف نايد

و چون در شرح احوالات حضرتش قلم عاجز و سرگشته است لذا به مصداق :

مي خواست كه در عبارت آرد شمع رخ او به استعارت
شمع رخ او زبانه اي زد هم عقل بسوخت هم عبارت

پس عجز و مسكيني را در حريم ملكوتي اش واسطه قرار داده و چشم به راه نسيمي از بوستان عنايتش و شميمي از گلستان افاضتش بوده و مانده ام و قلم را معطوف به شرح بعضي از حالات و كرامات عديده و عجيبه باقي مانده از ايشان و همچنين بيان سيره سلوك و مكتب ايشان كه جز غلامي و توسل به درگاه اهل بيت عصمت و طهارت « عليهم السلام » و خدمت خالصانه به خلق نبوده است نموده ام كه اصل و هدف از تدوين اين كتاب نيز همين بوده است .
و اميد آن دارم كه اندك اثر ناقص را علاقه مندان به آن سيماب سرخ ولايت و شيداي وادي عشق به پيروي از صفت بارز گذشت و چشم پوشي و لطف و محبت آن شخصيت عاليقدر و عارف سترگ با ديده عنايت نگريسته و خدمت بسيار ناچيز اين حقير حسن قبول خويش تلقي فرمايند .
و ما در اين وجيزه به گوشه ها و نمونه هائي از طهارت روح و فضايل اخلاقي و كرامات حضرتش كه جز آياتي از تقوي . معرفت وي نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت « عليهم السلام » نمي باشد اشاره خواهيم نمود ، باشد كه شعاعي از نور معرفت او قلوبمان را روشن سازد .
و البته خوانندگان محترم خود مي دانند كه تمام اين حالات و كرامات قطره اي ناچيز از بيكران رحمت و فيض ائمه عترت « عليهم السلام » به ايشان است كه حصول آنها بر احدي ممكن نيست مگر به غلامي استان پر بركت حضرات ائمه معصومين « عليهم السلام » .

بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندي بر آسمان توان زد

و اميد است كه قرائت اين حالات و كرامات و داستانها و عجايب موجب آسودگي و آرامش خاطر خوانندگان محترم گردد تا در طي اين حكايات و كرامات و عجايب ، آياتي از تقئي و معرفت اين پير غلام آستان حضرت دوست ، يعني حضرت حاج شيخ جعفر مجتهدي را بشنوند و در حق انبياء و به خصوص اهل بيت عصمت و طهارت « عليهم السلام » به طريقي اولي بپذيرند و بي شك و ريب ، تصديق و اعتقادات پاك و مطهر خود را راسخ و محكم تر نمايند انشاء الله .

شمعاتو مسوز كه شب دراز است هنوز صبحا تو مدم كه وقت باز است هنوز
پروانه برو به گوشه اي پنهان شو سر رشته عاشقي دراز است هنوز



  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢

پايان حديث پيامبر در باره اوليا خدا

اگر می خواهی بيش از اين برايت بگويم ؟
گفتم آری ای رسول الله !
حضرت فرمودند : ای اباذر ! اگر يکی از ايشان به تسبيح خدای بپردازد ، تسبيح خدای در نزد او ارزشمند تر از اين است که تمامی کوههای دنيا برای او تبديل به طلا گردند .
در نزد من نگاه کردن به هر يک از ايشان خوش تر از نگاه کردن به بيت الله الحرام است .
اگر يکی از ايشان در بين يارانش در سختی جان دهد ، برای او پاداش کسی است که بين رکن و مقام کشته شده و پاداش کسی است که در حرم خدا جان داده است و کسی که در حرم خدا بميرد ، خداوند او را از(( فزع اکبر)) ايمن می گرداند و به بهشت وارد می سازد .
ای اباذر ! اگر می خواهی بيش از اين برايت بگويم ؟
گفتم : آری ای رسول خدا ! حضرت فرمودند در نزد ايشان گروهی تقصير کار و سنگين بار از گناهان می نشينند و از نزد ايشان بر نمی خيزند تا اينکه خدای تبارک و تعالی به جهت ارزشی که ايشان در نزد خدا دارند ، به آن گروه نظر می افکند و آنان را مورد رحمت خود قرار می دهد و از گناهشان می گذرد .
شپش پيامبر اکرم (ص) فرمودند : تقصير کار ايشان در نزد خدا برتر از هزار کوشا و جهادگر از غير ايشان می باشد .
ای اباذر ! خنده شان عبادت و شادی شان تسبيح ، خوابشان صدقه و نفس کشيدنشان جهاد است و خداوند در هر روز سه بار به ايشان نظر می افکند .
ای اباذر من به ديدنشان بسيار مشتاقم !
آن گاه حضرت چشمش را بست و از روی شوق گريست . سپس فرمود : بار خدايا ! نگهبان ايشان باش ، ايشان را بر مخالفشان ياری ده و خوارشان مگردان و در روز رستخيز چشم مرا به ديدنشان روشن گردان .
((به درستی که اوليای خدا ، نه بيمی برايشان است و نه محزون می گردند )).
رسول خدا (ص ) فرمودند : هر کسی که خدای سبحان را بشناسد ، زبانش را از سخن و شکمش را از غذا باز می دارد و نفسش را به وسيله روزه و شب زنده داری فروتن می سازد .
اصحاب گفتند : پدران و مادران ما به فدايت ای رسول خدا ! آيا اينان اوليای خدايند ؟
حضرت فرمودند : اوليای خدا اگر سکوت بر گزينند ، سکوتشان ذکر و اگر نگاه کنند ، نگاهشان پند و اگر سخن گويند ، سخنشان حکمت و اگر بين مردم راه روند ؛ راه رفتنشان باعث برکت است و اگر اگر اجل هايی که برای ايشان مقدر شده ، نبود ، به جهت ترس از عذاب و اشتياق به پاداش ، ارواحشان در بدنهایشان قرار نمی گرفت . رسول خدا (ص) فرموده است : محبوب ترين بندگان در نزد خدا پرهيزکاران عزلت گزينی هستند که چون از نظر مردم پنهان گردند ، کسی به جستجويشان بر نمی خيزد و چون در بين مردم باشند ، شناخته نمی شوند . ايشان پيشوايان هدايت و چراغهای دانايی اند .
رسول خدا (ص) فرموده است : مومن کسی است که قرآن ، او را از بسياری از هواهای نفس شهواتش باز دارد ، نماز ، پناهگاهش و روزه سپرش و صدقه ، وسيله رهايی او باشد . از رسول خدا (ص) درباره اوليای خدا پرسيده شد ، حضرت فرمودند : ايشان کسی هستند که چون ديده شوند ، خدا به ياد آدمی آورده شود.
و چه غوغا و سراسر آشوبی بود آن هنگام که همزمان با سپيده صبح اين کلمات به دست تقدير بر شعاعهای قرمز رنگ طلوع نگاشته شد و همچو چشمه اشکی از گونه های سرخ فلق فرو ريخت و دلهای سفيد را همچو شقايق خونين ساخت و اينگونه نگاشته شد که :

السلام عليک يا ابا عبدالله


ادامه دارد .... التماس دعا


  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢

ادامه حديث پيامبر درباره صفات اولياءخدا

 

بسمه تعالی

ای اباذر ! قلب های اینان به سوی خدا و عملشان برای خداست و اگر یکی از اینان بیمار گردد به اوپاداش عبادت هزار سال که روزهایش به روزه و شبهایش به شب زنده داری گذشته باشد  ؛ می دهند .

ای اباذر ! اگر می خواهی بیش از این برایت  بگویم ؟

گفت: آری ؛ ای رسول خدا ! بیش از این برایمان بگو .

حضرت فرمودند : آن گاه که یکی از اینان بمیرد, گویی که در آسمان دنیا کسی مرده است که پاداش او بر خداست .

و اگر می خواهی بیش از این برایت بگویم ؟

گفت :  آری ؛ ای رسول خدا بیشاز این برایمان بگو .

حضرت فرمودند : اگر شپشی  در جامه یکی از ایشان آزاری به او رساند برای او پاداش چهل حج و چهل عمره و چهل غزوه و آزاد کردن چهل انسان از فرزندان حضرت اسماعیل ع خواهد بود . و هر یک از ایشان به شفاعت دوازده هزار نفر برمی خیزند . از تعجب گفتم : سبحان الله ! اصحاب نیز همانند من گفتند :

سبحان الله ! چقدر خداوند  بر آفریده خود مهربان ودلسوز و بزرگوار است !

پیامبر اکرم ص فرمودند : آیا از سخن من به شگفت آمده اید ؟ اگر می خواهید بیشتر برایتان بگویم ؟ ابوذر عرض کرد : آری , ای رسول خدا ! بیش از این برایمان بگو .

پیامبر اکرم ص فرمودند : ای اباذر اگر یکی از ایشان به خواهشی از خواهش های دنیا متمایل گردد ولی بر آن شکیبایی ورزد و به طلب آن بر نخیزد , در برابر این عمل , برای او پاداش خواهد بود .

هر یک از ایشان که خانواده اش را به  یاد آورد و آن گاه غمگین گردد و از غم نفسی برآورد ؛ خداوند در برابر هر نفس او دو میلیون ثواب  نیکو مینویسد و دو میلیون گناه را از او بر می دارد و هزاران هزار درجه مقام او را بالا می برد .

ای اباذر اگر می خواهی بیش از این برایت بگویم ؟

گفتم : آری ؛ ای رسول خدا ! بیش از این برایم بگو .

حضرت فرمودنداگر یکی از ایشان با یاران خود شکیبایی ورزد و از ایشان نبرّد و همانند ایشان در گرسنگی و غمشان شکیبایی ورزد پاداش او برابر پاداش هفتاد مجاهدی است که به همراه من در جنگ تبوک جهاد کردند .

و اگر می خواهی بیش از این برایت بگویم ؟

گفتم آری ای رسول خدا !بیش از این برایم بگو .

حضرت فرمودند : اگر یکی از ایشان پیشانی اش را بر روی زمین نهد و آن گاه بگوید : آه ، فرشتگان آسمانهای هفتگانه از روی دلسوزی نسبت به او می گریند . آن گاه خدای جل ثناوه به فرشتگان میفرماید : ای فرشتگان من ! چه شده است شما را که می گریید ؟ فرشتگان گویند : ای خدای ما و آقا و سرور ما ! چگونه نگرییم ؟ حال آنکه ولی تو بر روی زمین از شدت درد می گوید : آه .

پس خدای تبارک و تعالی می فرماید : ای فرشتگان من ! شما شاهد باشید که من از بنده خود به جهت اینکه در سختی ها شکیبایی می ورزد و آسایش را در خواست نمیکند ، راضی ام . آن گاه فرشتگان می گویند  : ای خدا و اقا و سرور ما ! پس از این فرموده تو ، دیگر سختی بر بنده ات زیانی نخواهد رساند پس خدای جل و علا فرماید : ای فرشتگانم ! بنده من در نزد من همانند پیامبری از پیامبران است  و اگر ولی من مرا بخواند و به شفاعت بندگانم بر خیزد ، شفاعت او را درباره هفتاد هزار نفر می پذیرم .

برای بنده و ولیّ من هر آنچه که بخواهد در بهشتم فراهم است . ای فرشتگانم ! سوگند به عزت و جلالم من مهربانترینم به ولیّم و من برای ولی ام بهتر از مال برای تاجر پیشه برای پیشه ور می باشم . در روز رستخیز ولی من عذاب نمی شود و بیمی نیز بر او نیست . سپس رسول خدا ص فرمودند خوشا به حالشان !

ای اباذر ! اگر یکی از ایشان در جمع یاران دو رکعت  نماز بگزارد ، در نزد خدا برتر از انسانی است که به اندازه عمر حضرت نوح ع در کوه لبنان به عبادت خدای بپردازد . ادامه دارد .....التماس دعا .... یا حق

 

 

 

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢

حديث پيامبر در مورد اوليا خدا (حاج آقا مجتهدی ره)

بسمه تعالی
او با ننوای گرمش که از سينه سينائيش بر می خواست ، دست توسل به اهل بيت عصمت و طهارت ع می زد و خورشيد هدايت و ولايت را در افق دلها فرا می خواند و جاسوزانه در فراق حضرت دوست می ناليد :
صدای ناله عارف به گوش هر که رسيد ****** چو دف بسوزد و چون چنگ بر خروش آيد
و براستی حضرت حاج شيخ جعفر مجتهدی مصداق بارز و فرد اکمل روايتی است که جناب ابن فهد حلی در التحصين و صفات العارفين از نبی اکرم ص نقل کرده است ،
که ما تمام آن حديث را به جهت تيمن و تبرک و آشنايی بيشتر با اين برد الهی ذکر می کنيم :
حضرت رسول اکرم ص به اصحاب خود فرمودند :آيا ميدانيد غم من از چيست ؟ به چه چيزی می انديشم ؟ و اشتياق من به چه جيز است ؟
اصحاب گفتند : نه ای رسول خدا ! ما نمی دانيم که اين همه بخاطر چيست . ما را از غم ، انديشه و شوق خود آگاه ساز .
پيامبر اکرم ص فرمودند : انشاءالله شما را آگاه می سازم .
آن گاه نفس سرد و غم آلودی کشيدند و فرمودند : هاه ! چقدر مشتاق ديدن برادرانم که بعد از من می آيند هستم .!
ابوذر به حضرت عرض کرد : ای رسول خدا ! آيا ما برادران تو نيستيم ؟ حضرت فرمودند : خير شما ياران من هستيد . برادران من پس از من می آيند . شان آنها شان انبياست .اينان گروهی هستند که به جهت به دست آوردن رضای خدا از پدران و مادران ، برادران و خواهران و همه نزديکان خويش گريزانند .
برای خدا مال را رها می کنند و به سبب تواضع ، خود را برای خدا خوار می دارند . به شهوات و نعمتهای فراوان دنيا اعتنايی ندارند .
در خانه ای از خانه های خدا گرد می آيند و گويی که اينان غريبانند .ايشان را به جهت ترس از آتش و عشق به بهشت محزون می يابی .
کيست که ارزش اينان را در نزد خدا بداند ؟ بين ايشان هيچ خويشاوندی نيست و مالی وجود ندارد که به جهت خويشاوندی به ايشان داده شود .
برخی از ايشان نسبت به برخی ديگر مهربانتر از پسر بر پدر و پدر بر پسر و برادر بر برادرند .
هاه ! چقدر مشتاق به ديدنشانم ؛ ايشان برای رضای خدا و به جهت نجات خود از عذاب جاودان و ورود به بهشت نفوس خود را از رنج طلب دنيا و نعمت های آن ؛ فارغ ساخته اند .
ای اباذر ! بدان که برای هر يک از اينان پاداش هفتاد مجاهد جنگ بدر است .
ای اباذر ! هر يک از اينان در نزد خدا از همه چيزهايی که خداوند بر روی زمين آفريده است ارزشمند تر است .

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢

پيشگفتار

بسمه تعالی
ايشان اصلی ترين و تنها ترين مرشد طريق و مشعل فروزان سير و سلوک را که موجب صعود و عروج يکمرتبه سالک تا مرحله لقاء (او) می شود ولايت و محبت و عشق به خاندان عصمت و طهارت عليه اسلام می دانستند .
و به قول آن انسان وارسته و حکيم فرزانه حضرت آيه الله کشميری (رحمه الله ) که می فرمود : ((وقتی انسان شرفياب محضر آن راد مرد سترگ و زنده دل قوی می گشت ، کان خود را در حرم اهل بيت عصمت و طهارت ع مشاهده می کرد)) و سپس می فرمود :(( آقای مجتهدی حرم اهل بيت ع می باشند )).
از جمله افرادی که به کرات خدمت آن بزرگ بيشهء عرفان و سير و سلوک ، يعنل حاج ميرزا جعفر مجتهدی رسيده بود حضرت آيه الله کشميری است که علاقه زيادی به جناب جعبر آقا داشتند و به ايشان مباهات می نمودند و آنچه آنجا مبين بود آن بود که آندو ، مورد قبول يکديگر بودند که : **متحد جانهای شيران خداست **** جان گرگان و سگان از هم جداست **
و به فرمايش حضرت آيت الله سيد عبدالکريم کشميری ، جعفر آقا در حکمت و معرفت دريايی بی کران و نا متناهی بودند و وجود ايشان يک چاه بی انتهايی از اسرار بود .
حضرت جعفر آقای مجتهدی صديقی بود که يوسف نفس خويش را از اسارت ددان و گرگانی چون نفس اماره به پرستش و ستايش نفوس مطمئنه که همان چهارده نور مقدس و مطهر می باشند واداشته بود و ايمان خود را در امان امين ايشان به امانت سپرده بود .
و به راستی که خودش را وقف حضرات ائمه عليهالسلام نموده بود و هم و غم او توسل جستن و گريه نمودن برای ايشان بود . ادامه دارد ..... التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢

خاطرات شيخ آقا جعفر مجتهدی رضوان الله تعالی عليه

بسم الله الرحمن الرحيم
و اينک ماييم و جای خالی بزرگ مرد عزيزی که زلال جاری اشکش هنوز خلوت شبهايمان رابه ميهمانی خورشيد فرا ميخواند و نگاه عاطفه آميزش بدرقه راه دور و درازی است که در پيش داريم . و اگر چه او را هنوز در کنار خويش می بينيم ولی چگونه ميتوانيم که در فراق او از پای نشينيم ؟شيخ چون شير است و دلها بيشه اش *** کی شود خالی ز دل انديشه اش


دوستان اگر خدا بخواهد ميخواهم درباره اين بزرگ مرد خدايی مطالبی بنويسم از کتاب لاله ای از ملکوت اميدوارم که همراهيم کنيد تا بتوانيم بهتر و بيشتر در باره اش بدانيم . التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢

شهادت حضرت فاطمه زهرا س

بسم رب الشهدا و الصديقين

سلام به همه دوستانی که هميشه ما را مورد لطفتشان قرار ميدهند

من هم ايام سوگواری بی بی دو عالم حضرت صديقه کبری س را خدمت آقا صاحب الزمان عج و رهبر عزيزمان و شما دوستان اهل بيت تسليت عرض می کنم . به اميد اينکه بتوانبم مورد رضايت حق تعالی واقع شويم انشاالله .التماس دعا

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

زمزمه های شهيد چمران

1 سپتامبر 1961
من مسئوليت تام دارم كه در مقابل شدايد و بلايا بايستم، تمام ناراحتى ها را تحمل كنم، رنج ها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را براى ديگران روشن كنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقيقت را سيراب كنم.

اى خداى بزرگ، من اين مسئوليت تاريخى را در مقابل تو به گرده گرفته ام و تنها تويى كه ناظر اعمال منى و فقط تويى كه به او پناه مى جويم و تقاضاى كمك مى كنم.

اى خدا، من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا كه دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگ دلانى كه علم را بهانه كرده و به ديگران فخر مى فروشند ثابت كنم كه خاك پاى من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيره دلان مغرور و متكبر را به زانو در آورم، آن گاه خود خاضع ترين و افتاده ترين فرد روى زمين باشم.

اى خداى بزرگ، اين ها كه از تو مى خواهم چيزهائيست كه فقط مى خواهم در راه تو به كار اندازم و تو خوب مى دانى كه استعداد آن را داشته ام. از تو مى خواهم مرا توفيق دهى كه كارهايم ثمربخش شود و در مقابل خسان سرافكنده نشوم.

من بايد بيش تر كا كنم، از هوى و هوس بپرهيزم، قواى خود را بيش تر متمركز كنم و از تو نيز اى خداى بزرگ مى خواهم كه مرا بيش تر كمك كنى.

تو اى خداى من، مى دانى كه جز راه تو و كمال و جمال تو آرزويى ندارم، آن چه مى خواهم آن چيزى است كه تو دستور داده اى و مى دانى كه عزت و ذلت به دست توست و مى دانم كه بى تو هيچ ام و خالصانه از تو تقاضاى كمك و دستگيرى دارم

التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢

زمزمه های شهيد دکتر چمران

12 مى 1961
خدايا خسته و وامانده ام، ديگر رمقى ندارم، صبر و حوصله ام پايان يافته، زندگى در نظرم سخت و ملالت بار است; مى خواهم از همه فرار كنم، مى خواهم به كنج عزلت بگريزم. آه دلم گرفته، در زير بار فشار خرد شده ام.

خدايا به سوى تو مى آيم و از تو كمك مى خواهم، جز تو دادرسى و پناه گاهى ندارم، بگذار فقط تو بدانى، فقط تو از ضمير من آگاه باشى. اشك ديدگان خود را به تو تسليم مى كنم.

خدايا كمكم كن، ماه هاست كه كم تر به سوى تو آمده ام، بيش تر اوقاتم صرف ديگران شده.

خدايا عفوم كن. از علم و دانش، كار و كوشش، از دنيا و مافيها، از همه دوستان، از معلم و مدرسه، از زمين و آسمان خسته و سير شده ام.

خدايا خوش دارم مدتى در گوشه خلوتى فقط با تو بگذرانم. فقط اشك بريزم، فقط ناله كنم و فشارها و عقده هاى درونى ام را خالى كنم.

اى غم، اى دوست قديمى من، سلام بر تو، بيا كه دلم به خاطرت مى تپد. اى خداى بزرگ، معنى زندگى را نمى فهمم. چيزهايى كه براى ديگران لذت بخش است، مرا خسته مى كند. اصلاً دلم از همه چيز سير شده است، حتى از خوشى و لذت متنفرم. چيزهايى كه ديگران به دنبال آن مى دوند، من از آن مى گريزم، فقط يك فرشته آسمانى است كه هميشه بر قلب و جان من سايه مى افكند. هيچ گاه مرا خسته نمى كند. فقط يك دوست قديمى است كه از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست با او لذت مى برم.

فقط يك شربت شيرين، يك نور فروزنده و يك نغمه دلنواز وجود دارد كه براى هميشه مفرح است و آن دوست قديمى من غم است.
التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢

شهادت دکتر شهید بهشتی و زمزمه های دکتر شهيد چمران


بسم الرب الشهدا و الصدیقین
سلام به دوستان
شهادت مظلومانه دکتر شهید بهشتی و یاران ایشان را به محضر آقا صاحب الزمان عج و رهبر عزیزمان و شما دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم انشاالله پاسدار خون شهدا باشیم .

اى غم سلام آتشين من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.

تو اى غم بيا هم دم هميشگى من باش. بيا كه مصاحبت تو براى من كافى است. بيا كه مى سوزم، بيا كه بغض حلقومم را مى فشرد، بيا كه اشك تقديمت كنم، بيا كه قلب خود را در پايت افكنم.

اى غم بيا كه دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شكسته و كاسه صبرم لبريز شده، بيا و گره هاى مرا بگشا، بيا و از جهان آزادم كن، بيا كه به وجودت سخت محتاجم.

اى غم، در دوران زندگى ام بيش تر از هركس مصاحبم بوده اى، بيش تر از هركس با تو سخن گفته ام و تو بيش از هر كس به من پاسخ مثبت داده اى. اكنون بيا كه مى خواهم تو را براى هميشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا كه دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بيا كه تو مرا مى خواهى و من تو را مى طلبم، بيا كه كشتى مواج تو در درياى دل من جا دارد و تو مى توانى به آزادى در آن پرواز كنى.




التماس دعا دارم دوستان در دعاهایتان من حقیر رو فراموش نکنید . یا حق



  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ تیر ،۱۳۸٢

دکتر شهيد چمران ۵ تيرماه

29 مى 1960(تُعِزُ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء)
اى خداى بزرگ، اى ايده آل غايى من، اى نهايت آرزوهاى بشرى، عاجزانه در مقابلت به خاك مى افتم، تو را سجده مى كنم، مى پرستم، سپاس مى گويم، ستايش مى كنم كه فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ شايسته سپاس و ستايشى، محبوب بشرى، فقط تويى، گمشده من تويى. ولى افسوس كه اغلب تظاهرات فريبنده و زودگذر دنيا را به جاى تو مى پرستم. به آن ها عشق مىورزم و تو را فراموش مى كنم! اگر چه نمى توانم آن را هم فراموشى بنامم چون يك زيبايى يا يك تظاهر فريبنده نيز جلوه توست و مسحور تجليات تو شدن نيز عشق به ذات توست.

من هرگاه مفتون هر چيز شده ام، در اعماق دل خود به تو عشق ورزيده ام، بنابراين اى خداى بزرگ، تو از اين نظر مرا سرزنش مكن. فقط ظرفيت و شايستگى عطا كن تا هر چه بيشتر به تو نزديك شوم و در راه درازى كه به سوى بى انتها و ابدى تو دارم، اين سبزه ها و خزه هاى ناچيز نظر مرا جلب نكند و از راه اصلى باز ندارند.

در دنيا به چيزهاى كوچكى خوشحال مى شوم كه ارزشى ندارند و از چيزهايى رنج مى برم كه بى اساسند. اين خوشحالى ها و ناراحتى ها دليل كم ظرفيتى من است. هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و لذتم... كمند دراز آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با آزادى، آرى آزادى واقعى خيلى فاصله دارم.

ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحله اى كه هستم احساس مى كنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مى دهى، آيات مقدس خود را به من مى نمايى و مرا عبرت مى دهى! چه بسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به چيزى ايمان و اطمينان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به دست توست. فعاليت مى كنيم، پايين و بالا مى رويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢

خاطرات شهيد دکتر چمران ۳ تير ماه

10 مى 1960
هيچ نمى دانستم كه در دنيا آتشى سوزان تر از آتش وجود دارد! سوختم، سوختم، ولى اى كاش فقط سوزش آتش بود!

اى كاش مرا مى سوزاندند، استخوان هايم راخرد مى كردند و خاكسترم را به باد مى سپردند و از من، بينواى دردمند دل سوخته اثرى باقى نمى گذاردند.

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢

خاطرات شهيد دکتر چمران ۳۱ خرداد

اوايل بهار 1960
نزديك به يك سال مى گذرد كه در آتشى سوزان مى سوزم. كم تر شبى به ياد دارم كه بدون آب ديده به خواب رفته باشم و آه هاى آتشين قلب و روح مرا خاكستر نكرده باشد!

خدايا نمى دانم تا كى بايد بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و هميشه تو شاهد بوده اى. عشقى پاك داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط مى دادم، ولى عاقبتش به آتشى سوزان مبدل شد كه وجودم را خاكستر كرد. احساس مى كنم تا ابد خواهم سوخت. شمعى سوزان خواهم بود كه از سوزش من شايد بشريت لذت خواهد برد!

خدايا، از تو صبر مى خواهم و به سوى تو مى آيم. خدايا تو كمكم كن.

امروز 19 رمضان يعنى روزى است كه پيشواى عاليقدر بشريت در خون خودش غوطه مى خورد. روزى است كه مرا به ياد آن فداكارى ها، عظمت ها و بزرگوارى هاى او مى اندازد. از او خالصانه طلب همت مى كنم، عاشقانه اشك، يعنى عصاره حيات خود را تقديمش مى نمايم. به كوهساران پناه مى برم تا در... تنهايى، از پس هزارها فرسنگ و قرن ها سال با او راز و نياز كنم و عقده هاى دل خويش را بگشايم. خدايا نمى دانم هدفم از زندگى چيست؟ عالم و مافيها مرا راضى نمى كند. مردم را مى بينم كه به هر سو مى دوند، كار مى كنند، زحمت مى كشند تا به نقطه اى برسند كه به آن چشم دوخته بودند.

ولى اى خداى بزرگ از چيزهايى كه ديگران به دنبال آن مى روند بيزارم.

اگر چه بيش از ديگران مى دوم و كار مى كنم، اگر چه استراحت شب و نشاط روز را فداى فعاليت و كار كرده و مى كنم ولى نتيجه آن مرا خشنود نمى كند. فقط به عنوان وظيفه قدم پيش مى گذارم و در كشمكش حيات شركت مى كنم و در اين راه، انتظار نتيجه اى ندارم!

خستگى براى من بى معنى شده است، بى خوابى عادى و معمول شده، در زير بار غم واندوه گويى كوهى استوار شده ام، رنج و عذاب ديگر برايم ناراحت كننده نيست. هر كجا كه برسد مى خوابم، هر وقت كه اقتضاء كند مى خيزم، هر چه پيش آيد مى خورم، چه ساعت هاى درازى كه بر سر تپه هاى اطراف «بركلى» بر خاك خفته ام و چه نيمه هاى شب كه مانند ولگردان تا دميدن صبح بر روى تپه ها و جاده هاى متروك قدم زده ام. چه روزهاى درازى را كه با گرسنگى به سر آورده ام. درويشم، ولگردم، در وادى انسانيت سرگردانم و شايد از انسانيت خارج شده ام، چون احساس و آرزويى مانند ديگران ندارم.

اى خداى بزرگ، براى من چه مانده است؟ نام خود را بر سر چه بايد بگذارم؟ آيا پوست و استخوان من، مشخّص نام و شخصيّت من خواهد بود؟ آيا ايده ها، آرزوها و تصورات من شخصيّت خواهند داشت؟ چه چيز است كه «من» را تشكيل داده است؟ چه چيز است كه ديگران مرا به نام آن مى شناسند؟...

در وجود خود مى نگرم، در اطراف جست و جو مى كنم تا نقطه اى براى وجود خود مشخص كنم كه لااقل براى خود من قابل درك باشد. در اين ميان جز قلب سوزان نمى يابم كه شعله هاى آتش از آن زبانه مى كشد و گاهى وجودم را روشن مى كند و گاه در زير خاكستر آن مدفون مى شوم. آرى از وجود خود جز قلبى سوزان اثرى نمى بينم. همه چيز را با آن مى سنجم. دنيا را از دريچه آن مى بينم. رنگ ها عوض مى شوند، موجودات جلوه ديگرى به خود مى گيرند.





  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

شهید دکتر مصطفی چمران (۳۱ خرداد )

بسمه تعالی
سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران را به شما عاشقان شهادت تسلیت میگویم انشاالله که بتوانیم ادامه دهنده راه این عزیزان باشیم

يادداشت هاى امريكا، اوايل تابستان 1959
من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم خوبى باشم، دست از گناهان بشويم، قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم، از دنيا و مافيها چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خويش را در آبِ ديده قرار دهم. من روزگار كودكى خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى سپرى كرده ام. من آدم خوبى بوده ام، بايد تصميم بگيرم كه من بعد نيز خود را عوض كنم.

حوادث روزگار آدمى را پخته مى كند. حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مى سوزاند.







  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

شهید مصطفی چمران ( ۲۹ خرداد )

مقدمه...
زندگى حماسه آفرين و پر فراز و نشيب دكتر مصطفى چمران از مقاطعى بسيار گوناگون و حساس شكل گرفته است، شرايط خاص هر مقطع كاملاً قابل دقت است، زمانى در دوران مبارزات ملى شدن صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از كودتاى 28 مرداد، ساليانى چند در امريكا، سپس در مصر و بعد از آن دوران حماسه ساز لبنان، در كنار مرزهاى اسرائيل و پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران در وطن و ميهن اسلامى خود در مسئوليت ها و مأموريت هاى مختلف، عمر پرجوش و تحرك و انسان ساز خود را سپرى ساخت.اين مقاطع با هم بسيار متفاوتند ولى آنچه كه همه اين ادوار را به هم ارتباط مى بخشد، خط فكرى او، اعتقاد خالصانه و شيدايى او براى تكامل روح انسانى و اوج گرفتن از اين دنياى خاكى و وصول به معشوق و لقاى حق بوده است. او لحظه اى آرام نداشته است، خود را وقف خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هيچ كس و هيچ چيز جز خداى تعالى انتظار و ترس و باكى نداشت. سراپا عشق بود، محبت بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه بود، خودسازى بود، انسان سازى بود، سازمان دهى بود، درد و غم و رنج بود، تنهايى و پرواز بود، فرياد بود و بالاخره شهادت بود.

مصطفى چمران كه در سال 1311 تولد يافت، دوران كودكى و ابتدايى را در دبستان انتصاريه تهران (خيابان 15 خردادـ عودلاجان) و دوران متوسطه خود را در دبيرستان هاى دارالفنون و البرز سپرى ساخت و سپس وارد دانشكده فنى دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغ التحصيل و شاگرد ممتاز گشت. او هميشه در تمام دوران تحصيل پيشتاز و نمونه بود، علاوه بر آن كه در همه مبارزات سياسى و مذهبى حضورى فعّال داشت; نمونه اى از يك نوجوان پاك، پر تلاش، عميق و براى همه دوست داشتنى بود. با استفاده از بورس شاگرد اولى براى ادامه تحصيل راهى امريكا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوق ليسانس مهندسى برق و سپس در يكى از بزرگترين و مهم ترين دانشگاه هاى معروف امريكا «بركلى» در كاليفرنيا و با همراهى برجسته ترين اساتيد فيزيك، دكتراى خود را در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما با عالى ترين نمرات دريافت نمود و مدتى در يكى از مراكز مهم تحقيقاتى روى زمين در كنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقيق روى پروژه هاى بزرگى، در زمان خود بود.

باز هم در كنار اين مسير تحسين برانگيز و كم نظير، پايه گذار فعاليت هاى گسترده اسلامى در امريكا بود. بعد از شكست اعراب در جنگ 1967، دنياى وسيع امريكا بر او تنگ مى نمود و براى فراگيرى فنون نظامى و جنگ هاى چريكى راهى اروپا، الجزاير و مصر شد و مدت دو سال در مصر ماند. بعد از فوت جمال عبدالناصر به دعوت امام موسى صدر رهبر (وقت) شيعيان لبنان به سرزمين فاجعه، درد و رنج مسلمين به ويژه شيعيان لبنان قدم نهاد و در جنوب لبنان، شهر صور و كنار مرزهاى اسرائيل رحل اقامت افكند.

ولى او در همه جاى لبنان حضور داشت، هر كجا كه خطر بود، بلا بود و قيام بود، دكتر چمران نيز در پيشاپيش مردم بى پناه لبنان حضور داشت. در لبنان پايه گذارى سازمان هاى چريكى مسلح را بر عهده گرفت كه هم زمان با روشنگرى اسلامى و مذهبى و تقويت روحيه و اعتقادات اسلامى و مكتبى، ورزيده ترين، زبده ترين و شجاع ترين رزمندگان اسلام را تربيت نمود كه فرزندان و شاگردان آن ها امروز نيز در لبنان بر اساس همين اعتقادات و روحيه شهادت طلبى، حماسه مى آفرينند.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران مشتاقانه همراه با گروه 92 نفره نخبگان مذهبى و سياسى لبنان به ايران آمد به ديدار امام بزرگوار خود شتافت و بنا به توصيه امام راحل در ايران ماند. با آن كه در استمرار برنامه هاى خود در لبنان نيز دخالت داشت، در ايران نيز به دستور امام (ره) از پايه گذاران سپاه بود. سپس در فرونشاندن توطئه هاى خطرناك و جدايى طلبانه دشمن در كردستان با آن كه معاون نخست وزير بود، لباس رزم به تن كرد و سلاح به دوش گرفت و با سازمان دهى و به كارگيرى نيروهاى مسلّح و بخصوص مردمى، به خنثى سازى توطئه هاى سخت دشمنان برآمد و نام خود و پاوه و حوادث حماسه ساز آن و فرمان تاريخى امام خمينى (ره) را براى هميشه در تاريخ ثبت نمود.
با آغاز جنگ تحميلى راهى خوزستان شد و فرماندهى نيروهاى داوطلب مردمى و نظامى را تحت عنوان «ستاد جنگ هاى نامنظم» برعهده گرفت و كتابى قطور از رشادت ها، شهادت ها، حماسه ها و مقاومت ها را قلم زد. بالاخره در حالى كه نام او و نيروهاى رزمنده و شجاع او به دوستان روحيه مى بخشيد و پشت دشمنان متجاوز را مى لرزاند در ظهر هنگام روز 31 خرداد ماه 1360، در روستايى به نام «دهلاويه» در نزديكى سوسنگرد با تركش خمپاره دشمن، شهادت را در آغوش كشيد و به اوج و عروج رسيد و به سوى معبودش شتافت تا عند ربهم يرزقون شود.

نگارش اين سطور متراكم و مختصر از زندگى او، از آنجا ضرورت داشت كه برهه هاى مختلف عمر او، در جوامع و شرايط گوناگون و خط فكرى مستقيم او كه در اين مجموعه دست نوشته ها گردآورى شده است بيش تر شفاف و مشخص شود و اگر دست نگاشته اى را در امريكا، لبنان يا در ايران به رشته تحرير در آورده است موقعيت ها و شرايط روز نيز مدّ نظر قرار گيرد.

دكتر چمران لحظه اى بيكار نمى نشست. يا كار مى كرد، يا مى خواند و يا مى نوشت. حتى اگر چند دقيقه جلسه اى ديرتر تشكيل مى يافت از اين فرصت كوتاه استفاده مى كرد و مى نگاشت و آن چه را كه مى نوشت براى خود و دل خود مى نوشت نه براى ديگران و نه به خاطر آن كه روزى منتشر شود، مكنونات قلبى او بود، گاهى با خدا راز و نياز مى كند، گاهى با على(ع) و گاهى با حسين(ع); زمانى گزارشى ثبت مى نمايد و هنگامى ديگر روحيه شاعرانه و عارفانه خود را پر و بال مى دهد و با دل خود به پروازى ملكوتى و سير صعودى روحانى مى پردازد. زمانى ديگر حقايقى تاريخى را با سادگى و صراحت بيان مى كند و در نوشته اى ديگر به دردها و رنج ها و غم هاى خود كه همه آنها هم درد و رنج اجتماعى بود مى پرداخت و بالاخره از هر بابى و هرگونه كه آن لحظه افكار او را به خود مشغول مى داشت با بيانى زيبا و قلمى ساده و صريح آن چه را كه در درون او گذشته قلم زده است، گاهى از شور و شوق و شيدايى و گاهى از عشق و محبت الهى و زمانى از دردها و رنج ها و هنگامى هم از جنگ و ستيز و مقاومت و شهادت و روزى هم در پرواز ملكوتى و سير و سلوك عرفانى سخن گفته است و مهم آنكه اين ها را به نيّت آن ننوشته است كه كسى بخواند و بر دل پر رنج و پر خون او مرهمى بگذارد يا تحسين بنمايد، بلكه راز و نيازى درونى و سير و سلوكى عرفانى بوده است كه امروزه دراختيار ما است. در انتخاب اين دست نگاشته ها موضوع خاصى مدّ نظر نبوده است و از هر بابى و هر بحثى كه بوده است فقط به صرف آنكه زمان نگارش با تاريخ مشخص شده باشد گزينش شده، بنابراين، اين مجموعه دست نگاشته هاى تاريخدار دكتر چمران است كه در طول ساليان دراز، درباره مطالب مختلف و در نقاط گوناگون و كاملاً متفاوت نگاشته شده است; ولى در همه آن ها با وجود اختلاف زمان و مكان يك خط مستقيم الهى به خوبى قابل بررسى است، كه همه جا و همه وقت، همه عمر خود را عاشقانه و عارفانه به دنبال راه على و حسين و بدون ترس و هراس از طاغوت و قدرت هاى شيطانى و مصلحت طلبى ها طى نموده است و از ابتدا به نور پرفروغ و تابان شهادت چشم دوخته و در پايان نيز به اين پرواز و آرامش ملكوتى دست مى يابد.

اين گونه گزينش دست نگاشته هاى تاريخ دار را هم ابتدا نويسنده جوان و خوب ما آقاى مجيد قيصرى با كاوشى در ميان همه دست نوشته هاى دكتر چمران پيشنهاد و خود آغاز نمود و مجموعه اى زيبا را فراهم ساخت كه بعداً دست نگاشته هاى ديگرى هم به آن افزوده شد. بنابراين مى بايست از اين دوست علاقه مند و هنرمند خود كه حقّى آشكارا دارد تشكر نمايم و خداوند اجر كامل به او عطا فرمايد.

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٢

دفتر سپيد ٫ قلمی سرخ شهيد آوينی ۲۲ خرداد



به چشمانش که نگاه کردم ٫
تبلور ايمان را يافتم

سر بر خاك كه مي‌نهاد،

هق‌هق اشك بود و ناله‌هاي بي‌قرار

درست از همانجا حضور خدا را حس مي‌كردي

لحظه لحظه رسيدن به قرب الهي را

خاكي و متواضع با لباس ساده بسيج

دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت،

زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سيد هنوز با دهان روزه و دعاي زير لب از سفرهاي سبز آسماني شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپيد با قلمهاي

سرخ مي‌نوشت.

منبع: كتاب همسفر خورشيد

راوي: دالايی

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢

خاطراتی از شهید آوینی***دوشنبه ۱۹ خرداد

سلام به دوستان
آدم وقتی پیش امام رضاست خیلی راحته دلش آرومه نمیشه تعریف کرد چون قادر به بیان نیستم ***مخصوصا وقتی با رفقای با صفا بری زیارت*** انشاالله زیارت بعدی کربلا باشه به همراه همه عاشقان اباعبدالله ع
داروي درد وصال

مرتضي خيلي خسته بود، خسته عشق و همه مي‌دانند كه نوشداروي اين درد، وصال است. در عمليات طريق‌القدس علي به شهادت رسيد و در آغوش آويني آخرين نفس را كشيد، اين‌بار خون بود كه از ديدگان مرتضي مي چكيد، برايش سخت بود، علي در نزديكي او شهيد شود و او كه كمي جلوتر بود....

وقتي عشق حسين (ع) در جانت ريشه كرد،‌ ديگر قدرت ماندن نداري، در قافله حسين(ع) كسي قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته‌اند،‌ آن‌روز كه رضا در كنار او به شهادت رسيد، قريب دو ساعت مرتضي بي‌تاب و سرگردان در شلمچه راه مي‌رفت، بي‌قرار بود گمان مي‌كرد از قافله جا مانده است،‌ يا اينكه قافله سالار او را در كاروان خويش نپذيرفته است. آرام پرسيدم :«مرتضي جان چرا پريشاني؟» بغض گلويش را فشرد :‌«من نمي‌فهمم چرا در اين مدت من شهيد نشده‌ام.درست مي‌ديدم كه درآخرين لحظه تير به افراد نزديك من مي‌خورد و من سالم از كنار آنها بلند مي‌شوم»

منبع: همسفر خورشيد

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢

پابوس آقا علی بن موسی الرضا ع

سلام دوستان عزيز
از اين که منو در اين راه دلگرم می کنید ممنونم
بعد از سالها قسمت شد دوباره به پابوس امام رضا ع برم خيلی خوشحالم انشاالله ۱ روز با هم به زيارت اين امام عزيز بريم امروز ساعت ۲۰:۳۰ انشاالله به همراه آقايان رضا (پادشه خوبان)سيد مرتضی(مجموعه فرهنگی شهدا) محمد وحسين عازم مشهد هستيم مطمن باشيد جای همتون زيارت ميکنم من حقير رو هم از دعا های خودتون بی بهره نگذاريد به اميد روزی که عازم کربلا باشيم (يا حسين ع) ضمنا ما به مدت يک هفته در مشهد ماندگار هستيم .
يا حق************* حسن

  

نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢

تسليت

روح خدا به ملکوت اعلی پيوست


بنده نيز اين روز را به ساحت مقدس آقا امام زمان عج و مقام معظم رهبری و همه دوستداران این امام بزرگوار تسليت عرض مينمايم .

التماس دعا


  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٢

ندامت *** دوشنبه ۱۲ خرداد




صفحه سپيد تقدير ورق خورد،

اما سياهي گناهان من هر ساعت پاكي و صداقت اين دفتر را تيره مي‌ساخت.

سرخي افق دل آسمان را خونين ساخته بود.

كه من دل سيد را شكستم.

از شدت ناراحتي به حياط آمدم

نگاه هراسان، دل بيقرار و لبان لرزان من،

همه گوياي ندامت بود. قدمي بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن.

سيد مرتضي در را بست، به نماز ايستاد.

او هنوز دفتر اخلاصش سپيد بود.

ساعتي بعد در خيابان در آغوشش بودم.

گويي اتفاقي نيفتاده است.

منبع : كتاب همسفر خورشيد

راوي:محمدي نجات



  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٢

سفر حج شهيد آوينی***** پنجشنبه ۸ خرداد



سفر حج ، ميقات با خداي عشق با پاي دل راه سخت صفا و مروه را پيمودن كار عاشقان است. بين آنكه دلش مشتاق باشد،‌ با آنكه پايش مشتاق باشد فاصله‌اي است به وسعت آسمان تا زمين.

مرتضي كه از اين سفر بازگشت،‌ به ديدارش رفتيم، در عرفات گم شده بود، مي‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پيدا كنم. خيلي برايم عجيب بود. من كه گم بشوم ديگر چه توقعي ازآن پيرمرد روستايي است.»

لبخندي بر لبانش نشست و ادامه داد :« بعد يادم آمد كه اي بابا! حديث داريم كه هركس در عرفات گم بشود خدا او را پذيرفته است.»

صحراي عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بي‌قرار آويني، اگر تمام اشك‌هايش در جبهه بي‌شاهد بود،‌ آنجا كه ديگر مولايش دل بي تاب سيد را مي‌ديد. آنجا كه حجه‌بن‌الحسن(عج) اشك را از روي گونه‌هاي مردان خدا پاك مي‌كند، دستانش را مي‌گيرد،‌ تا راه را گم نكند سيدي دست در دست سيدي والامقام هفت وادي عشق را با پاي جان مي‌دود.



منبع: همسفر خورشيد

راوي:‌ شهيد سید مرتضي آويني

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٢

نخل تنومند درباره شهيد آوينی *** سه شنبه ۶خرداد

شب جمعه

و مردي در كنار محراب مسجد عشق (جمكران)

«يا غياث المستغيثين»

بغضي بود كه در گلو مي‌شكست

صداي هق هق گريه‌هاي مرد و شانه‌هاي لرزانش

مرا متوجه او ساخت

پس از اتمام دعا كنارش نشستم

معصوميت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش

ناگهان تمام وجودم لرزيد

با ديدن كتاب حافظ

گفت: «برايم فال بگير.»

و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت

«خرم آن روز كزين منزل ويران بروم.»

و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فرياد مي‌زد.

چند ساعت بعد عازم رفتن شد

پرسيدم: «نامت چيست؟»

گفت: «مهره‌اي گم شده در صفحه شطرنج الهي»

دو سال گذشت

اما طنين صدايش در ذهنم بود.

بار ديگر

او را در محفل عاشقان مولا يافتم.

نامش را پرسيدم.

گفتند: «سيدي از عاشقان سلسله ولايت است.»

در تكرار مكرر آن محفل

شبي از شبها به اصرار دوستان فقط براي دل او سروده‌اي را خواندم

او برعكس سجاده‌نشينان خانقاهي بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.

اي كاش من مرید اين يل پهنه عرفان و عشق حق بودم.

او را دوست داشتم بدون اينكه حتي نامش را بدانم.

سرانجام از اين منزل ويران رخت بربست.

و من تازه فهميدم كه چه پربار بود‏, اين نخل تنومند و سر به زير






منبع: همسفر خورشيد عشق

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢

گزيده ای از وصيت نامه شهيد احمد حسينی جمعه ۲ خرداد

....ای کسانيکه شعارها را به زبان می آوريد به اين شعارها عمل کنيد .
....در نماز جمعه و نماز جماعتها شرکت کنيد . نماز خود را در اسرع وقت بخوانيد ((الصلاه عمود الدين )) نماز شتون دين است و در مجالس دعا حتما شرکت کنيد . قال علی ع : الدعا مفتاح النجاه مقاليد الفلاح )) دعا کليدهای نجات است و گنجهای رستگاری .
اين دعاهاست که ما را به پيروزی می رساند . اين دعاهاست که کمر دشمن را شکسته است و دشمن را کلافه کرده دشمن ميخواهد اينها نباشد .
هميشه خلاف هوای نفس خود کار کنيد يعنی جهاد اکبر بکنيد که انسان تا جهاد اکبر نکند نميتواند جهاد اصغر کند .
.... و شما ای برادرانم نگذاريد سلاحم بزمين بيفتد هر موقع که ضروری باشد سلاح مرا برداريد و هرگز از روحانيون پيرو خط امام جدا نشويد.

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ،۱۳۸٢

از يادداشتهای شهيد جمعه دوم خرداد

خدایا زنده ام بدار تا رضای ترا فراهم آورم و به من توفیقی بده تا بتوانم رضای ترا فراهم سازم و ای خدای بزرگ تا مرا نیامرزیدهای از این دنیای فانی مبر ، چون تن ناتوان من طا قت آتش جهنم را ندارد .

  

نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ،۱۳۸٢

چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت

گزيده اي از وصيتنامه شهيد « رحمان عيدصد »

آرزوي من شهادت در راه الله است , و آرزو دارم كه در اين راه كه راه انبيا است . قدم بردارم و شهيد بشوم من ميروم و اگر شهيد شدم از درگاه باري تعالي خواستارم كه مرا ببخشد و مرا جز شهدا اسلام و انقلاب اسلامي قرار دهد , ما بايد در راه خدا پيكار كنيم كه خداوند كساني كه دنيا را به آخرت بفروشند و در راه خداوند باريتعالي جهاد كنند , و شهيد شوند و يا به پيروزي برسند و در راه اسلام عزيز پيشقدم باشند و راه انبيا را ادامه دهند خداوند بزرگ به آنها پاداش بزرگ مي دهد.
پس اي برادران وقتي اين آيه شريفه به ما مي فرمايد كه آخرت شما پاداش عظيم است پس چرا غفلت كنيم پس چرا در راه خدا سلاحمان را بدست نگيريم و با دشمنان اسلام ستيز نكنيم و برادران رزمنده وصيت من بشما اين است تا آنجا كه قدرت در بدن داريد دشمنان اسلام را نابود كنيد و اسلام عزيز را محفوظ نگه داريد و نگذاريد منافقان از خدا بي خبر در اين انقلاب رسوخ كنند. ميدان مقدس جهاد در راه خدا بازار معامله است ميان مجاهدان خداوند و ما بايد در اين معامله جان و مال خود را ايثارگرانه در راه انقلاب و جمهوري اسلامي بدهيم كه انشاالله و به ياري خداوند سعادت جاودانه آخرت نصيب ما مي گردد. دوستان را به جهاد امر به معروف و نهي از منكر و تقوا دعوت مي كنم و سعي كنند در اين جهاد عظيم شركت نمايند.



  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

سيد مرتضی آوينی در بيان ديگران شنبه ۲۷/۲/۱۳۸۲

مرتضي باطن جنگ بود. هيچ كس نمي‌تواند كار او را انجام دهد. مرتضي خيلي جذاب بود و هنر او به كار واداشتن آدمهايي پراكنده بود. مرتضي هميشه مي‌گفت: بايد دل آگاهي داشت اما من مي‌گفتم، خدا آگاهي كه بيايد دل آگاهي راه خود را مي‌گيرد و مي‌رود ولي او اين دو را با هم جمع مي‌كرد.

بعضي‌ها مي‌توانند همه نفوس متضاد را با هم جمع كنند و مرتضي از جمله اينها بود و شگفتا كه چنين كسي هرگز راي خود را به كسي تحميل نكرد. مرتضي ستون حوزه بود و با رفتن او حوزه [هنري] لطمه وحشتناكي خورد.

«يوسفعلي ميرشكاك»

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

شنبه ۲۷ ارديبهشت

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

چهارشنبه ۲۴ ارديبهشت

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٢

سيری در انديشه های شهيد ۲۳ ارديبهشت

-تقدس شهدا

تقدس آيه‌هاي قرآن به اين است كه نشان از حق دارند، و شهدا نيز.

منبع:كتاب همسفر خورشيد




--------------------------------------------------------------------------------

-خاك

خاك تمثيل فقر است و عبوديت، و آن تعلق [تعلق روح آسماني خدا] يعني كه معناي مطلق در فقر است و ولايت در عبوديت

منبع:مركز آسمان


--------------------------------------------------------------------------------

-گور

بذر احساس در گورها خواهد شكافت.

منبع:مجله سوره


--------------------------------------------------------------------------------

-ادعا

ثروت فرومايگان است.

منبع:سوره


--------------------------------------------------------------------------------

-انتزاع

سير نزولي هبوط،‌ از آسمان وحدت و اتحاد به زمين انتزاع است. انتزاع تقدير تاريخي بشر است.

منبع:كتاب همسفر خورشيد


--------------------------------------------------------------------------------

-بلا

نپندار كه تنها عاشوراييان را بدان بلا آزموده‌اند و لا غير... صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.

منبع:كتاب همسفر خورشيد


--------------------------------------------------------------------------------

-تعهد

وجود انسان عين تعهد است.

منبع:كتاب همسفر خورشيد


--------------------------------------------------------------------------------

-حزن

جهان بي‌حزن، جهان بي عشق است.

منبع:كتاب همسفر خورشيد


--------------------------------------------------------------------------------

-خوف و رجا

خوف و رجا بالهاي طيران الي الله هستند.


--------------------------------------------------------------------------------

-دروغ

فوران ناتواني است.

منبع:كتاب همسفر خورشيد


--------------------------------------------------------------------------------

-حسين (ع)

حسين (ع) چشمه خورشيد است.

منبع:كتاب همسفر خورشيد


--------------------------------------------------------------------------------

-كعبه

قبله احرار است.

منبع:كتاب همسفر خورشيد


--------------------------------------------------------------------------------

-قبله

خون حسين (ع) و اصحابش كهكشاني است كه بر آسمان دنيا راه قبله را مي‌نماياند.

منبع: فتح خون


--------------------------------------------------------------------------------

-اتوپيا

جست و جوي بهشت قبل از هبوط

منبع: توسعه و تمدن مباني غرب


--------------------------------------------------------------------------------

-تعزيه

تعزيه بازآفريني تمثيلي تراژدي كربلاست.

منبع: رستاخيز جهان

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

امروز جمعه، 19 ارديبهشت، 1382

سيری در انديشه های شهيد


جنون

سرچشمه هنر است و غزل فوران آتش




--------------------------------------------------------------------------------

-دل

بيت الاحزان است و از بيت الاحزان اميد مدار كه جز نامه حزن بشنوي.




--------------------------------------------------------------------------------

-تغزل

بيان شيدايي و جنون است و ذات هنر نيز جز اين نيست.




--------------------------------------------------------------------------------

-جنگيدن!

تجربه آشكار مرگ است و رنج




--------------------------------------------------------------------------------

-رنج

چاه آشيانه خورشيد است.

آوردگاهي است كه جوهر وجود انسان را از غير او جدا مي‌كند.

رنج در دنيا مفتاح گنج است.




--------------------------------------------------------------------------------

-قصه هبوط

حكايت هجران و غربت انسان است.




--------------------------------------------------------------------------------

-زندگي

اگر مقصد پرواز است،‌ قفس ويران بهتر؛‌ پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند، از ويراني لانه‌اش نمي‌هراسد.




--------------------------------------------------------------------------------

-نماز

نماز پيوند بين ملك و ملكوت و زمين وآسمان است. نماز سفر آسمان است و سفر آسمان را بايد با دل برويم.




--------------------------------------------------------------------------------

-ريشه تمام تحولات

ريشه همه تحولات ظاهري، فردي و اجتماعي در تحولات اعتقادي است.


--------------------------------------------------------------------------------

-داستان

مثالي از زندگي است كه بشر خود را در آن بازمي‌يابد.




--------------------------------------------------------------------------------

-جاذبه كاذب

«در سينما جاذبه‌اي است كه تماشاگر را سحر مي‌كند و او را از رجوع به فطرت خويش باز مي‌دارد»




--------------------------------------------------------------------------------

-مونتاژ

قبل از آنكه يك ضرورت تكنيكي باشد، ارزش گذاري است؛ ارزش‌گذاري اشيا و اشخاص و حالات در جريان وقايع و حوادث سينمايي.




--------------------------------------------------------------------------------

-باطن فيلمساز

فيلم آئينه درون فيلم‌ساز است و از باطن او پرده برمي‌دارد.




--------------------------------------------------------------------------------

-عارف

روح عارف ستاره‌اي است كه در شبانگاه به جلوه‌اي كامل دست مي‌يابد.




--------------------------------------------------------------------------------

-خون سيد شهيدان

چشمه جوشان خون مبارك سيدالشهداء منشا حيات رضواني انسان و همه آفرينش است.




--------------------------------------------------------------------------------

-كاروان عشق

راه كاروان عشق از ميان تاريخ مي‌گذرد و هر كسي در هر زمان بدين صلا لبيك گويد، از ملازمان كاروان كربلاست.




--------------------------------------------------------------------------------

-زن

زن مظهر لطف و مهرباني و حيات است.

مرواريدي است كه در رحم پوشيده صدف عفت پرورش يافته است.




--------------------------------------------------------------------------------

-شهدا

شهدا كليد داران كعبه شيدايي هستند و كعبه شيدايي كربلاست.


--------------------------------------------------------------------------------

-هجرت

وطن پرستو بهار است و اگر بهار، مهاجر است، از پرستو مخواه كه بماند.


--------------------------------------------------------------------------------

-هستی

- هستي در آنجاست كه مردمان نيستي مي‌انگارند.


منبع کليه مطالب اين صفحه کتب آئينه جادو و گنجينه آسمانی مي باشد .   
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

سيری در انديشه های شهيد

دوكوهه

زیارتگاه عشاقی که از قافله شهدا جامانده اند

قطعه ای از خاک کربلاست


--------------------------------------------------------------------------------

-شهدا

كليدداران كعبه شيدايي هستند و كعبه شيدايي كربلاست.




--------------------------------------------------------------------------------

-عالم جنايتكاران

عالم جنايتكاران عالمي است كه جز به بهاي انكار حرمت خون نمي‌توان به آن پانهاد.




--------------------------------------------------------------------------------

-بسيج

قبله آمال همه كساني است كه حقيقت انتظار موعود را دريافته‌اند و مي‌دانند كه جز اين راه هر چه است، نقش خيال بر آب باطل زدن است.

بسيج مدرسه عشق است.




--------------------------------------------------------------------------------

-کاروان مرگ

مردمان، مسافر كاروان مرگند، اما خود نمي‌دانند مرگ كاروان‌دار سفر زندگي است.


--------------------------------------------------------------------------------

-هنر

زبان هنر زبان غربت بني‌آدم است در فرقت دارالقرار.


--------------------------------------------------------------------------------

-عاشق

«دُر حيات» در احتجاب «صدف عشق» است و آن را جز در «اقيانوس بلا» نمي‌توان يافت. در ژرفناي اقيانوس بلا،‌ عاشقان، غواصان اين بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دريا زنند.


--------------------------------------------------------------------------------

-حقيقت

اهل حقيقت مقيمان كوي ميخانه‌اند.


--------------------------------------------------------------------------------

-شب

شب در انتظار فردايي است و هنوش نيز


--------------------------------------------------------------------------------

-شايعه

وحشت شايعه، از اصل وقايع تأثير بيشتري دارد.


--------------------------------------------------------------------------------

-پيام آوران
پيامبران آنگاه برانگيخته مي‌شوند كه جاهليت سيطره دارد.


--------------------------------------------------------------------------------

-عقل
عقل خاكستر نشين است و اهل مقامات نيست.


--------------------------------------------------------------------------------

-انسان در زمين
زمين سراسر «صحراي عرفات» است و تو همان آدمي كه با خطاب «اهبطوا» بر اين سياره رنج فرو افتاده‌اي.


--------------------------------------------------------------------------------

-عقل و عشق
تقابل عقل و عشق آخرين منزلي است كه سالكين مقصد ولايت را گرفتار مي‌كند.




--------------------------------------------------------------------------------

-شعر

شعر فيضان باران را دارد و غليان آب چشم را و فوران آتش فشان را چون باران طبعي لطيف دارد و از آسمان مي‌ريزد.

جرعه‌اي است از آن شراب روحاني كه بر خاك افشانده‌اند.





منبع کليه مطالب اين صفحه کتب آئينه جادو و گنجينه آسمانی مي باشد .

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

خضر زمان

نگران بود و اميدوار. شايد آيندگان عاشق‌تر باشند.

عشق يعني همانند موسي (ع) به دنبال خضر(ع) زمانت، مهر سكوت برلب، با چشماني بسته، دل به جاده سپردن. در اين وادي چرا؟ معنا ندارد ناگهان شكوه‌هاي ديرينه سيد مرتضي سرباز كرد.

«صداي من به جايي نمي‌رسد، اما اگر مي‌شد برسد، بايد در اين مملكت براي سريان و نفوذ گسترده‌تر رأي ولايت فقيه تلاش كرد. نبايد راضي شد و گذاشت كه اوامر آقا در پيچ و خم توجيهات و تفسيرهاي غلط معطل بماند. اين آخرين سفارش بود. پس اگر براي لحظه‌اي مردد شدي، بدان تو مرد ميدان و عمل نيستي.

منبع : كتاب همسفر خورشيد

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

مرد بارانی

تالار انديشه مملو از هنرمندان،‌ نويسندگان،‌ فيلمسازان و ... بود.

به سختي وارد سالن شدم.

فيلم اجازه اكران نداشت. آرام در كنار سعيد رنجبر نشستم.

ناگهان در ميان متن فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه (غير مستقيم) به صديقه طاهره توهين شد.

سكوت تلخي بر فضا حاكم گشت.

در خيا ل خود با روشنفكري قضيه را حل كرديم:‌«حتماً انتقادي است بر فرهنگ عامه مردم»

در همين لحظه مردي با كلاه مشكي و اوركت سبز برخاست.

نگاه‌ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت كند چرا توهين مي كني؟»

سيد مرتضي بود كه مي خواست بر سر جهان فرياد بزند،‌ او تنها ايستاده بود.

از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است.

منبع : همسفر خورشيد

راوي : رضا رهگذر

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

پارتی بازی

از شدت عصبانيت دستانم مي لرزيد.

صورتم سرخ شده بود.

كاغذ را برداشتم.

لرزش قلم بر روي كاغذ و نوشته‌اي تيره بر روي آن

اعترافي از روي ناداني به سيدي بزرگوار

به خانه رفتم

خسته از سختيهاي روزگار چشمانم را بستم

در عالم رؤيا

صديقه طاهره را ديدم، زهراي اطهر(س) در مقابلم ايستاد.

از مشكلاتم گفتم و سختيهاي مجله سوره

حضرت فرمودند: با فرزند من چه كار داري؟

و باز گلايه از سيد مرتضي و حوزه هنري

دوباره فرمودند: با فرزند من چه كار داري؟

و سومين بار ازخواب پريدم

غمي بزرگ در دلم نشست، كاش زمين مرا مي‌بلعيد و زمان مرا به هزاران سال پيش‌تر پرت مي‌كرد.

مدتي بعد نامه‌اي به دستم رسيد :«يوسف جان! دوستت دارم، هرجا مي خواهي بروي برو،‌ هركاري مي خواهي انجام بده، ولي بدان براي من پارتي‌بازي شده است،‌ اجدادم هوايم را دارند»

ساعتي بعد در مقابلش ايستادم.

سيد جان! پيش از رسيدن نامه خبر پارتي بازي‌ات راداشتم.

منبع: همسفر خورشيد

راوي: برادر يوسفعلی مير‌شكاك

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

تشکر و قدردانی

از دوستانی که اين وبلاگ رو نورانی ميکنند و با علاقه خاص در اين وبلاگ نظر ميدهند اجرشان را از سرورو سالار شهيدان ابا عبدالله ع خواهانم و اين را هم بدانيد که زنده کردن ياد و خاطره شهيد آنهم شهيدانی که با ذکر نام امام حسين ع روحيه ميگرفتند و برای رضاي حق ميجنگيدند اجرش کمتر از جهاد در راه خدا نيست پس بياييد تا اين دنيای کوچک تمام نشده توشه ای برای آخرتمان برداريم . اين وبلاگ متعلق به همه دوستان حسينی است پس يا علی

برادر کوچک شما حسن

التماس دعا

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

جهان در سوگ خورشيد وستاره ای علوی

بيست‎‎ و هشتم‎ صفر سـالـروز رحلـت جـانسـوز پيامبر گرامي‎ اسلام‎ حضرت‎ محمدبن‎عبدالله‎(ص‎) و شهادت‎ امام‎ حسن‎‎ مجتبي‎ (ع) برهمه‎ پيروان رسول‎ نور و خاتم‎و شيفتگان‎ عتـرت‎‎ و طهـارت (ع( تسليت‎ باد. امروز سالروز ارتحال‎ برتـريـن‎ انـبيــا و هدايتگر بزرگ‎ بشريت‎‎ اسـت كـه‎ در دوران‎ 23 سال‎‎ پيامبري‎ با تحمل رنج‎ و تعـب‎ بـسيـار, مردم‎‎ را آزادانـه‎‎ دعـوت‎ بـه اسـلام كـرد و سركشان‎‎ و كافرانحق‎ را مقهور ابهت‎ مـعنـوي‎ ساخت‎ . او كه‎‎ قرآن‎ كريم‎‎,معجـزه جـاويـد اسـلام را براي‎‎ انسانهاي خداجو به‎ ارمغان‎آورد و اهل‎ بيت‎‎‎ عصمت و ولايت را راهنما و شفيـع‎ آنـان‎ قرار داد. پيامبر عظيم‎ الشاني‎‎ كـه‎‎ بـه تـنهـايـي در برابر همه‎ جهالتهاي‎ زمان‎ خويش‎ ايـستـاد و مردم‎ را بسوي‎ پروردگارشان‎ فراخواند . روزي‎ كعب‎ الاحبار ازخليفه‎دوم‎ پرسيد پيامبر در هنگام‎ احتضار چه‎‎‎ گفت‎؟ خلـيفـه اشـاره كرد به‎‎ اميرالمومنين‎‎ كه در آن مجلس‎ حاضـر بود,و گفت‎:از او بپرسيد . علي‎‎ (ع( فرمود:پيامبر درحالـي كـه‎ ســرش‎ روي‎ شانه‎‎‎ من‎ بود مي‎فرمود (الصلاه الصلاه.) در اين‎‎ موقع‎ كعب‎ افزود: پيامبران گـذشتـه‎ نيز برهمين‎ روش‎ بودند. اميرمومنان‎ علي‎ (ع) در خطبه‎‎33 نهج‎البلاغه مي‎‎ فرمايد: پيامبر درحالـي كـه‎ سـراو بـر سينـه‎ مـن‎‎ بـود قبـض‎ روح‎ شـد و مـن او را درحالي‎‎ كه‎ فرشتگان‎مرا ياري‎ و كمك‎ ميكردند غسل‎ دادم‎. سالروز شهادت‎ امام‎ حسن‎ مجـتبـي‎ (ع) آقـاي‎ جوانان‎ اهل‎ بهشت‎ . امام‎ حسن‎ مجتبي‎ (ع7 ) ساله‎‎ بود كه پيامبر بدرود حيات‎‎ گفت . پس‎ از شهادت‎ اميرالمومنين‎ (ع,)امام‎ مجتبي‎ در فضايل‎ پدر بزرگوار خويش‎ خطبه‎اي‎ ايـراد فرمود و در پايان‎ خطبه‎‎‎, مردم‎ كوفـه گـروه گروه‎‎ برخاستند وبا حضرتش‎ به عنوان‎‎ جانشين پيامبر و رهبر امت‎‎ بيعت كردند,اما وقـتـي‎ خبر شهادت‎ علي‎ (ع) به‎‎ شام‎ رسيد معاويه با سپاهي‎ سنگين‎ و مجهز به‎‎ سوي‎ كوفهحركت‎ كـرد تا زمام‎‎ مسلمانان‎ را به‎ دست‎ گيرد و امـام حسن‎ (ع) را واداربه‎ تسليم‎ كند . با نيرنگ‎ معاويه‎‎ و خيانت‎ سران‎ سپاه,امـام‎ حسن‎‎ (ع) همه‎ راهها را جـز صلـح‎ كـردن بـا معاويه‎‎‎ بر روي‎ خويش‎ بسته ديد كه هم‎ سياست‎ خارجي‎ اسلام‎‎ در ارتباط با امپـراتـوري‎ روم شرقي‎‎ و هم‎ وضع‎ داخلي عـراق‎ و سپـاه‎ انـدك‎ حضرت‎‎,امام‎ را بر آن‎ داشت تا با پذيرش‎ صلح‎ خطر بزرگي‎ را از جهان‎ اسلام‎ دفع‎ كند. به‎ فرمايش‎ امام‎‎ باقر (ع) اگر امام مجتبـي‎ (ع) صلح‎ را نمي‎‎ پذيرفت‎ خطربزرگـي متـوجـه‎ اسلام‎ مي‎شد. در پرتو تدبير والاي‎ امام‎ مجتبي‎ (ع) برادر ايشان‎‎ حضرت‎ امام‎ حسين (ع) مـوفـق‎ شـد بـا شهادت‎‎ خود بار ديگر حكومت غاصب‎ و ننـگيـن‎ اموي‎ را رسوا كند. سرانجام‎‎ معاويه‎‎‎‎ با وعده بهجعده,همسر امام مجتبي‎ (ع,)او را وادار به‎‎ مسموم‎ كردن‎و به شهادت‎ رساندن‎‎‎ آن امام‎‎ مظلوم كرد و به‎ اين ترتيب‎ امام‎ حسن‎ مجتبي‎(ع) به‎ شهادت‎ رسيد و پيكر پاك‎‎ و مطهرش‎ در قبرستان‎ بقيع‎ به‎ خاك سپرده‎ شد.


من منتظر نظرات خوب شما دوستان هستم

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

مفهوم زيبای آزادی

صداي گنجشكها فضاي حياط را پر كرده بود, باباي مدرسه جارو به دست از اتاقش بيرون آمد. مرتضي! مرتضي! حواست كجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضي هراسان وارد كلاس شد. آقاي مدير نگاهي به تخته سياه انداخت. روي آن با خطي زيبا نوشته شده بود: «خليج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر كس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضي نگاهي به بچه‌هاي كلاس كرد. هنوز گنجشك‌ها در حياط بودند. صداي قناري آقاي مدير هم به گوش مي‌رسيد. دوباره در رويا فرو رفت.

يكي از بچه‌ها برخاست: «آقا اجازه! اين را «آويني» نوشته.» فرياد مدير «مرتضي» را به خود آورد:

«چرا وارد معقولات شده‌اي؟ بيا دم دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زير بغلت و بفرستمت خانه.»


معلم كلاس جلو آمد و آرام به مدير چيزي گفت. چشمان مدير به دانش‌آموزان دوخته شد. قليان احساسات كودكانه‌ مرتضی گوياي صداقت باطني‌اش بود و مدير ...

«سيد مرتضي» آرام و بي‌صدا سرجايش بازگشت. اما هنوز صداي گنجشكان حياط و قناري آقاي مدير به گوش مي‌رسيد. آزادي مفهوم زيباي ذهن كودك شد.

منبع: كتاب گنجينه آسماني

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

باز هم درباره سيد مرتضی

وقتی به خرمشهر رسيد هنوز خونين شهر نشده بود فقط يک دوربين مينی اکلر داشت و دو نفر همپا، همدل و همسنگر چند سالی بود که در جرگه جهاد گران فيلم می ساخت اما روايت فتح را سخنی ديگر بود از فتح خيبر تا حضور عاشقانه در مرصاد، سراب و رويکرد جوانان لبنانی به اسلام، انقلاب سنگ و سرانجام فراق يار نه آن می کند که بتوان گفت دسترنج حضورخالصانه ساليان سال آوينی به شمار می رفت در سال 1364 تعداد اندکی از جوانان سپاه پاسداران جهاد سازندگی و سيمای جمهوری اسلامی به او پيوستند مردان خدا به دور از تمام تعلقات مادی عاشقانه عشق را به تصوير کشيدند روايت فتح معلق ميان زمين و آسمان با کمک جهاد سازندگی و شبکه يک سيمای جمهوری اسلامی شکل گرفت آوينی نيز مردی نبود که زود ميدان را خالی کند به همين دليل در زمان حمله نظامی به کردستان عراق ساخت فيلم 12 ميليمتری را کنار گداشت و کارش را با فيلم 8 ميليمتری ادامه داد به تدريج ويدئو جايگزين تمام اين تشکيلات گشت و دوربين عکاسی وارد کادر شد بهترين آرشيو صدا از فيلمهای جنگی در ميان بچه های اين گروه بود جنگ، به پايان رسيد ذره ای از وجود آوينی شکست اما در سال 1370 انقلابی سبز در روح سيد مرتضی دميده شد بنا به سفارش مقام معظم رهبری با حمايت نيروی مقاومت بسيج موسسه فرهنگی روايت فتح تأسيس گشت او با توکل به خدا آغاز کرد توصيف خرمشهر، آبادان، هويزه، سوسنگرد و دو کوهه ... رواي فتح در هنگام فيلمبرداری از منطقه فکه به آسمان پرگشود و کار نيمه تمام به دست همسفرانش ادامه يافت.



  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢

تجربه دانستن

دوستان منو شرمنده کردن اجرتون با آقا ابا عبدالله
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢

يادبود سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم آقا مرتضي آوينى

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

درباره زندگی سيد مرتضی

سيد مرتضي آويني د رشهريور ماه سال 1326د رمحله شهرري تهران چشم به جهان گشود .او از كودكي علاقه بسياري به هنر و ادبيات داشت .

وي پس از اخذ مدرك فوق ليسانس در رشته معماري در جها د سازندگي مشغو ل به كار شد و در حوزه فيلم سازي و ساخت فيلمهاي مستند در خصوص زندگي مردم ايران كار خود را آغاز نمود .

آويني همچنين توانست بخشي از حماسه 8 سال دفاع مقدس را به تصوير كشد. او با قلم زيباي خود براي مدتي سردبيري مجله سوره و ادبيات داستاني را بر عهده داشت سرانجام سيد شهيدان اهل قلم در بيستم فروردين ماه سال 1372در فكه در حاليكه مشغول تهيه يكي از قسمتها ي مجموعه تلويزيوني روايت فتح بود بر اثر انفجار مين به شهادت رسيد

  

نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

ما ز دوستان چشم ياری داشتيم (نظر شما در اين وبلاگ باعث دلگرمی من است)قبلا از همکاری شما ممنونم
  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

خاطرات برگزيده سيد مرتضی

تعلقات سيد مرتضی



كتابچه دل سيد پر بود‏،

آن را كه مي‌گشودي، صدف عشق را مي‌ديدي كه درونش مرواريد محبت اباعبدالله (ع) و ايمان به خدا مي‌درخشيد. همه وجودش را به امام عشق بخشيده بود. خانه، ماشين و مال، چيزهايي بودند كه در مخيله‌اش نمي‌گنجيد.

سرانجام دنيا را رها كرد و فرياد زنان با پاي برهنه در برهوت كربلا دويد.

فقط براي سالار شهيدان خواند و نوشت. آسماني بود‎، متواضع و بلندنظر،

در برنامه دانشجويي «رقص علم» به خواهش دانشجويي، از مولايش نوشت.

برق سكه‌ها چشمانش را خيره نكرده بود، اين عشق بود كه قلبش را بي‌تاب ساخته و قلمش را لرزان.

اعتراض كردم، سيد سالهاست كه مي‌نويسي و مي‌خواني اما هنوز ...

كلامش سردي سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقي غير از اين موضوعات ندارم...»

منبع : كتاب همسفر خورشيد

راوي:آقاي همايونفر

حق نگهدارتان (حسن)

  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

بياييد همواره پاسدار خون شهدا باشيم




سيد مرتضي آويني به شهادت رسيد كه حقانيت ولايت حضرت آيت‌الله العظمي امام خامنه‌اي را ثابت كند، سيد مرتضي آويني شيعه آگاهي بود كه در بتخانه‌ها قد علم مي‌كرد.

«سيد صالح موسوي»



  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

سيدشهيدان اهل قلم سيد مرتضی اوينی

دوست عزيز حرف های دل خود را با شهيد سيد مرتضي آويني در اين مكان ثبت کنيد تا از جملات زيبای شما در اين بخش استفاده نمائيم.


  
نویسنده : Hassan Salek ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢